Icon17 میلاد حضرت معصومه (ع) و روز دختر مبارک باد

میلاد حضرت معصومه (ع) و روز دختر مبارک باد








دختر یعنی برکت و رحمت ،
یعنی شادی و نور ،
و خداوند تنها تو را لایق این نعمت دانسته



ميلاد باسعادت كريمه اهل بيت ، شفيعه روز جزا ،
اسوه عشق وايثار ، الگوي جاويد دختران با ايمان
حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها
و
گراميداشت
روز دختر مبارك باد

[تصویر: 15510520366324100792.gif]




[تصویر:  ac52e3f2729d.jpg]

هنگامی که دستان جانبازی دست جانباز رهبرش را به نشانه عشق میفشارد!





اخیراً ویدیویی در برخی سایتهای اینترنتی منتشر شده که منتشر کننده آن مدعی است در آن عکس یک فرشته بر بام خانه خدا دیده می شود.  منتشر کننده این ویدیو ادعا کرده که این همان فرشته‌ای است که هنگام نماز از آسمان نزول می کند و بالای سر نمازگزاران اطراف کعبه، می گردد!  

وی افزود:

البته نمی‌توان کلاً منکر شد که اصلاً فرشته‌ای نیست. بر اساس روایات فرشتگان ممکن است در مسجدالحرام نازل شوند و برای حمایت و یاری مؤمنان فرود آیند. البته این به معنای این نیست که فرشته‌ای بالای خانه خدا قابل مشاهده است. از نظر دینی و حتی علمی نیز این موضوع قابل اثبات نیست. 


مدیر دانشنامه قرآن‌پژوهی در ادامه یادآور شد:
اینکه فرشتگان می‌روند و می‌آیند منظور در عالم معنا است. باید توجه داشت که فرشتگان موجودات مجردی هستند که قابل مشاهده نیستند. تنها کسانی چون پیامبران که به عالم تجرد درآیند و متصل به عالم معنا شوند می‌توانند فرشتگان را مشاهده کنند.
 
وی تأکید کرد:
حتی بزرگان ما نیز چنین ادعایی مبنی بر صورت و شکل دادن به فرشته را نداشته‌اند. در قرآن کریم داریم فرشته‌ای که بر حضرت مریم(س) فرود آمد در قالب انسان بسیار زیبا تمثل پیدا کرد. همچنین در قرآن داریم که جبرئیل وقتی برای وحی بر پیامبر(ص) نازل می‌شد به صورت دحیه بن خلیفه کلبی نازل می‌شد؛ یعنی به صورت زیباترین مردی که در مدینه بود.  حجت الاسلام علوی مهر تصریح کرد: علامه طباطبایی در المیزان حتی این موضوع که صورت اصلی جبرئیل قابل مشاهده بوده را انکار می‌کند. بسیاری از متفکران معتقدند که پیامبر دو بار صورت اصلی جبرئیل را مشاهده کرده است، یکی در غار حرا و در آغاز نزول قرآن و دیگر زمانی که پیامبر به معراج رفت. بار دوم و زمانی که پیامبر به معراج رفت این شخص پیامبر بود که تقاضا کرد جبرئیل را به صورت اصلی خودش ببیند. 

وی یادآور شد: بار اول و در غار حرا حالتی که بیان شده این است که پیامبر به هر طرف که نظر می‌کرد نوری می‌دید و صدایی از اطراف می‌شنید ولی شکل خاصی برای جبرئیل بیان نشده است.  این پژوهشگر در ادامه تأکید کرد: تصور کردن شکل برای فرشتگان که موجوداتی مجرد هستند امری غلط و موهوم است. تنها افرادی چون حضرت مریم(س)، حضرت ابراهیم(ع) و پیامبر اکرم(ص) در عالم ماده می‌توانند فرشته‌ای که مجرد است را مشاهده کنند. در این حالت فرشته به صورت موجود مادی ظاهر می شود.  وی افزود: ادعای مطرح شده توسط آن فرد که فرشته را دیده انکار می‌شود. ادعاهای اینچنینی معمولاً غیر قابل قبول هستند. هیچ عکسی از فرشته قابل تصور نیست و نشان دادن عکس و تصویر از فرشته کاملاً کذب است.


این اتفاق در سال 2008 اتفاق افتاده هست ولی به درخواست دوستان گذاشتمش امیدوارم استفاده کنید.

این فیلم در شب قدر گرفته شده و معروف شده به فرشته ی لیلة القدر!






»» وصیت نامه شهید همت

به نام خدا
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که ان الله اشتری من المومنین.
من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را د قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است.
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقیقا دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است.
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید:
1-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید.
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید.چون همسرم از این اسم خوشش می آید.
2-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.
3-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی)بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند.
4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است.
5-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.
حقیر حاج همت
1361/2/26

معرفی کتاب راجع به شهید محمد ابراهیم همت:

نام کتاب : طنین همت: زندگانی سردار شهید محمدابراهیم همت

نام نویسنده : ابراهیم رستمی
قیمت پشت جلد: 12000 ریال
تعداد صفحه: 148
نشر: جمال (21 آذر، 1386)
شابک: 978-964-8654-56-1
قطع کتاب: رقعی
تصویر جلد کتاب :

نام کتاب : یادگاران2( کتاب همت )

نام نویسنده : مریم برادران
قیمت پشت جلد: 7000 ریال
تعداد صفحه: 112
نشر: روایت فتح (1382)
شابک: 964-90935-6-7
قمستی از متن کتاب : و درشهرکه خالی ازعشاق بود، مردی آمد که شهررا دیوانه کرد . زمین را دیوانه کرد . زمان را دیوانه کرد . او که آمد از هرطرف عاشقی پیدا شد که از خویش برون آمد و کاری کرد .
قصه ی همت بعضی صفحاتش مثل قصه ی خیلی های دیگراست و بعضی هاش فقط مال خوداوست . او هم قصه ی به دنیا آمدنش هرچه بود ، مثل همه ی ما ، وقتی آمد گریست . بچگی کرد . مدرسه رفت . حتی گاهی از معلمش کتک خورد وگاهی به دوستانش پس گردنی زد . بعضی تابستان ها کارکرد . دوست داشت داروسازی بخواند ، ولی در کنکور قبول نشد . بعد دانشسرا رفت و معلمی کرد . اوهم قهر وعشق ، هردو، را داشت . خندید و خنداند و زندگی کرد وهم راه شد . رفت و گریاند .
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب : شهید همت

نویسندگان : احمد عربلو، عادل رستم پور (تصويرگر)، شورای کارشناسی دفتر انتشارات کمک آموزشی (زيرنظر)
قیمت پشت جلد: 6000 ریال
تعداد صفحه: 78
نشر: مدرسه (18 آذر، 1386)
شابک: 964-385-203-2
قطع کتاب: رقعی

نام کتاب : افلاکیان زمین ( محمد ابراهیم همت )

نویسنده : محمدحسین عباسی ولدی (به اهتمام)
قیمت پشت جلد: 2000 ریال
تعداد صفحه: 16
نشر: نشر شاهد (06 شهریور، 1387)
شابک: 964-394-111-6
قطع کتاب: پالتویی
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب : معلم فراری: براساس زندگی شهید محمدابراهیم همت

نام نویسنده : رحیم مخدومی
قیمت پشت جلد: 5000 ریال
تعداد صفحه: 80
نشر: نشر شاهد (18 شهریور، 1387)
شابک: 978-964-471-590-7
قطع کتاب: رقعی
معرفی کتاب: زندگينامه داستانى محمدابراهيم همت، فرمانده لشكر 27محمدرسول الله (ص) سپاه، كه پس از 28 سال زندگى الهى، درسال 1362 و در جزيره مجنون از جبهه‏هاى جنگ ايران و عراق به‏شهادت رسيده است.
مقدمه كتاب با عنوان «يك جور زندگى» شرحى مختصر از سيرزندگانى وى است. 9 فصل ديگر كتاب، دربردارنده خاطراتى ازگوشه‏هاى زندگى اين شهيد است كه با زبانى داستانى و براى‏نوجوانان به نگارش درآمده است عناوين اين بخشها عبارتست از:«مورچه‏هاى زير ماشين»، «آشى كه يك وجب روغن داشت»،«معلم فرارى»، «سلاح زيربرف»، «پاهاى بزرگ»، «ظرفشويى‏نيمه‏شب»، «وحشت از شيشيه»، «پس گردنى» و «لبخندى كه روى‏سينه ماند».
دوران كودكى و ظلم ارباب/ سربازخانه شاهى و روزه ماه رمضان/مدرسه و سخنرانى و فرار/ كردستان و درگيرى با ضد انقلابها/ماجراى پوتين‏هاى كهنه/ كار نيمه شب در جبهه/... و آخرين‏لحظات زندگى عمده مطالب نقل شده در اين كتاب است.(چاپ اول: 1379)
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب :به مجنون گفتم زنده بمان، کتاب همت

نام نویسنده : فرهاد خضری
قیمت پشت جلد: 18000 ریال
تعداد صفحه: 272
نشر: روایت فتح (1383)
شابک: 964-7529-09-0
وزن: 700 گرم
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب :خورشید خیبر: خاطراتی از زندگی سردار شهید محمدابراهیم همت

نام نویسنده :عبدالرحیم سعیدی راد (زيرنظر)، علی پاک (گردآورنده)
تعداد صفحه: 28
نشر: کتاب مسافر (11 اسفند، 1386)
شابک: 978-600-5029-26-0
قطع کتاب: پالتویی
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب :نیمه پنهان یک اسطوره

گفت وگو با ژیلا بدیهیان همسر سردار شهید محمدابراهیم همت
نام نویسنده :احد گودرزیانی (گردآورنده)
قیمت پشت جلد: 3500 ریال
تعداد صفحه: 36
نشر: سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری، شرکت انتشارات سوره مهر (10 اردیبهشت، 1385)
شابک: 964-92919-1-1
قطع کتاب: پالتویی
معرفی کتاب: جلد اول از مجموعه كتابهاى «بانوى ماه»، شامل گفتگويى باهمسر «ابراهيم همت» فرمانده شهيد لشكر 27 محمدرسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم ) است كه در مردادماه 1375 در شهر اصفهان انجام گرفته است.در اين مصاحبه به ماجراى آشنايى و ازدواج «ژيلا بديهيان» با شهيدهمت و زندگى با ايشان، علاقه خاص بسيجي ها به همت، آخرين‏ديدار و زندگى بعد از شهادت همسر پرداخته شده است. در پايان‏كتاب نيز زندگى نامه مختصرى از شهيد همت ارائه شده است.
يادداشت: چاپ اول و دوم كتاب در سال 1379 توسط «انتشارات‏كمان» منتشر شده است.(چاپ سوم (اول حوزه هنرى):1381)
این کتاب توسط سوره مهر (با همكارى انتشارات كمان)تدوین و با جلد شمیز منتشر شده است.
این کتاب از مجموعه بانوی ماه 1 که گفتگو با همسران سرداران شهید است انتخاب شده است.
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب :14 سردار: 114 خاطره برگزیده از 14 سردار شهید: شهیدان: چمران، باکری، همت، زین الدین، بروجردی، کلاهدوز، و ...

نام نویسنده :احمد امامی راد (تدوين)
قیمت پشت جلد: 15000 ریال
تعداد صفحه: 196
نشر: حدیث نینوا (01 مرداد، 1387)
شابک: 964-95102-1-4
قطع کتاب: رقعی
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب :آن روز در کنار تو (داستان نوجوانان)

بر اساس خاطراتی از سرلشگر پاسدار شهید حاج محمد ابراهیم همت
نام نویسنده :محسن پرویز، حسن یونسی (ويراستار)
قیمت پشت جلد: 8000 ریال
تعداد صفحه: 116
نشر: پیام فاطمیون (10 مهر، 1384)
شابک: 964-95764-6-0
قطع کتاب: پالتویی
تصویر جلد کتاب:

نام کتاب : نیمه پنهان ماه (همت به روایت همسر شهید )

نام نویسنده : حبیبه جعفریان
قیمت پشت جلد: 6500 ریال
تعداد صفحه: 56
نشر: روایت فتح (25 تیر، 1387)
شابک: 978-964-90935-3-6
قطع کتاب: پالتویی

نام کتاب : با سرودخوان جنگ در خطه نام و ننگ

نام نویسنده : نادر ابراهیمی
نشر: انتشارات اطلاعات

نام کتاب : ضربت متقابل

نويسنده : گلعلي بابايي
نوبت چاپ : اول
قطع : وزيري
قيمت : 12000 تومان
معرفی کتاب : عنوان دوم مجموعه (حماسه 27) با نام (ضربت متقابل)كه حوادث مربوط به سوابق رزمي تيپ 27 محمد رسول الله را در تابستان گرم و طولاني سال 1361 هم زمان با آغاز دوران فرماندهي شهيد محمد ابراهيم همت بر اين يگان و عمليات عظيم برون مرزي رمضان در جبهه شرق را بيان مي كند.

بخش دوم : نرم افزار

نرم افزار مشغول عشق
(زندگینامه سردار شهید حاج ابراهیم همت)
نام نرم افزار: مشغول عشق (زندگینامه سردار شهید حاج ابراهیم همت)
تولید کننده : واحد سمعی و بصری بنیاد خیریه فرهنگی المهدی (علیه السلام) و مجموعه فرهنگی ساربان 112
این نرم افزار شامل چهار قسمت اصلی است که در منوی اصلی نرم افزار قابل مشاهده است.
1- سردار خیبر: این قسمت شامل 5 قسمت است
زندگینامه سردار خیبر: در این بخش زندگینامه شهید همت از بدو تولد و دوران سربازی و فعالیت های بعد از انقلاب تا دوران دفاع مقدس بیان شده است
سخن عشق: در این بخش متن دو سخنرانی از سردار شهید حاج ابراهیم همت که در جمع رزمندگان اسلام ایراد شده است
همت به روایت همسر شهید: در این بخش همسر شهید خصوصیات ، زندگی ، منش های فردی وخاطرات آن شهید را بیان می کند.
خاطره ها: در این بخش خاطراتی از سردار شهید از زبان مادر ، خواهر و همرزمان شهید بیان شده است .
وصیت نامه شهید: در این بخش متن وصیت نامه علمدار خیبر شهید حاج همت که خطاب به مادرش نوشته است بیان شده است
2- نمایه: در این قسمت 10 قطعه فیلم در مورد زندگینامه سردار شهید حاج همت ، همت و همرزمان ، روایت فتح و ...آورده شده است .
3- نگارستان: این قسمت شامل 2 بخش است
الف ) شامل 186 قطعه عکس از سردار حاج ابراهیم همت در هشت سال دفاع مقدس
ب) عاشقان: شامل 130 قطعه عکس از رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس
4-یادمان: این قسمت شامل 4 بخش است
اشعار: شعرهایی در وصف سردار خیبر
حماسه خیبر: شرح مختصری در مورد عملیات خیبر
نقشه عملیات های دفاع مقدس: شامل 11 نقشه عملیاتی در هشت سال دفاع مقدس
نواها: شامل 14 سرود و نوای مربوط به شهید همت و دفاع مقدس

نرم افزار چند رسانه اي زندگي شهيد همت

نام نرم افزار: چند رسانه اي زندگي شهيد حاج محمد ابراهیم همت
تولید کننده : مؤسسه فرهنگي شاهد
توضیحات نرم افزار : نرم افزار حاضر، مجموعه اي از اطلاعات شهيد همت مي باشد كه در سال 86 توليد شده است و حاوي حدود 1400 صفحه متن، 1700 تصوير و سند، 360 دقيقه صوت و 85 دقيقه فيلم مي باشد.

بخش های مختلف نرم افزار :

در بخش آثار شهيد، متن سخراني شهيد همت قبل از عمليات والفجر، وصيتنامه و چهار خاطره با عناوين حمله شمشير، ديده بان، نداي پنهان و خبر ارائه شده است.
همچنين 18 فيلم از جمله هواي نفس، عظمت خون شهيدان، جنگ تا پيروزي، خيانت بني صدر، كمك ها به عراق، توطئه آمريكا، يادواره ها، تقدير و همسفر در اين نرم افزار چندرسانه اي در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.
از جمله خدمات اين نرم افزار مي توان به سخنراني شهيد همت در ارتباط با نظام، قبل از والفجر مقدماتي 1و 2، به خود بباليم، پيام پاسداران، كار براي رضاي خدا و گفتگوي بي سيم شهيد همت با شهيد باقري و سردار صفوي در بخش صوت اشاره كرد.
همچنين زندگينامه جامع شهيد همت و فهرست آثاري كه در ارتباط با ايشان گردآوري شده است،در اين نرم افزار چند رسانه اي به چشم مي خورد. اين اطلاعات به صورت كاملا دسته بندي شده و با قابليت جستجو بر روي تمامي متون در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.

نرم افزار سرداران عشق

نام نرم افزار: سرداران عشق
تولید کننده : روایت فتح
توضیحات نرم افزار :
اين نرم افزار شامل بانک اطلاعاتي از آثار موجود در رابطه با شهيدان همت، باکري، کلاهدوز، بروجردي، علم الهدي، اسماعيل دقايقي، محمد جهان آرا، عبد الله ميثمي، عباس کريمي، ناصر کاظمي، غلامحسين افشردي، مهدي زين الدين، يد الله کلهر و جاويد الاثر احمد متوسليان است که حاوي آثار و دست نوشته ها ، سخنراني ها، فيلم و تصاوير ، خاطرات و ديگر آثار به جا مانده از ايشان مي باشد.
اين لوح حاوي حدود 230 قطعه تصوير، 4000 صفحه متن، 18 ساعت صوت و 5 ساعت فيلم مي باشد که داراي قابليت جستجو بر روي تمامي متون و چاپ تمامي اطلاعات مي باشد.

 اولین کتاب زندگانی شهیدهمت که نام آن حکایت سرخ است این کتاب در ابتدای دهه 70 منتشر شده و جز پرفروش ترین کتاب های دهه 70 بوده است


منابع :کتاب ایران ( ایبنا )
سایت شهید آوینی
سایت نوید شاهد
سایت نور پرتال



[تصویر: 0.398360001298829710_taknaz_ir.jpg]

قبر شهید همت در کنار دیگر شهدای شهرضا، واقع در امامزاده شاهرضای شهرستان شهرضا


داستان آب خوردن حاج همت با پوتین بسیجی ها
[تصویر: PF01001.jpg]


محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.


فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.

سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»

سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»

بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.

بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»

بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره»

جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.


[تصویر: shahidhemmat0051.jpg]


اللهم عجل لولیک الفرج
[تصویر: 23601762087578136852.png]


چه کسی پیکر حاج همت را در قبر گذاشت؟
چه کسی پیکر حاج همت را در قبر گذاشت؟
وقتی که همت شهید شد به همراه جنازه او از تهران به اصفهان رفتم و خودم پیکر مطهرش را در داخل قبر گذاشتم.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان ، واعظ سرشناس و محبوب کشور ، در حاشیه یک گفتگوی اختصاصی با مشرق ، یادی کرد از شهید حاج محمد ابراهیم همت ، فرمانده لشکر27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه).

وی درباره آن شهید بزرگوار گفت:

حاج همت از پا منبری های من در مجالس دهه اول محرم بود. ایشان مجسمه تقوا شهامت و شجاعت بود و من هم خیلی دوستش داشتم. وقتی که شهید شد به همراه جنازه او از تهران به اصفهان رفتم و خودم پیکر مطهرش را در داخل قبر گذاشتم.


http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/9/26/117808_785.jpg

خاطرات همسر شهید ابراهیم همت


ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانواده‌هامان. یک حلقه خریدیم به هزار تومان. ابراهیم هم یک انگشتر عقیق گرفت به قیمت صد و پنجاه تومان. *** صبح روزی که مهدی می‌خواست متولد شود، ابرهیم زنگ زد خانه خواهرش. از لحنش معلوم بود خیلی بی‌قرار است. مادرش اصرار کرد بگویم بچه‌ دارد به دنیا می‌آید. گفتم: نه. ممکن است بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت باز باید نگران برگردد. مدام می‌گرفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟ زنده‌ای هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خیالت راحت همه چیز مثل قبل است. همان روز، عصر مهدی به دنیا آمد و چهار روز بعد ابراهیم آمد. بدون اینکه سراغ بچه برود، آمد پیش من گفت: تو حالت خوب است ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نمی‌پرسی. گفت:‌ تا خیالم از تو راحت نشود نه. *** وقتی به خانه می‌آمد دیگر حق نداشتم کاری انجام دهم، همه کارها را خودش می‌کرد. لباس‌ها را می‌شست، روی در و دیوار اتاق پهن می‌کرد. سفره را همیشه خودش پهن می‌کرد. جمع می‌کرد تا او بود، نود و نه درصد کارهای خانه فقط با او بود. *** آن‌قدر مراعات مرا می‌کرد که حتی نمی‌گذاشت ساک سفرش را ببندم و بالاخره یک بار پیش آمد که ساک سفرش را من ببندم. برای اولین بار و آخرین بار. دعا گذاشتم برایش توی ساک تخمه هم خریدم که توی راه بشکند. (گره‌ی پلاستیکش باز نشده بود، وقتی ساکش به دستم رسید.) یک جفت جوراب هم برایش خریدم که خیلی ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت دیگر بخرم؟ گفت: بگذار اینها پاره شوند بعد. (وقت خاکسپاری همین جوراب‌ها پایش بود.) تمام وسایلش را گذاشتم توی ساکش، زیپش را بستم، دادم دستش سرش را انداخت پایین گفت: قول بده ناراحت نشوی ژیلا. گفتم: چی شده مگه؟ گفت:‌ ممکن است به این زودی نتوانم بیایم ببینمتان. *** گفت: من ازت شرمنده‌ام ژیلا. تمام مدت زندگی مشترکمان تو یا خانه‌ی پدر خودت بودی یا خانه پدر من. نمی‌خواهم بعد از من سرگردانی بکشی. به برادرم می‌گویم خانه‌ی شهرضا را برایتان آماده کند. موکت کند رنگ بزند تمیزش کند که تو و بچه‌ها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید. راحت زندگی کنید. *** آخرین بار سه‌شنبه تماس گرفت ساعت چهار و نیم عصر شانزده اسفند. چند بار گفت: خیلی دلم برات تنگ شده، گفت: می‌خواهم ببینمتان. اگر شد که بیست و چهار ساعته می‌آیم می‌بینمتان و برمی‌گردم. اگر نشد یکی را می‌فرستم بیاید دنبالتان. می‌آیید اهواز اگر بفرستم؟ سختت نیست با دو تا بچه. و من با خوشحالی گفتم: «با تمام سختی‌هایش به دیدن تو می‌ارزد. یک هفته گذشت اما نه ابراهیم تماس گرفت و نه آمد. *** ساعت 2 بعدازظهر اخبار اعلام کرد، فرمانده لشکر حضرت رسول (ص) شهید شد. من داخل مینی‌بوس بودم. آبروداری را گذاشتم کنار، از ته دل جیغ کشیدم. جلو مسافرهایی که نمی‌دانستند چی شده. سرم سنگین شده بود از جیغ‌هایی که می‌زدم. *** دلم می‌خواست ببینمش. کشو را آرام‌آرام باز کردند. اما آن ابراهیم همیشگی نبود چشم‌های همیشه قشنگش نبود. خنده‌اش نبود. اصلا! سری نبود. همیشه شوخی می‌کردم می‌گفتم: «اگر بدون ما بروی گوش‌هایت را می‌برم می‌‌گذارم کف دستت. خیلی ازش بدم آمد. گفتم: تو مریضی ماها را نمی‌توانستی ببینی. ابراهیم چطور دلت آمد بیاییم این جا چشم‌هایت را نبینم. خنده‌هایت را نبینم. سر و صورت همیشه خاکیت را نبینم. حرف‌هایت را نشنوم. *** روزهای آخر یکبار به من گفت: دلم خیلی برایت تنگ می‌شود ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم، و با این کلامش آتش به جانم زد.


قسمتی از سخنرانی حاج همت بعد از عملیات والفجر 4 (حدود 4 ماه قبل از شهادت)

...

خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچه های گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمارِ لشکرِ ما، شهید اکبر حاجی پور، "دریا دل" که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند. فقط خدا عظمت آنها را می داند ... برادرمان حاجی پور، فرمانده تیپ یک عمار، برادر مهدی خندان معاون این تیپ و حاج عباس ورامینی مسئول ستاد لشکر، برادرمان نظام آبادی معاون گردان حمزه که از بچه های خوب بسیج بودند و برادر ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل و برادر میر حمید موسوی معاون گردان مسلم بن عقیل     و شهدای بسیج که همه شان سردار بودند و به فیض شهادت نائل آمدند. ما چاره ای نداریم جز اینکه مرد باشیم و راه این شهداء را ادامه دهیم.

...

 در روایت است اگر شما در جنگ شرکت کردید و برای شهادت رفتید، اگر شهید هم نشدید، اجر شهید را دارید. مواظب باشید این اجر را از بین نبرید. شما مثل شهیدِ زنده اید. ان شاءالله بتوانید راه شهدا را محکم و پر قدرت ادامه دهید.

ما باید ثابت قدم باشیم. خدا شاهد است این صحنه هایی که دارد از مقابل چشمان ما می گذرد، کمتر از صحنه های صدر اسلام نیست. در صدر اسلام، آقا ابا عبدالله (ع) ۷۲ تن یار داشت. همه اش ۷۲ تن بودند که می روند شهید میشوند. الان چیز دیگری دارد اتفاق می افتد. صحنه ای از بچه های تخریب لشکر برایتان تعریف کنم. در مرحله دوم رسیدند به سیم خاردار. یکی در گردان مالک روی سیم خاردار می خوابد و می گوید:" پایتان را روی من بگذارید و رد شوید. بچه های بسیج پا بروی پشتش می گذارند و می گذرند. او روی سیم خاردار می میرد. یک مین زیر شکمش منفجر می شود و شهیدش می کند.

کسی این قدر عاشق؟ مگر عشق بدون شناخت می شود؟ عشق بدون شناخت معنا ندارد. در ارتش های دنیا، نیرو هایی که عشقِ بدون شناخت دارند، می آیند و کُپ می کنند. از جایشان تکان نمی خورند. از گلوله می ترسند. این شناخت می خواهد که یکی روی مین بخوابد. سینه اش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران از روی بدن او رد شوند. شوخی نیست. تا درک نباشد، نیت ها پاک نمی شود.

و اما در مورد حرکت به سمت تهران. تا آنجایی که در توان لشکر بود، آسایش و رفاه برای شما فراهم شده، ولی یک انتظار داریم. به عنوان یک برادر کوچکتر خواهش می کنم برای دیدن خانواده شهدا به منازل این عزیزان بروید و به آنها سرکشی کنید. ان شاءالله راهی تهران که شدید، برای روز هجدهم آذر ۶۲ در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پیدا کنید. دعا برای سلامتی امام عزیز هم فراموش نشود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

[تصویر: 30.jpg]


سلام به همه دوستان بیایید هرهفته با زندگی یک شهید اشنا بشیم

زندگی شهید.........همت سردار بزرگ

این چند تا عکس
























درباره شهید همت

                                                       سرشار از عشق

حاج همتوقتى به من كه وقتى جنگ شروع شد اصلاً به دنيا نيامده بودم گفتند مطلبى درباره شهيد همت بنويسم،خيلى فكر كردم چه بنويسم. هميشه صحبت از مرگ و شهادت و خون و جراحت است، در حالى كه امروز همسالان من همه از زندگى و توسعه و حقوق شهروندى و رفاه سخن مى گويند، دنبال نكته تازه اى درباره او مى گشتم. قسمتى از خاطرات همسرش توجهم را جلب كرد: «صبح روز عقد رفته بود شهرضا مادرش را بياورد. زنگ زد خانه مان احوالم را بپرسد و اينكه كم و كسر دارم يا نه.
گفتم: نه، فقط يادتان باشد با لباس سپاه بياييد توى مراسم عقد.
خنديد و گفت: مگر قرار بود با لباس ديگرى بيايم. بعد از جارى شدن خطبه عقد به مزار شهداى شهر رفتيم و زيارتى كرديم و بعد راهى سفر شديم . مدتى در پاوه زندگى كرديم و بعد هم به دليل احساس نياز به نيروهاى رزمنده به جبهه هاى جنوب رفتيم، من در دزفول ساكن شدم. »۱ديدم شرايط آن روز، با فضاى امروز و خرج هايى كه براى عروسى ها مى شود، چقدر فاصله دارد. كدام زوجى حالا حاضرند داماد با لباس فرم  نظامى سر سفره عقد بنشيند؟ و اگر كسى اين كار را امروز انجام دهد به او هزار انگ و لعن مى چسبانند. مى فهمم كه بعضى كارهاى او را درك نخواهم كرد.
• عشق به زندگى
وارد «زندگى»اش مى شوم، مسئله اى كه امروز براى ما بيش از هر چيز اهميت دارد و آن روز با وجود مهم بودن فداكردنش آسان بود:از جاى جاى صحبت هاى همسرش مى توان اين را فهميد: «آنقدر به من محبت مى كرد كه فرصت نمى كردم از مسائل كارى اش چيزى بپرسم. كمك حالم مى شد. خيلى هم باسليقه بود. تا از راه مى رسيد، همان طور خسته، شير بچه را آماده مى كرد، لباس هايشان را عوض مى كرد. به من ديگر فرصت انجام كارى را نمى داد. يك بار گفتم: ابراهيم تو آنجا آن همه سختى مى كشى، چرا من بايد بگذارم اينجا هم كار كنى، سختى بكشى؟ در حالى كه بچه بغلش بود، برگشت گفت: «تو بيشتر از اينها به گردنم حق دارى. بايد حق تو و اين طفل هاى معصوم را ادا كنم.»۲
به خواسته هاى همسرش خيلى احترام مى گذاشت. هرچند اين احترام هيچ وقت باعث نشد كه كارى خلاف ارزش هاى اعتقادى اش انجام دهد. بارها به همسرش گفته بود كه همسر فرمانده بايد از همه ساده تر و فقيرانه تر زندگى كند، مبادا دل كسى آزرده شود.
همسر: «دانشگاه ها باز شده بود به خصوص رشته  من. من هم به سرم زد كه برگردم اصفهان درسم را ادامه دهم. عقرب هايى كه تو خونه پر بودند را بهانه كردم و گفتم مى خواهم از اينجا (انديمشك) برگردم اصفهان. اول گفت: نه، مى خواهى به خاطر چند تا عقرب برى و مرا تنها بگذارى؟ خنديدم و گفتم: نه بابا همين چند تا واحدم كه تمام شد، خودت بيا من را برگردان؟ قبول كرد. هرچند كه اصلاً ميلش نبود. من رفتم دانشگاه ولى نمى توانستم فضاى آنجا را تحمل كنم. روحيات آدم ها با ابراهيم خيلى متفاوت بود. حتى روزى استادى به من توهين كرد. برگشتم خانه. همان لحظه ابراهيم از منطقه زنگ زد، من هم زدم زير گريه. گفتم همين الان بلند شو بيا. آمد. سريع و هراسان. مادرم گفت: مى گويد نمى خواهد برود دانشگاه. ابراهيم خنديد و گفت: من حرفى ندارم، هرچيزى كه خودش بخواهد، هر چى كه خودش بگويد.»۳در نگاه اول فكر مى كردم آنها كه اهل جنگ و جبهه بوده اند سراپا خشونت و قاطعيت بوده اند، از عاطفه، محبت و عشق چيزى نمى فهميدند، با زندگى اش بيشتر آشنا مى شوم. رفتارش نشان مى دهد در حساس ترين لحظات هم از ياد خانواده غافل نبوده است. همسرش به ياد مى آورد كه هر وقت امكانش پيش  مى آمد از خط تماس مى گرفت و حال همه را مى پرسيد و مى گفت «نگران من نباشيد.» برادرش مى گويد: «در منطقه تا وقت اضافه مى آورد سريع مى رفت به خانواده سر مى زد. بارها به من گفته بود چقدر شرمنده خانواده هستم. اصلاً نتوانسته ام كنارشان باشم يا آن چيزى كه مى خواهند را بگيرم. عشق به خانواده را به هر نحوى كه بود نشان مى داد. جانش براى خنده هاى مهدى در مى رفت.»۴
همسرش: «آخرين بار گفت: بيا بنشين اين جا، با تو حرف دارم. نشستم. گفت: تو مى دانى من الان چى ديدم؟ گفتم:  نه! گفت: من جدايى مان را ديدم. به شوخى گفتم: تو دارى مثل بچه لوس ها حرف مى زنى. گفت: نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشاق، آنهايى كه خيلى به هم دل بسته اند، با هم بمانند. من دل نمى دادم به حرف هاى او. مسخره اش كردم. گفتم: حالا ما ليلى و مجنونيم؟ حاجى عصبانى شد، گفت: من هر وقت آمدم يك حرف جدى بزنم تو شوخى كن! من امشب مى خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگى مشترك مان يا خانه مادرت بوده اى يا خانه پدرى من. نمى خواهم بعد از من هم اين طور سرگردانى بكشى. به برادرم مى  گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه ها بعد از من پا روى زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد. ناراحت شدم، گفتم: تو به من گفتى دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان، حالا... حاجى انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مى زند. گفت: نه، اين طورها نيست. من دارم محكم كارى مى كنم. همين... هميشه مى گفت: تنها چيزى كه مانع شهادت من مى شود وابستگى ام به شماها است. روزى كه مسئله شما را براى خودم حل كنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است.»۵
• مديريت: رياست يا مشاركتحاج همت 2
اين علاقه و محبت او به آدم ها، در روابطش با بچه هاى جنگ هم به نوعى ديگر نمايان بود. مناسباتش نشان مى دهد نوع مديريت او با بقيه متفاوت بوده است. همه مى گويند هرچند كه فرمانده برجسته اى بود اما ستادنشين و اتاق نشين نبود. قبل از هر عمليات خود نيز در كارهاى شناسايى شركت مى كرده: «هيچ عملياتى نبود كه خودش منطقه را از نزديك نديده باشد. در يكى از همين شناسايى ها در حالى كه با ماشين توى خط حركت مى كرديم، به خاكريزى برخورديم و ديديم كه راه بسته است. از ماشين پياده شديم و رفتيم پشت خاكريز تا وضعيت را بررسى كنيم. تعداد زيادى تانك و نفربر پشت خاكريز بود. از حاج همت پرسيدم اينها چيه؟ گفت: نمى دونم. شايد بچه هاى زرهى لشگر امام حسين هستند. در همين موقع ديديم لندكروزى به سمت ما مى آيد. جلويش را گرفتيم تا اطلاعاتى از منطقه بگيريم. ديديم چند افسر عراقى نشسته اند. همه شان هم مسلح هستند. ما هم به جز حاج همت كه كلت كمرى داشت اسلحه اى نداشتيم. انتظار داشتيم كه يا ما را اسير كنند يا شهيد ولى تا فهميدند كه ايرانى هستيم دور زدند و با سرعت فرار كردند...»۶به افراد زيرمجموعه اش بهاى زيادى مى داد. به رشد آنها، نظريات و انتقادات آنها توجهى جدى داشت، به آنها به چشم ابزار نگاه نمى كرد، اين رويه ها بود كه شخصيت او براى همه دوست داشتنى شده بود. همراهانش مى گويند:«همت در فرماندهى آرامش خاصى داشت و در سخت ترين شرايط هم روحيه اش را از دست نمى داد. بارها خبر شهادت دوستان نزديك را شنيده بود اما خم به ابرو نمى آورد تا روحيه ساير افراد خراب نشود.»۷بسيار مقيد بود كه افراد را نسبت به كارى كه مى كنند توجيه كند. چون معتقد بود آدمى كه قانع شده خيلى بهتر از افرادى كه كوركورانه اطاعت مى كنند كارشان را انجام مى دهند. «قبل از عمليات رمضان آمد جمع مان كرد توى مدرسه مصطفى خمينى اهواز. كالك عمليات را نصب كرد روبه رويمان و شروع كرد به توضيح دادن. البته كارش از نظر حفاظتى ايراد داشت اما حاجى مى خواست نيروهايش آگاهانه پيش بروند.»۸
او همچنانكه با بسيجى ها رابطه بسيار خوبى داشت، اما اگر مى ديد كارى به نظم جمع آسيب مى زند يا جان بقيه را به خطر مى اندازد شديد برخورد مى كرد.
با وجود موقعيت بالايى كه داشت، فردى متواضع بود و هيچ مزيتى براى فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله نسبت به ساير افراد احساس نمى  كرد:
«عباديان (مسئول تداركات لشگر) سريع به مقر خودشان رفت و با دو ظرف باقالى پلو و دو قوطى كنسرو ماهى برگشت. كنسرو ها را باز كرد و با دو ظرف باقالى پلو جلوى من و حاجى گذاشت. حاجى قاشق اول را كه خواست در دهان بگذارد به عباديان گفت: بچه ها شام چى خوردن؟ عباديان گفت: همين غذا را، باقالى پلو. حاج همت پرسيد تن ماهى چى؟ عباديان گفت: قرار است فردا ظهر به آنها بدهيم. حاج همت گفت خب به من هم فردا بدهيد.»۹«حاجى خيلى بچه ها را دوست داشت. هر جا آنها را مى ديد سوارشان مى كرد و مى رساندشان. در بين راه هم از آنها مى خواست كه اگر نقطه ضعفى مى بينند، پيشنهادى دارند، نكته اى را در عمليات ديده اند، بگويند يا بنويسند. همه نوشته ها يشان را با علاقه مى خواند و در دفترچه اش يادداشت مى كرد. به نظر بچه ها خيلى احترام مى گذاشت. حتى اگر جلسه اى با فرماندهان داشت، با استناد به حرف هاى توى دفترچه با آنها مخالفت يا موافقت مى كرد. مى گفت: بچه ها نظرشان اين است.»۱۰بسيجى ها هم به خاطر همين كارها و تواضع اش خيلى دوستش داشتند. استقبال هايى كه از او مى كردند بى سابقه بوده است. مى ريختند گردن همت را مى گرفتند، تا ببوسندش. هميشه گردنش سياه و كبود بود. همسرش در اين باره به ياد مى آورد: «يك بار در نبود ابراهيم همان دفترچه معروف كه هميشه همراهش بود را باز كردم. چند تا نامه از بسيجى ها توش بود. يكى شان نوشته بود: حاجى! من سرپل صراط جلويت را مى گيرم. دارى به من ظلم مى كنى. الان سه ماه  است كه توى سنگر نشسته ام به عشق ديدنت، آن وقت تو... وقتى آمد فهميد دفترچه را ديده ام. ناراحت شد و گفت: فكر نكن من آدم با لياقتى هستم كه بچه ها اينطور نوشته اند. اينها همه بزرگى خود بچه ها است.»۱۱بگذريم كه وقتى چند نفر به ما احترام مى كنند ديگر كسى را نمى شناسيم و بعضى  مديرانمان با احترام ساختگى و ظاهرى اطرافيان، چنان خود را گم مى كنند كه ديگر پيدا شدنى نيستند. «يكى از فرماندهان ارتش چند بار آمد چادر را كنار زد و نگاهى كرد و رفت. تا بار آخر كه گفت: حاج همت اينجا تشريف دارند؟ گفتم بله، ايشان هستند. با تعجب گفت: ايشان؟ اصلاً نمى شود بين فرمانده لشگر و بقيه فرقى گذاشت.»۱۲حكايت شهادت و ايام شهادت او هم حكايت غريبى است. همت در عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيد. وضعيت عمليات خيبر و شرايط آن روز را محسن رضايى اين گونه شرح مى دهد: «طلايه جاى خيلى پيچيده اى براى جنگيدن بود. اين محور را دادم به همت. يعنى سخت ترين جاى عمليات را. لشگر ۲۷ مثل بقيه آماده نبود. ولى اميدوار بودم. مصمم شدم كه ايده ام را دنبال كنم و مشكلات را حين عمل حل كنم. بعد از آن ركود دو سه ساله حالا ما خيز بلندى برداشته بوديم كه جزاير را فتح كنيم. روز دوم عمليات احساس كردم احتمال دارد كل طرحمان با شكست مواجه شود و تمام خيبر سقوط كند و حتى جزاير را هم نمى توانيم حفظ كنيم. پناه بردم به همت گفتم فقط كار خودت است.»۱۳نصرت الله كاشانى دنباله ماجرا را شاهد بوده : «تمام سنگينى عمليات در شكستن طلايه بود. شب اول خط شكسته نشد. شب دوم تا ششم هم نشد. از همه طرف بهش فشار وارد مى شد. بالايى ها مى گفتند بايد فلان كار را بكند و پايينى ها، بچه هاى خودش، اصلاً گوش به حرفش نمى دادند. همان شب ششم بود كه به او دستور دادند «برويد از وسط حمله كنيد!» نمى شد. خودش هم مى دانست. ولى رفت و به بچه ها گفت. قاطعانه هم گفت. آنها هم گفتند: ما نمى رويم. مگر نمى بينى چه خبر است؟ آنجا فقط آتش است.دلش شكست. گريه هم كرد. دعا كرد همين الان يك گلوله بخورد بميرد. به من گفت: مى بينى حرفم را نمى خوانند. نه پايينى ها، نه بالايى ها. من و اكبر زجاجى گفتيم: ما مى رويم. نگران نباش. از بالا دستور رسيد اگر نمى توانى عقب بكش. لشگر امام حسين مى آيد خط را بشكند.حسين خرازى و لشگرش آمدند خط را شكستند. زخم زبان ها هم شروع شد كه «تو كه گفتى نمى شود. پس چرا حسين توانست؟» دلش خيلى شكست. مثل مجنون ها شده بود. گريه مى كرد، با خودش حرف مى زد.»۱۴در اين حالات بود كه خون به دل شهيد شد.سردارهمت در سال ۱۳۳۳ در شهرضاى اصفهان به دنيا آمده بود. در مدرسه و دبيرستان شاگرد خوبى بود اما در دانشگاه نتوانست قبول شود. سال ۵۲ به دانشسراى تربيت معلم اصفهان رفت. بعد از فارغ التحصيلى به سربازى رفت. در پادگان مسئول آشپزخانه شد و هميشه به نفع سربازان كار مى كرد و زيربار دستورات نادرست فرماندهان نمى رفت. وقتى از سربازى بر گشت، معلم شد. در ضمن درس تاريخ بچه ها را با مسائل سياسى و مبارزه عليه ديكتاتورى حاكم آشنا مى كرد. حكم دستگيرى اش را دادند، مدتى فرارى بود. بعد از انقلاب در سپاه شهرضا مسئوليت كارهاى فرهنگى را برعهده گرفت و پس از چندى احساس كرد در كردستان و پاوه به او بيشتر نياز است. به پاوه رفت و مسئوليت روابط عمومى آنجا را برعهده گرفت. پس از شهادت ناصر كاظميه فرمانده سپاه پاوه  شد. در سال ۶۱ فرماندهى تيپ محمدرسول االله(ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقاى اين تيپ به لشگر، تا زمان شهادت، در سمت فرماندهى آن لشگر انجام وظيفه كرد. همت ۲۹ ساله بود كه در ۱۹ اسفند ۱۳۶۲ در جزيره مجنون به شهادت رسيد. همسر و دو فرزندش تا روزى كه زنده بود چندان فرصتى براى بودن با او پيدا نكردند، در بسيارى از سختى هاى او هم سهيم بودند و در دفاع مقدس و سربلندى كشورشان نيز. هرچند بعد از جنگ هم يادى از آنها نشد و كسى حال آنها را كه تنها دو سال زندگى با او را تجربه كرده بودند نفهميد، خصوصاً وقتى همسرش براى آخرين ديدار او مى رفت: «وقتى مى رفتيم سردخانه باورم نمى شد. به همه مى گفتم: من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون ما نرود. هميشه با او شوخى مى كردم، مى گفتم: اگر بدون ما بروى، مى آيم گوشَت را مى بُرم. بعد كشوى سردخانه را مى كشند و مى بينى اصلاً سرى در كار نيست...»




زندگی نامه شهید همت
توسط : 3xb436
به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحl مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای می‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می‍بخشید.
پدرش از دوران كودكی او چنین می‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمی‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك می‍كرد و اگر شبی او را نمی‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

دوران سربازی :
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، می‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی می‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بی‍خبران فرمان می‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »
امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم می‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

دوران معلمی:
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می‍كرد تا در محیط مدرسه و كلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا كند.
او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و كسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد كه چندین نوبت از طرف ساواك به او اخطار شود. لیكن روح بزرگ و بی‍باك او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندك تزلزلی پی می‍گرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ‍ای غفلت نمی‍ورزید.
با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد می‍كرد.
سخنرانی‍های پرشور و آتشین او علیه رژیم كه بدون مصلحت اندیشی انجام می‍شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای كه او شهربه شهر می‍گشت تا از دستگیری درامان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی كه درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت كرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سكنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عكس العمل نشان می‍دادند و ابراهیم احساس كرد كه برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در كشاندن مردم به خیابان‍ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و كوشش خود را افزایش داد تا اینكه در یكی از راهپیمایی‍های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی كه یكی از بندهای آن انحلال ساواك بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشكر معدوم «ناجی»، صادر گردید.
مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند كه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می‍كرد تا اینكه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.

فعالیت های پس از پیروزی انقلاب:
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی كمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله كسانی بود كه سپاه شهرضا را با كمك دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشكیل داد.
درایت و نفوذ خانوادگی كه درشهر داشتند مكانی را بعنوان مقر سپاه دراختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل كردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندی‍ها را رفع كردند.
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی كه مجموعه سپاه سازمان پیدا كرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.
به همت این شهید بزرگوار و فعالیت‍های شبانه‍روزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا كه به آزار واذیت مردم می‍پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاكسازی گردید.
از كارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت‍های فرهنگی، تبلیغی منطقه بود كه در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شور انقلابی تأثیر بسزایی داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گران‍بهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و كنارك (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت كرد و به فعالیت‍های گسترده فرهنگی پرداخت.

نقش شهید در كردستان و مقابله با ضدانقلاب:
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخش‍هایی از آن در چنگال گروهك‍های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توكل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بی‍امان و همه جانبه‍ای را علیه عوامل استكبار جهانی و گروهك‍ های خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ‍تر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم كُرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گریه می‍كردند و حتی تحصن نموده و نمی‍خواستند از این بزرگوار جدا شوند.
رشادت‍ های او دربرخورد با گروهك‍ های یاغی قابل تحسین وستایش است. براساس آماری كه از یادداشت‍ های آن شهید به‍دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا دی‍ماه 60 (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاكسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.

گوشه ای از خاطرات كردستان به قلم شهید :
« در هفدهم مهرماه 1360 با عنایت خدای منان و همكاری بی‍دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاكسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به‍انجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به كلی از بین رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سیه‍بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یكصد تن به هلاكت رسیدند و بیش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.
پاسداران رشید با همت ومردانگی به زدودن ناپاكان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و كار این پاكسازی و زدودن جنایتكاران پست، تا مرز عراق ادامه یافت.
این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله ص و با رمز «لااله الا الله» به‍دست آمد.
در مبارزات بی‍امان یك ساله، 362 نفر از فریب‍ خوردگان « دمكرات، كومله، فدایی و رزگاری» با همه سلاح‍های مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امان‍ نامه دریافت نمودند.
همزمان با تسلیم شدن آنان، 44 سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.
منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدانشناس تبدیل گشت، قدرت وتحرك آن ناپاكان دیوسیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری كه تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندك مدتی آن منطقه آشو ب‍خیز و ناامن كه میدان تك‍تازی اشرار شده بود به یك سرزمین امن تبدیل گردید. »

شهید همت و دفاع مقدس:
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه كارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه‍ های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.
او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم كل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشكیل دهند.
در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از كل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه كوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهید همت در عملیات پیروزمند بیت ‍المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شكستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق می‍توان گفت كه او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته ‍اند و با اینكه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی كرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان كه مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23/4/1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول اكرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشكر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن‍ عقیل و محرم ـ كه او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود كه شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را كه شامل لشكر 27 حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات كانی‍مانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمی‍شود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش‍نشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشكر محمدرسول‍الله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتك‍های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب می‍گردد.
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود كه حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یكی از اظهاراتش گفته بود :
« ... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم كه از جزایر مجنون جز تلی خاكستر چیز دیگری باقی نیست! »
اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بی‍خوابی‍های مكرر همچنان به ادای تكلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظ‍جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی می‍گفت :
« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش كشیم و قداست مكتبمان، مملكت و ناموسمان را پاسداری و حراست كنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینكه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، كه اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. »

ویژگی‍های برجسته شهید :
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه‍ای برای دیگران بود كه جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و كسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می‍كرد و سخت‍ترین و مشكل‍ترین مسؤولیت های نظامی را با كمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش ‍خاطر می‍پذیرفت.
سردار رحیم صفوی درباره وی چنین می‍گوید :
« او انسانی بود كه برای خدا كار می‍كرد و اخلاص در عمل از ویژگی‍های بارز اوست. ایشان یكی از افراد درجه اولی بود كه همیشه مأموریت‍ های سنگین برعهده ‍اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعی كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الكفار، رحماء بینهم» بود. همت كسی بود كه برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا كرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امرولایت اعتقادكامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنین كرد. همیشه سفارش می‍كرد كه دستورات را باید موبه‍مو اجرا كرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ می‍شد، از آن دفاع می‍كرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »
پدر بزرگوارش می‍گوید :
« محمدابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشیب‍های سیاسی ونظامی، هرگز نمازش ترك نشد. روزی از یك سفرطولانی و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگی‍هایش تا پگاه، به نماز ونیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای كاش به سراغم نمی ‍آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمی‍گرفتی.»
این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم می‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب كرده بود. آن چیزی كه برای او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه برای دیدار خانواده‍اش به شهرضا می‍رفت، درآنجا لحظه‍ای از گره‍ گشایی مشكلات و گرفتاری‍های مردم بازنمی‍ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق‍الله بود.
شهید همت آنچنان با جبهه وجنگ عجین شده بود كه در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها یكبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع می‍سوخت و چونان چشمه‍ساران درحال جوشش بود و یك آن از تحرك باز نمی‍ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران می‍بخشید و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كسانی كه می‍پرسیدند چرا لباس خود را كه به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ می‍گفت: « من پنج سال است كه یك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یك مدیریت سالم در اداره كارها و نیروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفی و نیز اصول‍مدیریت احترام می‍گذاشت و عمل می‍كرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه می‍كرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. كسی را كه در انجام دستورات كوتاهی می‍نمود بازخواست می‍كرد و كسی را كه خوب عمل می‍كرد تشویق می‍نمود.
بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطین وسایر كشورهای اسلامی بسیار می‍اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.
از ویژگی‍های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان بركف بود. به بسیجیان عشق می‍ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی می‍كرد. « من خاك پای بسیجی‍ها هم نمی‍شوم. ای كاش من یك بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی‍شدم.»
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت می‍آوردند سؤال می‍كرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را می‍خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمی‍شد دست به غذا نمی‍زد.
شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأكید و توصیه داشت. او كه از روحیه ایثار واستقامت كم‍نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی‍اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می‍گفت، عمل می‍كرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می‍گرفت. برای شهید همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است یا نه. همت یك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

نحوه شهادت :
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از بازپس‍گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید می‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه می‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت می‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.


خاطراتی از شهید همت



خاطره ۱

هر وقت با او از ازدواج صحبت می‌كردیم لبخند می‌زد و می‌گفت‌: "من همسری می‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر می‌كردیم شوخی می‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین می‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه می‌گفت‌:

عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان می‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمی‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه می‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج می‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌.



خاطره ۲

سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمی‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه می‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود می‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیری‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست‌.



خاطره ۳

محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه می‌گیرند می‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد‌.




معلم فراری

دانش آموزان مدرسه درگوشی باهم صحبت می‍كنند.
بیشتر معلم‍ها بجای اینكه در دفتر بنشینند و چای بنوشند، درحیاط مدرسه قدم می‍زنند و با بچه‍ ها صحبت می‍كنند. آنها این‍كار را از معلم تاریخ یاد گرفته ‍اند. با این‍كار می‍خواهند جای خالی معلم تاریخ را پر كنند.
معلم تاریخ چند روزی است فراری شده. چند روز پیش بود كه رفت جلوی صف و با یك سخنرانی داغ و كوبنده، جنایت‍های شاه و خاندانش را افشاء كرد و قبل از اینكه مأمورهای ساواك وارد مدرسه شوند، فرار كرد.
حالا سرلشكر ناجی برای دستگیری او جایزه تعیین كرده است.
یكی از بچه ها، درگوشی با ناظم صحبت می‍كند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد می‍شود. درحالی‍كه دست و پایش را گم كرده ، هول‍ هولكی خودش را به دفتر می‍رساند. مدیر وقتی رنگ و‍روی او را می‍بیند، جا می‍خورد.
ـ چی‍ شده، فاتحی ؟
ناظم آب دهانش را قورت می‍دهد و جواب می‍دهد : « جناب ذاكری، بچه ها ... بچه ها ... »
ـ جان بكن، بگو ببینم چی شده ؟
ـ جناب ذاكری، بچه ها می‍گویند باز هم معلم تاریخ ...
آقای مدیر تا اسم معلم تاریخ را می‍شنود، مثل برق گرفته ها از جا می‍پرد و وحشت زده می‍پرسد : « چی‍ گفتی، معلم تاریخ ؟! منظورت همت است ؟»
ـ همت باز هم می‍خواهد اینجا سخنرانی كند.
ـ ببند آن دهنت را. با این حرف‍ها می‍خواهی كار دستمان بدهی؟ همت فراری است، می فهمی؟ او جرأت نمی‍كند پایش را تو این مدرسه بگذارد.
ـ جناب ذاكری، بچه ها با گوش‍های خودشان از دهن معلم‍ها شنیده‍اند. من هم با گوش‍های خودم از بچه‍ها شنیده‍ام.
آقای مدیر كه هول كرده، می گوید : « حالا كی قرار است، همچین غلطی بكند ؟ »
ـ همین حالا !
ـ آخر الان كه همت اینجا نیست !
_ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را می‍رساند. بچه ها با معلمها قرار گذاشته اند وقتی زنگ را می‍زنیم بجای اینكه به كلاس بروند، تو حیاط مدرسه صف بكشند برای شنیدن سخنرانی او.
ـ بچه‍ ها و معلم‍ ها غلط كرده‍اند. تو هم نمی ‍خواهد زنگ را بزنی. برو پشت بلندگو، بچه ها را كلاس به كلاس بفرست. هر معلم كه سركلاس نرفت، سه روز غیبت رد كن. می‍روم به سرلشكر زنگ بزنم. دلم گواهی می‍دهد امروز جایزه خوبی به من و تو می‍رسد!
ناظم با خوشحالی به طرف بلندگو می‍رود.
از بلندگو، اسم كلاس‍ها خوانده می‍شود. بچه‍ ها به جای رفتن كلاس، سرصف می‍ایستند. لحظاتی بعد، بیشتر كلاس‍ها در حیاط مدرسه صف می‍كشند.
آقای مدیر میكروفون را از ناظم می‍گیرد و شروع می‍كند به داد وهوار و خط و نشان كشیدن. بعضی از معلم‍ها ترسیده ‍اند و به كلاس می‍روند. بعضی بچه‍ ها هم به دنبال آنها راه می‍افتند. در همان لحظه، در مدرسه باز می‍شود. همت وارد می‍شود. همه صلوات می‍فرستند.
همت لبخند زنان جلوی صف می‍رود و با معلم‍ها و دانش ‍آموزان احوال‍پرسی می‍كند. لحظه‍ای بعد با صدای بلند شروع می‍كند به سخنرانی.

بسم الله الرحمن الرحیم.
خبر به سرلشكر ناجی می‍رسد. او ، هم خوشحال است و هم عصبانی. خوشحال از اینكه سرانجام آقای همت را به چنگ خواهد انداخت و عصبانی از اینكه چرا او باز هم موفق به سخنرانی شده!
ماشین‍های نظامی برای حركت آماده می‍شوند. راننده سرلشكر، در ماشین را باز می‍كند و با احترام تعارف می‍كند. سگ پشمالوی سرلشكر به داخل ماشین می‍پرد. سرلشكر در حالی كه هفت ‍تیرش را زیر پالتویش جاسازی می‍كند سوار می‍شود. راننده ، در را می‍بندد. پشت فرمان می‍نشیند و با سرعت حركت می‍كند. ماشین‍های نظامی به دنبال ماشین سرلشكر راه می‍افتند.
وقتی ماشین‍ها به مدرسه می‍رسند، صدای سخنرانی همت شنیده می‍شود. سرلشكر از خوشحالی نمی‍تواند جلوی خنده‍اش را بگیرد. ازماشین پیاده می‍شود، هفت تیرش را می‍كشد و به مأمورها اشاره می‍كند تا مدرسه را محاصره كنند.
عرق سر و روی همت را گرفته. همه با اشتیاق به حرف‍های او گوش می‍دهند.
مدیر با اضطراب و پریشانی در دفتر مدرسه قدم می‍زند و به زمین وزمان فحش می‍دهد. در همان لحظه صدای پارس سگی او را به خود می‍آورد. سگ پشمالوی سرلشكر دوان‍دوان وارد مدرسه می‍شود.
همت با دیدن سگ متوجه اوضاع می‍شود اما به روی خودش نمی‍آورد. لحظاتی بعد، سرلشكر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه می‍شود.
مدیر و ناظم، در حالی‍كه به نشانه احترام دولا و راست می‍شوند، نفس ‍زنان خودشان را به سرلشكر می‍رسانند و دست او را می‍بوسند. سرلشكر بدون اعتناء، درحالی كه به همت نگاه می‍كند، نیشخند می‍زند.
بعضی از معلم‍ها، اطراف همت را خالی می‍كنند و آهسته از مدرسه خارج می‍شوند. با خروج معلم‍ها، دانش ‍آموزان هم یكی یكی فرار می‍كنند.
لحظه‍ای بعد، همت می ‍ماند و مأمورهایی كه او را دوره كرده اند. سرلشكر از خوشحالی قهقه ای می‍زند و می‍گوید : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنید، به افراد بگویید سوار بشوند، راه می‍افتیم. »
همت به هرطرف نگاه می‍كند، یك مأمور می‍بیند. راه فراری نمی‍یابد. یكی از مأمورها، دستهای او را بالا می‍آورد. دیگری به هردو دستش دستبند می‍زند.
همت می‍نشیند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق می‍زند. یكی از مأمورها می‍گوید: « چی شده؟ »
دیگری می‍گوید: « حالش خراب شده. »
سرلشكر می‍گوید: « غلط كرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگی. گولش را نخورید ... بیندازیدش تو ماشین، زودتر راه بیفتیم. »
همت باز هم عق می‍زند و استفراغ می‍كند. مأمورها خودشان را از اطراف او كنار می‍كشند. سرلشكر درحالی‍كه جلوی بینی و دهانش را گرفته، قیافه‍اش را در هم می‍كشد و كنار می‍كشد. با عصبانیت یك لگد به شكم سگ می‍زند و فریاد می‍كشد: « این پدرسوخته را ببریدش دستشویی، دست وصورت كثیفش را بشوید، زودتر راه بیفتیم. تند باشید. »
پیش ‍از آنكه كسی همت را به طرف دستشویی ببرد، او خود به طرف دستشویی راه می‍افتد. وقتی وارد دستشویی می‍شود، در را از پشت قفل می‍كند. دو مأمور مسلح جلوی در به انتظار می‍ایستند.
از داخل دستشویی، صدای شرشر آب و عق ‍زدن همت شنیده می‍شود. مأمورها به حالتی چندش‍آور قیافه هایشان را در هم می‍كشند.
لحظات از پی هم می‍گذرد. صدای عق زدن همت دیگر شنیده نمی‍شود. تنها صدای شرشر آب، سكوت را می‍شكند. سرلشكر در راهرو قدم می‍زند و به ساعتش نگاه می‍كند. او كه حسابی كلافه شده، به مأمورها می‍گوید: « رفت دست وصورتش را بشوید یا دوش بگیرد ؟ بروید تو ببینید چه غلطی می‍كند. »
یكی ازمأمورها، دستگیره در را می فشارد، اما در باز نمی‍شود.
ـ در قفل است قربان!
ـ غلط كرده، قفلش كرده. بگو زود بازش كند تا دستشویی را روی سرش خراب نكرده‍ایم.
مأمورها همت را با داد و فریاد تهدید می‍كنند، اما صدایی شنیده نمی‍شود. سرلشكر دستور می‍دهد در را بشكنند. مأمورها هجوم می‍آورند، با مشت و لگد به در می‍كوبند و آن را می‍شكنند. دستشویی خالی است، شیر آب باز است و پنجره دستشویی نیز !
سرلشكر وقتی این صحنه را می‍بیند، مثل دیوانه ها به اطرافیانش حمله می‍كند. مدیر و ناظم كه هنوز به جایزه فكر می‍كنند، در زیر مشت و لگد سرلشكر نقش زمین می‍شوند.