







دختر یعنی برکت و رحمت ،
یعنی شادی و نور ،
و خداوند تنها تو را لایق این نعمت دانسته

گراميداشت روز دختر مبارك باد













![[تصویر: ac52e3f2729d.jpg]](http://cend.hostei.com/photos/ac52e3f2729d.jpg)
هنگامی که دستان جانبازی دست جانباز رهبرش را به نشانه عشق میفشارد!

اخیراً ویدیویی در برخی سایتهای
اینترنتی منتشر شده که منتشر کننده آن مدعی است در آن عکس یک فرشته بر بام
خانه خدا دیده می شود. منتشر کننده این ویدیو ادعا کرده که این همان
فرشتهای است که هنگام نماز از آسمان نزول می کند و بالای سر نمازگزاران
اطراف کعبه، می گردد!
وی افزود:
البته نمیتوان کلاً منکر شد که اصلاً فرشتهای نیست. بر اساس روایات فرشتگان ممکن است در مسجدالحرام نازل شوند و برای حمایت و یاری مؤمنان فرود آیند. البته این به معنای این نیست که فرشتهای بالای خانه خدا قابل مشاهده است. از نظر دینی و حتی علمی نیز این موضوع قابل اثبات نیست.
نام کتاب : طنین همت: زندگانی سردار شهید محمدابراهیم همت
نام نویسنده : ابراهیم رستمی
نام کتاب : یادگاران2( کتاب همت )
نام نویسنده : مریم برادران
نام کتاب : شهید همت
نویسندگان : احمد عربلو، عادل رستم پور (تصويرگر)، شورای کارشناسی دفتر انتشارات کمک آموزشی (زيرنظر)
نام کتاب : افلاکیان زمین ( محمد ابراهیم همت )
نویسنده : محمدحسین عباسی ولدی (به اهتمام)
نام کتاب : معلم فراری: براساس زندگی شهید محمدابراهیم همت
نام نویسنده : رحیم مخدومی
نام کتاب :به مجنون گفتم زنده بمان، کتاب همت
نام نویسنده : فرهاد خضری
نام کتاب :خورشید خیبر: خاطراتی از زندگی سردار شهید محمدابراهیم همت
نام نویسنده :عبدالرحیم سعیدی راد (زيرنظر)، علی پاک (گردآورنده)
نام کتاب :نیمه پنهان یک اسطوره
گفت وگو با ژیلا بدیهیان همسر سردار شهید محمدابراهیم همت
نام کتاب :14 سردار: 114 خاطره برگزیده از 14 سردار شهید: شهیدان: چمران، باکری، همت، زین الدین، بروجردی، کلاهدوز، و ...
نام نویسنده :احمد امامی راد (تدوين)
نام کتاب :آن روز در کنار تو (داستان نوجوانان)
بر اساس خاطراتی از سرلشگر پاسدار شهید حاج محمد ابراهیم همت
نام کتاب : نیمه پنهان ماه (همت به روایت همسر شهید )
نام نویسنده : حبیبه جعفریاننام کتاب : با سرودخوان جنگ در خطه نام و ننگ
نام نویسنده : نادر ابراهیمینام کتاب : ضربت متقابل
نويسنده : گلعلي باباييبخش دوم : نرم افزار
نرم افزار مشغول عشق
نرم افزار چند رسانه اي زندگي شهيد همت
نام نرم افزار: چند رسانه اي زندگي شهيد حاج محمد ابراهیم همتبخش های مختلف نرم افزار :
در بخش آثار شهيد، متن سخراني شهيد همت قبل از عمليات والفجر، وصيتنامه و چهار خاطره با عناوين حمله شمشير، ديده بان، نداي پنهان و خبر ارائه شده است.
نرم افزار سرداران عشق
نام نرم افزار: سرداران عشق
تولید کننده : روایت فتح
توضیحات نرم افزار :
اين
نرم افزار شامل بانک اطلاعاتي از آثار موجود در رابطه با شهيدان همت،
باکري، کلاهدوز، بروجردي، علم الهدي، اسماعيل دقايقي، محمد جهان آرا، عبد
الله ميثمي، عباس کريمي، ناصر کاظمي، غلامحسين افشردي، مهدي زين الدين، يد
الله کلهر و جاويد الاثر احمد متوسليان است که حاوي آثار و دست نوشته ها ،
سخنراني ها، فيلم و تصاوير ، خاطرات و ديگر آثار به جا مانده از ايشان مي
باشد.
اين لوح حاوي حدود 230 قطعه تصوير، 4000 صفحه متن، 18 ساعت صوت و
5 ساعت فيلم مي باشد که داراي قابليت جستجو بر روي تمامي متون و چاپ تمامي
اطلاعات مي باشد.
اولین کتاب زندگانی شهیدهمت که نام آن حکایت سرخ است این کتاب در ابتدای دهه 70 منتشر شده و جز پرفروش ترین کتاب های دهه 70 بوده است
منابع :کتاب ایران ( ایبنا )
سایت شهید آوینی
سایت نوید شاهد
سایت نور پرتال
![[تصویر: 0.398360001298829710_taknaz_ir.jpg]](http://taknaz.ir/upload/34/0.398360001298829710_taknaz_ir.jpg)
قبر شهید همت در کنار دیگر شهدای شهرضا، واقع در امامزاده شاهرضای شهرستان شهرضا
|
||
داستان آب خوردن حاج همت با پوتین بسیجی ها
![]() محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد. فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد. سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم». کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.» سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن. حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب» بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن. بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات» بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟ حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره» جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند. ![]() |
![[تصویر: 23601762087578136852.png]](http://img4up.com/up2/23601762087578136852.png)
|
||
|
چه کسی پیکر حاج همت را در قبر گذاشت؟
چه کسی پیکر حاج همت را در قبر گذاشت؟ وقتی که همت شهید شد به همراه جنازه او از تهران به اصفهان رفتم و خودم پیکر مطهرش را در داخل قبر گذاشتم. به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان ، واعظ سرشناس و محبوب کشور ، در حاشیه یک گفتگوی اختصاصی با مشرق ، یادی کرد از شهید حاج محمد ابراهیم همت ، فرمانده لشکر27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه). وی درباره آن شهید بزرگوار گفت: حاج همت از پا منبری های من در مجالس دهه اول محرم بود. ایشان مجسمه تقوا شهامت و شجاعت بود و من هم خیلی دوستش داشتم. وقتی که شهید شد به همراه جنازه او از تهران به اصفهان رفتم و خودم پیکر مطهرش را در داخل قبر گذاشتم. |
ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانوادههامان. یک حلقه خریدیم به هزار تومان. ابراهیم هم یک انگشتر عقیق گرفت به قیمت صد و پنجاه تومان. *** صبح روزی که مهدی میخواست متولد شود، ابرهیم زنگ زد خانه خواهرش. از لحنش معلوم بود خیلی بیقرار است. مادرش اصرار کرد بگویم بچه دارد به دنیا میآید. گفتم: نه. ممکن است بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت باز باید نگران برگردد. مدام میگرفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟ زندهای هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خیالت راحت همه چیز مثل قبل است. همان روز، عصر مهدی به دنیا آمد و چهار روز بعد ابراهیم آمد. بدون اینکه سراغ بچه برود، آمد پیش من گفت: تو حالت خوب است ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نمیپرسی. گفت: تا خیالم از تو راحت نشود نه. *** وقتی به خانه میآمد دیگر حق نداشتم کاری انجام دهم، همه کارها را خودش میکرد. لباسها را میشست، روی در و دیوار اتاق پهن میکرد. سفره را همیشه خودش پهن میکرد. جمع میکرد تا او بود، نود و نه درصد کارهای خانه فقط با او بود. *** آنقدر مراعات مرا میکرد که حتی نمیگذاشت ساک سفرش را ببندم و بالاخره یک بار پیش آمد که ساک سفرش را من ببندم. برای اولین بار و آخرین بار. دعا گذاشتم برایش توی ساک تخمه هم خریدم که توی راه بشکند. (گرهی پلاستیکش باز نشده بود، وقتی ساکش به دستم رسید.) یک جفت جوراب هم برایش خریدم که خیلی ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت دیگر بخرم؟ گفت: بگذار اینها پاره شوند بعد. (وقت خاکسپاری همین جورابها پایش بود.) تمام وسایلش را گذاشتم توی ساکش، زیپش را بستم، دادم دستش سرش را انداخت پایین گفت: قول بده ناراحت نشوی ژیلا. گفتم: چی شده مگه؟ گفت: ممکن است به این زودی نتوانم بیایم ببینمتان. *** گفت: من ازت شرمندهام ژیلا. تمام مدت زندگی مشترکمان تو یا خانهی پدر خودت بودی یا خانه پدر من. نمیخواهم بعد از من سرگردانی بکشی. به برادرم میگویم خانهی شهرضا را برایتان آماده کند. موکت کند رنگ بزند تمیزش کند که تو و بچهها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید. راحت زندگی کنید. *** آخرین بار سهشنبه تماس گرفت ساعت چهار و نیم عصر شانزده اسفند. چند بار گفت: خیلی دلم برات تنگ شده، گفت: میخواهم ببینمتان. اگر شد که بیست و چهار ساعته میآیم میبینمتان و برمیگردم. اگر نشد یکی را میفرستم بیاید دنبالتان. میآیید اهواز اگر بفرستم؟ سختت نیست با دو تا بچه. و من با خوشحالی گفتم: «با تمام سختیهایش به دیدن تو میارزد. یک هفته گذشت اما نه ابراهیم تماس گرفت و نه آمد. *** ساعت 2 بعدازظهر اخبار اعلام کرد، فرمانده لشکر حضرت رسول (ص) شهید شد. من داخل مینیبوس بودم. آبروداری را گذاشتم کنار، از ته دل جیغ کشیدم. جلو مسافرهایی که نمیدانستند چی شده. سرم سنگین شده بود از جیغهایی که میزدم. *** دلم میخواست ببینمش. کشو را آرامآرام باز کردند. اما آن ابراهیم همیشگی نبود چشمهای همیشه قشنگش نبود. خندهاش نبود. اصلا! سری نبود. همیشه شوخی میکردم میگفتم: «اگر بدون ما بروی گوشهایت را میبرم میگذارم کف دستت. خیلی ازش بدم آمد. گفتم: تو مریضی ماها را نمیتوانستی ببینی. ابراهیم چطور دلت آمد بیاییم این جا چشمهایت را نبینم. خندههایت را نبینم. سر و صورت همیشه خاکیت را نبینم. حرفهایت را نشنوم. *** روزهای آخر یکبار به من گفت: دلم خیلی برایت تنگ میشود ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم، و با این کلامش آتش به جانم زد.

...
خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچه های گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمارِ لشکرِ ما، شهید اکبر حاجی پور، "دریا دل" که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند. فقط خدا عظمت آنها را می داند ... برادرمان حاجی پور، فرمانده تیپ یک عمار، برادر مهدی خندان معاون این تیپ و حاج عباس ورامینی مسئول ستاد لشکر، برادرمان نظام آبادی معاون گردان حمزه که از بچه های خوب بسیج بودند و برادر ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل و برادر میر حمید موسوی معاون گردان مسلم بن عقیل و شهدای بسیج که همه شان سردار بودند و به فیض شهادت نائل آمدند. ما چاره ای نداریم جز اینکه مرد باشیم و راه این شهداء را ادامه دهیم.
...
در روایت است اگر شما در جنگ شرکت کردید و برای شهادت رفتید، اگر شهید هم نشدید، اجر شهید را دارید. مواظب باشید این اجر را از بین نبرید. شما مثل شهیدِ زنده اید. ان شاءالله بتوانید راه شهدا را محکم و پر قدرت ادامه دهید.

ما باید ثابت قدم باشیم. خدا شاهد است این صحنه هایی که دارد از مقابل چشمان ما می گذرد، کمتر از صحنه های صدر اسلام نیست. در صدر اسلام، آقا ابا عبدالله (ع) ۷۲ تن یار داشت. همه اش ۷۲ تن بودند که می روند شهید میشوند. الان چیز دیگری دارد اتفاق می افتد. صحنه ای از بچه های تخریب لشکر برایتان تعریف کنم. در مرحله دوم رسیدند به سیم خاردار. یکی در گردان مالک روی سیم خاردار می خوابد و می گوید:" پایتان را روی من بگذارید و رد شوید. بچه های بسیج پا بروی پشتش می گذارند و می گذرند. او روی سیم خاردار می میرد. یک مین زیر شکمش منفجر می شود و شهیدش می کند.
کسی این قدر عاشق؟ مگر عشق بدون شناخت می شود؟ عشق بدون شناخت معنا ندارد. در ارتش های دنیا، نیرو هایی که عشقِ بدون شناخت دارند، می آیند و کُپ می کنند. از جایشان تکان نمی خورند. از گلوله می ترسند. این شناخت می خواهد که یکی روی مین بخوابد. سینه اش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران از روی بدن او رد شوند. شوخی نیست. تا درک نباشد، نیت ها پاک نمی شود.
و اما در مورد حرکت به سمت تهران. تا آنجایی که در توان لشکر بود، آسایش و رفاه برای شما فراهم شده، ولی یک انتظار داریم. به عنوان یک برادر کوچکتر خواهش می کنم برای دیدن خانواده شهدا به منازل این عزیزان بروید و به آنها سرکشی کنید. ان شاءالله راهی تهران که شدید، برای روز هجدهم آذر ۶۲ در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پیدا کنید. دعا برای سلامتی امام عزیز هم فراموش نشود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
![[تصویر: 30.jpg]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/rowzaneh/30.jpg)
زندگی شهید.........همت سردار بزرگ
این چند تا عکس








وقتى
به من كه وقتى جنگ شروع شد اصلاً به دنيا نيامده بودم گفتند مطلبى درباره
شهيد همت بنويسم،خيلى فكر كردم چه بنويسم. هميشه صحبت از مرگ و شهادت و
خون و جراحت است، در حالى كه امروز همسالان من همه از زندگى و توسعه و
حقوق شهروندى و رفاه سخن مى گويند، دنبال نكته تازه اى درباره او مى گشتم.
قسمتى از خاطرات همسرش توجهم را جلب كرد: «صبح روز عقد رفته بود شهرضا
مادرش را بياورد. زنگ زد خانه مان احوالم را بپرسد و اينكه كم و كسر دارم
يا نه.
گفتم: نه، فقط يادتان باشد با لباس سپاه بياييد توى مراسم عقد.
خنديد
و گفت: مگر قرار بود با لباس ديگرى بيايم. بعد از جارى شدن خطبه عقد به
مزار شهداى شهر رفتيم و زيارتى كرديم و بعد راهى سفر شديم . مدتى در پاوه
زندگى كرديم و بعد هم به دليل احساس نياز به نيروهاى رزمنده به جبهه هاى
جنوب رفتيم، من در دزفول ساكن شدم. »۱ديدم شرايط آن روز، با فضاى امروز و
خرج هايى كه براى عروسى ها مى شود، چقدر فاصله دارد. كدام زوجى حالا
حاضرند داماد با لباس فرم نظامى سر سفره عقد بنشيند؟ و اگر كسى اين كار
را امروز انجام دهد به او هزار انگ و لعن مى چسبانند. مى فهمم كه بعضى
كارهاى او را درك نخواهم كرد.
• عشق به زندگى
وارد «زندگى»اش
مى شوم، مسئله اى كه امروز براى ما بيش از هر چيز اهميت دارد و آن روز با
وجود مهم بودن فداكردنش آسان بود:از جاى جاى صحبت هاى همسرش مى توان اين
را فهميد: «آنقدر به من محبت مى كرد كه فرصت نمى كردم از مسائل كارى اش
چيزى بپرسم. كمك حالم مى شد. خيلى هم باسليقه بود. تا از راه مى رسيد،
همان طور خسته، شير بچه را آماده مى كرد، لباس هايشان را عوض مى كرد. به
من ديگر فرصت انجام كارى را نمى داد. يك بار گفتم: ابراهيم تو آنجا آن همه
سختى مى كشى، چرا من بايد بگذارم اينجا هم كار كنى، سختى بكشى؟ در حالى كه
بچه بغلش بود، برگشت گفت: «تو بيشتر از اينها به گردنم حق دارى. بايد حق
تو و اين طفل هاى معصوم را ادا كنم.»۲
به خواسته هاى همسرش خيلى
احترام مى گذاشت. هرچند اين احترام هيچ وقت باعث نشد كه كارى خلاف
ارزش هاى اعتقادى اش انجام دهد. بارها به همسرش گفته بود كه همسر فرمانده
بايد از همه ساده تر و فقيرانه تر زندگى كند، مبادا دل كسى آزرده شود.
همسر:
«دانشگاه ها باز شده بود به خصوص رشته من. من هم به سرم زد كه برگردم
اصفهان درسم را ادامه دهم. عقرب هايى كه تو خونه پر بودند را بهانه كردم و
گفتم مى خواهم از اينجا (انديمشك) برگردم اصفهان. اول گفت: نه، مى خواهى
به خاطر چند تا عقرب برى و مرا تنها بگذارى؟ خنديدم و گفتم: نه بابا همين
چند تا واحدم كه تمام شد، خودت بيا من را برگردان؟ قبول كرد. هرچند كه
اصلاً ميلش نبود. من رفتم دانشگاه ولى نمى توانستم فضاى آنجا را تحمل كنم.
روحيات آدم ها با ابراهيم خيلى متفاوت بود. حتى روزى استادى به من توهين
كرد. برگشتم خانه. همان لحظه ابراهيم از منطقه زنگ زد، من هم زدم زير
گريه. گفتم همين الان بلند شو بيا. آمد. سريع و هراسان. مادرم گفت:
مى گويد نمى خواهد برود دانشگاه. ابراهيم خنديد و گفت: من حرفى ندارم،
هرچيزى كه خودش بخواهد، هر چى كه خودش بگويد.»۳در نگاه اول فكر مى كردم
آنها كه اهل جنگ و جبهه بوده اند سراپا خشونت و قاطعيت بوده اند، از
عاطفه، محبت و عشق چيزى نمى فهميدند، با زندگى اش بيشتر آشنا مى شوم.
رفتارش نشان مى دهد در حساس ترين لحظات هم از ياد خانواده غافل نبوده است.
همسرش به ياد مى آورد كه هر وقت امكانش پيش مى آمد از خط تماس مى گرفت و
حال همه را مى پرسيد و مى گفت «نگران من نباشيد.» برادرش مى گويد: «در
منطقه تا وقت اضافه مى آورد سريع مى رفت به خانواده سر مى زد. بارها به من
گفته بود چقدر شرمنده خانواده هستم. اصلاً نتوانسته ام كنارشان باشم يا آن
چيزى كه مى خواهند را بگيرم. عشق به خانواده را به هر نحوى كه بود نشان
مى داد. جانش براى خنده هاى مهدى در مى رفت.»۴
همسرش: «آخرين بار گفت:
بيا بنشين اين جا، با تو حرف دارم. نشستم. گفت: تو مى دانى من الان چى
ديدم؟ گفتم: نه! گفت: من جدايى مان را ديدم. به شوخى گفتم: تو دارى مثل
بچه لوس ها حرف مى زنى. گفت: نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته
عشاق، آنهايى كه خيلى به هم دل بسته اند، با هم بمانند. من دل نمى دادم به
حرف هاى او. مسخره اش كردم. گفتم: حالا ما ليلى و مجنونيم؟ حاجى عصبانى
شد، گفت: من هر وقت آمدم يك حرف جدى بزنم تو شوخى كن! من امشب مى خواهم با
تو حرف بزنم. در اين مدت زندگى مشترك مان يا خانه مادرت بوده اى يا خانه
پدرى من. نمى خواهم بعد از من هم اين طور سرگردانى بكشى. به برادرم
مى گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه ها بعد از من پا
روى زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد. ناراحت شدم، گفتم: تو به من گفتى
دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان، حالا... حاجى انگار تازه فهميد
دارد چقدر حرف رفتن مى زند. گفت: نه، اين طورها نيست. من دارم محكم كارى
مى كنم. همين... هميشه مى گفت: تنها چيزى كه مانع شهادت من مى شود
وابستگى ام به شماها است. روزى كه مسئله شما را براى خودم حل كنم، مطمئن
باش آن وقت، وقت رفتن من است.»۵
• مديريت: رياست يا مشاركت
اين
علاقه و محبت او به آدم ها، در روابطش با بچه هاى جنگ هم به نوعى ديگر
نمايان بود. مناسباتش نشان مى دهد نوع مديريت او با بقيه متفاوت بوده است.
همه مى گويند هرچند كه فرمانده برجسته اى بود اما ستادنشين و اتاق نشين
نبود. قبل از هر عمليات خود نيز در كارهاى شناسايى شركت مى كرده: «هيچ
عملياتى نبود كه خودش منطقه را از نزديك نديده باشد. در يكى از همين
شناسايى ها در حالى كه با ماشين توى خط حركت مى كرديم، به خاكريزى
برخورديم و ديديم كه راه بسته است. از ماشين پياده شديم و رفتيم پشت
خاكريز تا وضعيت را بررسى كنيم. تعداد زيادى تانك و نفربر پشت خاكريز بود.
از حاج همت پرسيدم اينها چيه؟ گفت: نمى دونم. شايد بچه هاى زرهى لشگر
امام حسين هستند. در همين موقع ديديم لندكروزى به سمت ما مى آيد. جلويش را
گرفتيم تا اطلاعاتى از منطقه بگيريم. ديديم چند افسر عراقى نشسته اند.
همه شان هم مسلح هستند. ما هم به جز حاج همت كه كلت كمرى داشت اسلحه اى
نداشتيم. انتظار داشتيم كه يا ما را اسير كنند يا شهيد ولى تا فهميدند كه
ايرانى هستيم دور زدند و با سرعت فرار كردند...»۶به افراد زيرمجموعه اش
بهاى زيادى مى داد. به رشد آنها، نظريات و انتقادات آنها توجهى جدى داشت،
به آنها به چشم ابزار نگاه نمى كرد، اين رويه ها بود كه شخصيت او براى همه
دوست داشتنى شده بود. همراهانش مى گويند:«همت در فرماندهى آرامش خاصى داشت
و در سخت ترين شرايط هم روحيه اش را از دست نمى داد. بارها خبر شهادت
دوستان نزديك را شنيده بود اما خم به ابرو نمى آورد تا روحيه ساير افراد
خراب نشود.»۷بسيار مقيد بود كه افراد را نسبت به كارى كه مى كنند توجيه
كند. چون معتقد بود آدمى كه قانع شده خيلى بهتر از افرادى كه كوركورانه
اطاعت مى كنند كارشان را انجام مى دهند. «قبل از عمليات رمضان آمد جمع مان
كرد توى مدرسه مصطفى خمينى اهواز. كالك عمليات را نصب كرد روبه رويمان و
شروع كرد به توضيح دادن. البته كارش از نظر حفاظتى ايراد داشت اما حاجى
مى خواست نيروهايش آگاهانه پيش بروند.»۸
او همچنانكه با بسيجى ها رابطه
بسيار خوبى داشت، اما اگر مى ديد كارى به نظم جمع آسيب مى زند يا جان بقيه
را به خطر مى اندازد شديد برخورد مى كرد.
با وجود موقعيت بالايى كه
داشت، فردى متواضع بود و هيچ مزيتى براى فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله
نسبت به ساير افراد احساس نمى كرد:
«عباديان (مسئول تداركات لشگر)
سريع به مقر خودشان رفت و با دو ظرف باقالى پلو و دو قوطى كنسرو ماهى
برگشت. كنسرو ها را باز كرد و با دو ظرف باقالى پلو جلوى من و حاجى گذاشت.
حاجى قاشق اول را كه خواست در دهان بگذارد به عباديان گفت: بچه ها شام چى
خوردن؟ عباديان گفت: همين غذا را، باقالى پلو. حاج همت پرسيد تن ماهى چى؟
عباديان گفت: قرار است فردا ظهر به آنها بدهيم. حاج همت گفت خب به من هم
فردا بدهيد.»۹«حاجى خيلى بچه ها را دوست داشت. هر جا آنها را مى ديد
سوارشان مى كرد و مى رساندشان. در بين راه هم از آنها مى خواست كه اگر
نقطه ضعفى مى بينند، پيشنهادى دارند، نكته اى را در عمليات ديده اند،
بگويند يا بنويسند. همه نوشته ها يشان را با علاقه مى خواند و در
دفترچه اش يادداشت مى كرد. به نظر بچه ها خيلى احترام مى گذاشت. حتى اگر
جلسه اى با فرماندهان داشت، با استناد به حرف هاى توى دفترچه با آنها
مخالفت يا موافقت مى كرد. مى گفت: بچه ها نظرشان اين است.»۱۰بسيجى ها هم
به خاطر همين كارها و تواضع اش خيلى دوستش داشتند. استقبال هايى كه از او
مى كردند بى سابقه بوده است. مى ريختند گردن همت را مى گرفتند، تا
ببوسندش. هميشه گردنش سياه و كبود بود. همسرش در اين باره به ياد مى آورد:
«يك بار در نبود ابراهيم همان دفترچه معروف كه هميشه همراهش بود را باز
كردم. چند تا نامه از بسيجى ها توش بود. يكى شان نوشته بود: حاجى! من سرپل
صراط جلويت را مى گيرم. دارى به من ظلم مى كنى. الان سه ماه است كه توى
سنگر نشسته ام به عشق ديدنت، آن وقت تو... وقتى آمد فهميد دفترچه را
ديده ام. ناراحت شد و گفت: فكر نكن من آدم با لياقتى هستم كه بچه ها
اينطور نوشته اند. اينها همه بزرگى خود بچه ها است.»۱۱بگذريم كه وقتى چند
نفر به ما احترام مى كنند ديگر كسى را نمى شناسيم و بعضى مديرانمان با
احترام ساختگى و ظاهرى اطرافيان، چنان خود را گم مى كنند كه ديگر پيدا
شدنى نيستند. «يكى از فرماندهان ارتش چند بار آمد چادر را كنار زد و نگاهى
كرد و رفت. تا بار آخر كه گفت: حاج همت اينجا تشريف دارند؟ گفتم بله،
ايشان هستند. با تعجب گفت: ايشان؟ اصلاً نمى شود بين فرمانده لشگر و بقيه
فرقى گذاشت.»۱۲حكايت شهادت و ايام شهادت او هم حكايت غريبى است. همت در
عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيد. وضعيت عمليات خيبر و شرايط آن
روز را محسن رضايى اين گونه شرح مى دهد: «طلايه جاى خيلى پيچيده اى براى
جنگيدن بود. اين محور را دادم به همت. يعنى سخت ترين جاى عمليات را. لشگر
۲۷ مثل بقيه آماده نبود. ولى اميدوار بودم. مصمم شدم كه ايده ام را دنبال
كنم و مشكلات را حين عمل حل كنم. بعد از آن ركود دو سه ساله حالا ما خيز
بلندى برداشته بوديم كه جزاير را فتح كنيم. روز دوم عمليات احساس كردم
احتمال دارد كل طرحمان با شكست مواجه شود و تمام خيبر سقوط كند و حتى
جزاير را هم نمى توانيم حفظ كنيم. پناه بردم به همت گفتم فقط كار خودت
است.»۱۳نصرت الله كاشانى دنباله ماجرا را شاهد بوده : «تمام سنگينى عمليات
در شكستن طلايه بود. شب اول خط شكسته نشد. شب دوم تا ششم هم نشد. از همه
طرف بهش فشار وارد مى شد. بالايى ها مى گفتند بايد فلان كار را بكند و
پايينى ها، بچه هاى خودش، اصلاً گوش به حرفش نمى دادند. همان شب ششم بود
كه به او دستور دادند «برويد از وسط حمله كنيد!» نمى شد. خودش هم
مى دانست. ولى رفت و به بچه ها گفت. قاطعانه هم گفت. آنها هم گفتند: ما
نمى رويم. مگر نمى بينى چه خبر است؟ آنجا فقط آتش است.دلش شكست. گريه هم
كرد. دعا كرد همين الان يك گلوله بخورد بميرد. به من گفت: مى بينى حرفم را
نمى خوانند. نه پايينى ها، نه بالايى ها. من و اكبر زجاجى گفتيم: ما
مى رويم. نگران نباش. از بالا دستور رسيد اگر نمى توانى عقب بكش. لشگر
امام حسين مى آيد خط را بشكند.حسين خرازى و لشگرش آمدند خط را شكستند.
زخم زبان ها هم شروع شد كه «تو كه گفتى نمى شود. پس چرا حسين توانست؟» دلش
خيلى شكست. مثل مجنون ها شده بود. گريه مى كرد، با خودش حرف مى زد.»۱۴در
اين حالات بود كه خون به دل شهيد شد.سردارهمت در سال ۱۳۳۳ در شهرضاى
اصفهان به دنيا آمده بود. در مدرسه و دبيرستان شاگرد خوبى بود اما در
دانشگاه نتوانست قبول شود. سال ۵۲ به دانشسراى تربيت معلم اصفهان رفت. بعد
از فارغ التحصيلى به سربازى رفت. در پادگان مسئول آشپزخانه شد و هميشه به
نفع سربازان كار مى كرد و زيربار دستورات نادرست فرماندهان نمى رفت. وقتى
از سربازى بر گشت، معلم شد. در ضمن درس تاريخ بچه ها را با مسائل سياسى و
مبارزه عليه ديكتاتورى حاكم آشنا مى كرد. حكم دستگيرى اش را دادند، مدتى
فرارى بود. بعد از انقلاب در سپاه شهرضا مسئوليت كارهاى فرهنگى را برعهده
گرفت و پس از چندى احساس كرد در كردستان و پاوه به او بيشتر نياز است. به
پاوه رفت و مسئوليت روابط عمومى آنجا را برعهده گرفت. پس از شهادت ناصر
كاظميه فرمانده سپاه پاوه شد. در سال ۶۱ فرماندهى تيپ محمدرسول االله(ص)
را برعهده گرفت و بعدها با ارتقاى اين تيپ به لشگر، تا زمان شهادت، در سمت
فرماندهى آن لشگر انجام وظيفه كرد. همت ۲۹ ساله بود كه در ۱۹ اسفند ۱۳۶۲
در جزيره مجنون به شهادت رسيد. همسر و دو فرزندش تا روزى كه زنده بود
چندان فرصتى براى بودن با او پيدا نكردند، در بسيارى از سختى هاى او هم
سهيم بودند و در دفاع مقدس و سربلندى كشورشان نيز. هرچند بعد از جنگ هم
يادى از آنها نشد و كسى حال آنها را كه تنها دو سال زندگى با او را تجربه
كرده بودند نفهميد، خصوصاً وقتى همسرش براى آخرين ديدار او مى رفت: «وقتى
مى رفتيم سردخانه باورم نمى شد. به همه مى گفتم: من او را قسم داده بودم
هيچ وقت بدون ما نرود. هميشه با او شوخى مى كردم، مى گفتم: اگر بدون ما
بروى، مى آيم گوشَت را مى بُرم. بعد كشوى سردخانه را مى كشند و مى بينى
اصلاً سرى در كار نيست...»