وقتی انسان گناه می کند به دلیل جهلشان به ازای هرگناه یک قدم از خدا دور می شود این فیلتر ها بر چشمانمان ، گوش هایمان و قلب ما سیطره می زند و اگر کسی دچار این گناهان شد اگر به یکی از این فیلتر شکن ها وصل باشد ان شاءالله به راه مستقیم هدایت می شود. شیطان عذاب خدا دوستـــان هنـــــوز دیر نشـــده ، توبه کنیـــم ... روزی که یگانه منجی ( عج ) ظهور می کند نزدیک است ... پس همین حالا بر شیطان رجیم لعنت بکنیم و راهمان را از او که دشمن مسلمین جهان به خصوص شیعه هاست , جدا بکنیم !!! اللـــهم



شیطان


عذاب خدا


دوستـــان هنـــــوز دیر نشـــده ، توبه کنیـــم ...
روزی که یگانه منجی ( عج ) ظهور می کند نزدیک است ...
پس همین حالا بر شیطان رجیم لعنت بکنیم و راهمان را از او که دشمن مسلمین جهان به خصوص شیعه هاست , جدا بکنیم !!!




داشتم فیلم مختاررا تماشا می کردم. نکاتی جالبی توی این فیلم هست که می تونه قابل توجه و تامل باشه . مختار برای اینکه به هدفش برسه دست به هر کهی زد به جز ترک  حریم الهی. جاهایی بود که شرایط اقتضا می کرد حتی بادشمن قسم خورده ی علی (ع) نیز پیمان ببندد. یا اینکه به قاتلان حسین امان دهد ام افسوس که که خیلی ها نتوانستند درک کنند برای پیروزی گاهی باید از خیلی چیزها گذشت . درک این مباحث نیاز به بصیرت دارد چیزی که سلیمان و دیگر یاران او نداشتند که اگر داشتند و مختار را هم مانند مسلم یا امام حسین (علیه السلام ) تنها نمی گذاشتند بعد ها به جای امویان عباسیان تشنه ی خون شیعیان .و امامان شیعیان نمی شدند.

امروز ماهم اگر بصیرت نداشته باشیم چه خواهد شد؟


عکسی که اشک نخست وزیر مصر را درآورد












نخست وزیر مصر دیروز در کنفرانس مطبوعاتی خود در بیمارستان الشفاء غزه با دیدن عکس مظلومیت کودک فلسطینی گریه کرد.

به گزارش خبرنگار حوزه بین الملل «خبرگزاری دانشجو» به نقل از فلسطین الیوم، هشام قندیل، نخست وزیر مصر دیروز در کنفرانس مطبوعاتی خود در بیمارستان الشفاء غزه، با دیدن عکس مظلومیت کودک فلسطینی گریه کرد.



سفارش آیت‌الله‌بهجت درباره زیارت‌عاشورا


آیت الله بهجت در پاسخ به سوالی ضمن تصریح به جایگاه زیارت عاشورا به حکایتی از حالت کشفی که برای یکی از بزرگان در اثر زیارت عاشورا ایجاد شده است اشاره کرده اند.


از آیت الله بهجت پرسیدند: داستان ها و قضایایى از کسانى که پیوسته زیارت عاشورا مى خواندند و به این صورت، متوسل مى شدند، گردآورى و چاپ شده است. نظر حضرت عالى در این باره چیست؟

ایشان پاسخ داده اند که: متن زیارت عاشورا، بر عظمت آن گواه است؛ خصوصا با ملاحظه آنچه در سند زیارت رسیده است که حضرت صادق (علیه السلام) به صفوان مى فرماید: این زیارت و دعا را بخوان و بر آن مواظبت کن. به درستى که من چند چیز را بر خواننده آن تضمین مى کنم: 1. زیارتش قبول شود. 2. سعى و کوشش وى مشکور باشد 3. حاجات او هرچه باشد، برآورده شود و ناامید از درگاه خدا برنگردد.

اى صفوان! این زیارت را با این ضمان، از پدرم یافتم و پدرم از پدرش...تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت امیر نیز از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از جبرئیل و او هم از خداى متعال نقل می کند و هرکدام این زیارت را با این ضمان، تضمین کرده اند و خداوند به ذات اقدس خود قسم یاد نموده که: هرکس این زیارت و دعا را بخواند، دعا و زیارت وى را بپذیرم و خواسته اش هر چه باشد، برآورده سازم.

و از سند او استفاده مى شود که زیارت عاشورا از احادیث قدسى است و همین مطالب، سبب شده است که علماى بزرگ ما و استادان ما - با آن همه مشغولیت هاى علمى و مراجعاتى که داشتند - به خواندن آن مقید بودند تا جایى که استاد ما، مرحوم حاج شیخ محمد حسین اصفهانى، از خداوند خواسته بودند که در آخر عمرشان، زیارت عاشورا را بخوانند و سپس قبض ‍ روح شوند و دعایشان هم مستجاب شد و پس از پایان این زیارت، درگذشتند.


تقید شیخ صدرا بادکوبه ای به زیارت عاشورا

شیخ صدرا بادکوبه اى با تبحرش در علوم عقلى و نقلى، آنچنان مقید به زیارت عاشورا بود که به هیچ عنوان، آن را ترک نکرد و کسى باورش ‍ نمى آمد که ایشان، این چنین پاى بند به عبادات و زیارت عاشورا باشد.

یکى از بزرگان هم نقل مى کردند روزى به قبرستان وادى السلام رفتم، در مقام حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشریف) دیدم پیرمردى نورانى، مشغول زیارت عاشورا است و از حالات او معلوم شد که زائر است. نزدیک او رفتم ؛ حالت کشف براى من نمودار شد و حرم امام حسین (علیه السلام) و زائران آن حضرت را که مشغول رفت و آمد و زیارت بودند، مشاهده کردم! (شرح زیارت عاشوراء و داستان هاى شگفت آن: 33-36.)


سبب آستان بوسی اهل بیت (ع) از سوی شیخ انصاری

مسلمانان در شان اهل بیت (علیه السلام) در غایت اختلاف اند، چنان که در مورد قرآن نیز چنین هستند. برخى آن قدر ضعیف هستند که در بوسیدن ضریح آن ها شک و اعتراض دارند.
آقایى ظاهرا به مرحوم شیخ انصارى که حرم یا ضریح را بوسید، اعتراض ‍ کرد که آقا شما هم؟! برعکس مرحوم دربندى به ایشان گفت: آقا کار شما براى مردم حجت است، وقتى به حرم مى روى، ضریح حرم حضرت ابوالفضل (علیه السلام) را ببوس. شیخ در جواب فرمود: عتبه درب را مى بوسم که گرد و خاک پاى زوار است! در یکى از زیارت حضرت سید الشهداء (علیه السلام) آمده است:

ثم قبل الضریح من اءربع جوانبه.

بحار الانوار 98: 336؛ اقبال الاعمال: 712.
آینه حقیقت امام حسین علیه السلام در کلام آیت الله بهجت - رحمتى


جسد عجیب فرعون و اثبات کلام الله



جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.



جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.رئیس این گروه تحقیق و ترمیم حسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر حسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.


حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد وقتی دید نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟!
لذا بعد از اتمام کار به کشورهای اسلامی سفر کرد و به تحقیق پرداخت تا بالاخرة آیه ۹۲ سوره یونس را برایش خواندند.به این صورت بود که به دین مبین اسلام مشرف شد.


بولتن نیوز


+


فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ

پس امروز تو را با زره [زرين] خودت به بلندى [ساحل] مى‏افكنيم تا براى كسانى كه از پى تو مى‏آيند عبرتى باشد و بى‏گمان بسيارى از مردم از نشانه‏هاى ما غافلند


سوره یونس ایه 91


مساله عطش در کربلا



هر چه از عمر قیام عاشورا می گذرد بر هیبت و عظمت آن افزوده شده و یاد و خاطره شهدای این قیام در قلب ها سرزنده تر می شود. این قیام سرمشقی شده است برای آزادمردانی که از بذل جان در راه احیای ارزش های الهی دریغ نمی کنند، و در مقابل طغیان ظالمان و گردنکشان سدّی محکم و استوارند. همین امر سبب شده تا ظالمان و کوردلان عالم ـ به خیال خود ـ ریشه ها و واقعیّات این قیام بی نظیر را نشانه گرفته و هر ساله با تکرار شبهاتی که دیگر نخ نما شده اند آن را تضعیف کنند. هر چند دشمنان در قالب کتاب و مقاله، و شبکه های ماهواره ای و فضای سایبری، اندیشه قیام ناب سرور و سالار شهیدان را نشانه گرفته اند و هر روز شبهاتی القا می کنند، امّا با این حال هر ساله عزاداری امام حسین(ع) با شور و قوّت مضاعفی برپا می شود.
در این نوشته بر آن شده ایم تا با پرداختن به «مساله عطش در کربلا»، شبهاتی که در این زمینه بیان شده است را مورد نقد و بررسی قرار دهیم.

تحریم آب، رسمی جاهلی در جنگ ها

برخی مساله تحریم آب ـ را که نمایانگر نهایت خباثت دشمن است ـ بعید می پندارند. ما ابتدا به ذکر مصادیقِ دیگری از تحریم آب (در دوران صدر اسلام) پرداخته و سپس به بررسی شبهات، پیرامون مساله عطش در کربلا می پردازیم. بستن آب در جنگ ها، پیشینه ای در فرهنگ عرب جاهلی دارد و بعنوان یک ترفند نظامی برای شکست دشمن از آن استفاده می کرده اند، همان گونه که وقتی مشرکین در جنگ بدر زودتر از سپاه اسلام به منطقه بدر رسیدند و بر چاه های بدر مسلّط شده و آب را بر روی مسلمین بستند تا عرصه را بر ایشان سخت کنند.(1)
در جنگ خیبر نیز شخصی از یهودیان به نزد پیامبر(ص) آمد و در قالب پیشنهادی گفت: «اگر مجاری آب قلعه را ببندید، آنها را وادار به تسلیم می کنید». امّا ایشان با بستن آب بر دشمن موافقت نکردند.(2) پیشنهاد شخص یهودی حکایت از این مطلب دارد که در آن زمان این شیوه در جنگ ها مرسوم بوده امّا مورد تایید و پذیرش پیامبر اسلام (ص) نبوده است.
با فراگیر شدن آئین اسلام، اعراب تازه مسلمان روز به روز از فرهنگ و آداب و رسوم جاهلی فاصله گرفته و با فرهنگ اسلامی آشنا می شدند. در تعالیم اسلام حرکات ناجوانمردانه، و خیانت حتّی با دشمن محکوم بوده و کسی حقّ نداشت در مقابله با دشمن از هر روشی استفاده کند.
پس از رحلت نبی مکرّم اسلام(ص) و انحراف در مساله جانشینی آن حضرت، شکافی در فرهنگ اسلامی پدیدار شد که راه نفوذ فرهنگ منسوخ جاهلی را باز کرد؛ تا جاییکه فساد آن دامنگیر غاصبان و عاملان خلافت شد.
وقتی ظلم و بی عدالتی خلیفه سوّم، عثمان بن عفّان بیداد می کرد؛ مخالفانش او را در منزلش محاصره کردند. در این میان سران مخالفین از جمله طلحه، بر آن شدند تا از رسیدن آب به عثمان جلوگیری کنند.(3) تحریم آب بر عثمان تا حدّی به طول انجامید که او از شخصی به نام «حجّاج»،(4) «خالد بن عاص»(5)، «امیرالمومنین(ع)»(6) و «همسران پیامبر(ص)»(7) درخواست امداد کرد. در این هنگام فقط «امیرالمومنین(ع) و امّ حبیبه» بود که برای رساندن آب به عثمان تلاش کردند.(8) بنابر آنچه نقل شده ـ و طبق سیره پیامبر(ص) که بستن آب را حتّی بر دشمنان روا نمی دانست ـ امام علی(ع) تحصّن کنندگان را مورد شماتت قرارداده و حتّی طلحه را توبیخ نمود. سرانجام با تلاش امام(ع) و با وساطت امام حسن(ع) تحریم آب شکست.
سیّد مرتضی روایت می کند که امیر المومنین(ع) فرمود: «صحیح نیست که خانواده عثمان به جرم او در حال تشنگی هلاک شوند».(9) قاضی ابوحنیفه(10) و ابن کثیر،(11) امیر المومنین(ع) را تنها کسی می دانند که در راه رساندن آب به منزل عثمان تلاش نمود. ابن ابی الحدید نیز تلاش حضرت(ع) را اینگونه بیان می کند: «وَ اللهِ لَقَدْ نَصَرَ عُثمانَ لَوْ کانَ الَمحْصُورُ جَعفَرَ بْنِ أبِى طالِب لَمْ یَبْذَلْ لَه إلاّ مِثْلَه: به خدا قسم، او عثمان را به حدّی یاری کرد که اگر جعفر بن ابیطالب محاصره شده بود، همین گونه به او کمک می کرد».(12)
بطور قطع، تلاش امیر المومنین(ع) به منظور حمایت از شخص عثمان نبوده بلکه طبق روایتی که از سیّد مرتضی نقل شد، امام(ع) در پی رفع ظلم از خانواده عثمان بوده و علاوه بر آن، ـ با توجّه به سخنان ایشان در شماتت و توبیخ تحریم کنندگان آب، ـ نفس این عمل از سوی حضرت(ع) محکوم شده و مورد تایید نیست. چرا که مخالفت صریح با سیره و روش پیامبر گرامی اسلام(ص) دارد.
با مطالعه تاریخ جنگ صفّین نیز به خوبی می توان این اندیشه را بررسی کرد. هنگامی که دشمنان بر چاه های آب مسلّط می شوند مانع آب شده، امّا در صحنه نبرد که ورق بر می گردد و سپاهیان امیر المومنین(ع) به چاه ها دست می یابند، ایشان علی رغم رفتار نا جوانمردانه و جاهلانه سپاهیان معاویه، آب را برای آنها مباح و گوارا می داند.
آری سیره پیامبر اسلام(ص) و امیر المومنین(ع) مطابق با تعالیم و معارف اسلامی است، و روش کسانی که دم از اسلام می زنند امّا بویی از آن به مشام جانشان نرسیده است، مطابق با فرهنگ منسوخ جاهلیّت و منش خیبرنشینان و هلاک شدگان بدر است.
امام حسین(ع) نیز در مسیر کربلا هنگامی که با لشگریان تشنه حرّ بن ریاحی مواجه می شود، بر طبق سیره جدّ و پدر بزرگوارش آنها را سیراب می کند. حتّی به فرمان ایشان، مرکب و اسب هایشان نیز سیراب می شوند. تاریخ طبری این حرکت جوانمردانه امام(ع) را اینگونه نقل می کند: «... فقام فتیه و سقوا القوم من الماء‌ حتی أرووهم، و اقبلوا یملأون القصاع و الأتوار و الطساس من الماء و یدنونها من الفرس ...: گروهی از جوانان بر خاستند و سیرابشان کردند آنها کاسه ها ، طاسها و ظروف را پر از آب کرد و به اسبها می داند».(13)

قطعی بودن عطش در کربــلا

هر چند مساله عطش در کربلا از مسلّمات می باشد و شهید مطهّری نیز در کتاب حماسه حسینی مساله تشنگی امام حسین(ع) و یارانش را از مسلّمات واقعه کربلا می شمرد. امّا دشمنان و شبهه افکنان سعی دارند تا در این مورد شک و شبهه ایجاد کرده و حقیقت طلبان را دچار تردید کنند. هر چند شبهات مطرح شده در مورد مساله عطش در کربلا قابل نقد و پاسخی کوبنده است. امّا از شبهات که بگذریم، قرائن تاریخی و دلایل فراوانی می باشد که حقیقت را بازگو می کند و آن چیزی جز وجود عطش شدید در کربلا نیست.

قرائنی بر عطش در کربلا

با بررسی و توجّه به چند نکته می توان به حقیقت پی برد:
1. توجّه به نامه ها و مکاتبات بین لشگریان دشمن.
2. توجّه به محاورات و گفتگو های بین دو لشگر.
3. توجّه به حالات شهدای کربلا و آنچه در موردشان از زبان مورخّین نقل شده است.
4. توجّه به فرهنگ عزاداری اهل بیت(ع) و پیروانشان.

نامه و مکاتبات بین لشگریان دشمن

از میان نامه ها و مکاتباتی که بین لشگریان دشمن ردّ و بدل شده و در آن از مساله عطش و بستن آب به میان آمده است، می توان به پیام ابن زیاد به حرّ بن یزید ریاحی اشاره کرد. در این پیام آمده است که ابن زیاد، حرّ را موظف می کند تا کاروان حسینی را به سرزمینی بی آب و علف هدایت کند تا آنها را از لحاظ آذوقه و آب در مضیقه قرار داده باشد.
هرچند امام حسین(ع) از او خواست تا اجازه دهد تا کاروان در غاضریه و ـ در شمال شرق کربلا که دارای آب و آبادانی بود ـ و یا نینوا فرود آیند،(14) امّا حرّ طبق ماموریّتی که از سوی ابن زیاد دریافت کرده بود؛ نپذیرفت. قسمتی از متن این نامه عبارتست از: «امّا بعد فجعجع بحسین، حیث یبلغک کتابی، و یقدم علیک رسولی، و لا تنزله الّا فی العراء فی غیر حصین و علی غیر ماء: کار را بر حسین تنگ بگیر، هنگامی که نامه من به تو رسید و فرستاده ام بر تو وارد شد، فرود نیاور آنها را مگر در بیابان بى آب و آبادى».(15)
علاوه بر این مورد، می توان به نامه ابن زیاد به عمر سعد اشاره کرد که مطابق آن عمر سعد ماموریّت یافت تا آب را بر روی کاروان حسینی ببندد. طبری نقل کرده که: پس از اینکه پیام ابن زیاد به عمر سعد رسید، او عمرو بن حجاج را با پانصد نفر، مامور و محافظ شریعه کرد و آنها نیز تا سه روز بین کاروان حسینی و آب فاصله انداختند تا اینکه امام حسین(ع) و یارانشان به شهادت رسیدند. «بعث عمر بن سعد عمرو بن الحجاج علی خمس مائة فارس فنزلوا علی الشریعه و حالوا بینه و بین الماء ثلاثة ایام الی ان قتل».(16)
ماموریّت عمرو بن حجّاج از سوی عمر سعد خود شاهد دیگری بر مساله عطش در کربلا است.
طبق نقل ابن شهر آشوب، امام حسین(ع) چاهی را در نزدیک خیمه ها حفر کردند که پس از اینکه دشمن از آن آگاه شد و خبر به ابن زیاد رسید، او عمر سعد را مورد خطاب قرار داد و به او گفت: «فقد بلغنی ان الحسین یشرب الماء هو و اولاده و قد حفروا الآبار و نصبوا الاعلام فانظر اذا ورد علیک کتابی هذا فامنعهم من حفر الآبار ما استطعت و ضیق علیهم و لا تدعهم یشربوا من ماء الفرات قطرة واحدة: به من خبر رسیده است که حسین چاه حفر کرده و آبی مهیّا کرده است. از لحظه ای که این نامه به تو رسید تا می توانی آنان را از حفر چاه منع کن و بر آنان سخت بگیر. حتّی نگذار قطره ای از آب فرات بنوشند».(17)

گفتگوها و محاورات بین دو لشگر

علاوه بر آنچه در بین لشگریان دشمن می گذشته، با دقّت در گفتگوها و محاورات بین دو لشگر نیز در می یابیم که یکی از مسائلی که در کربلا از مسلّمات بوده، مساله عطش و تشنگی می باشد.
از سوی سپاه امام حسین(ع) و شخص ایشان گفتگوهایی مبنی بر درخواست آب، با سپاه مقابل انجام شده که از باب اتمام حجّت بوده است. هر چند برخی از بزرگان آنرا جزء تحریفات دانسته اند. از سوی دشمن نیز سخنان زیادی مطرح شده تا سبب شود آرامش روانی لشگریان مقابل را بهم بریزد و به یک موج روانی دامن بزند تا امام حسین(ع) را وادار به تسلیم کند. به همین منظور حتّی عمر سعد علاوه بر اینکه عمرو بن حجّاج زبیدی را نگهبان آب کرد،(18) شخصی را نیز مامور نمود تا فریاد زده و بر مساله منع آب تاکید کند.(19) علاوه بر این مورد، می توان به زخم زبان عبدالله بن ابی حصین الازدی و تمیم بن حصین، یا زخم زبان شمر به امام حسین(ع) اشاره کرد.
در مورد عبدالله بن ابی حصین الازدی، نقل شده است که امام حسین(ع) را خطاب کرد و فریاد زد: «ای حسین آیا این آب را می بینی که مانند قلب آسمان صاف است تو یک قطره از آن را نخواهی چشید تا آنکه از تشنگی بمیری».(20) امام حسین(ع) گفت: «خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را نبخش». از حمید بن مسلم نقل شده است که: «به خدا بعدها هنگامی که بیمار بود عیادتش کردم به خدایی که جز او خدایی نیست دیدمش آب می خورد تا شکمش پر می شد و قی می کرد، آنگاه باز آب می خورد تا شکمش پر می شد و قی می کرد امّا سیراب نمی شد و چنین بود تا جان داد»(21)
علّامه مجلسی هم در ضمن گزارشاتش به ریشخند یکی از لشگریان عمر سعد به نام تمیم بن حصین خزاری اشاره کرده که گفت: «ای حسین و ای یاران حسین! آیا به آب فرات نمی نگرید که چگونه همانند شکم مار می درخشد، به خدا سوگند از آن قطره ای نخواهید آشامید تا آنکه مرگ را دریابید! ».(22) در ادامه، علّامه مجلسی به ریشخند شمر اشاره کرده که پس از آن امام(ع) او را نفرین کرد.(23) اینها همه حاکی از این است که دشمن از بستن آب به عنوان یک حربه استفاده کرده است.
از یاران امام حسین(ع) نیز عدّه ای درباره بستن آب سخن گفته اند. در مورد حُرّ(24) و بُرَیر بن حضیر همدانى نیز نقل شده است که در حمایت از ابا عبدالله الحسین(ع) در خطاب به لشگریان دشمن گفتند: «او (امام حسین(ع)) را با زنان و کودکان و اصحابش از آب فرات که یهودى و مجوسى و نصرانى از آن مى نوشند، و خوک ها و سگ های روستا در آن مى غلطند منع داشته اید. تا جاییکه، از تشنگى از پا درآمده اند».(25)
یزید بن الحصین نیز که از یاران امام حسین(ع) است، به نیروهای عمر بن سعد گفت: «ای مردم، این آب فرات است. سگها و خوکها از آن می خورند و شما مانع شده اید تا فرزند پیامبر از آن بنوشد. آیا این انسانیّت است؟ گفتند: سوگند به خدا، حسین باید تشنه بمیرد.»(26)
مویّد دیگری که می توان بیان کرد گفتگوی نافع بن هلال با عمرو بن حجاج است. لحظه ای که آب در خیمه ها کمیاب شد؛ امام(ع) حضرت عبّاس(ع) را به همراه نافع و عدّه ای دیگر، مامور فراهم کردن آب کرد. هنگامی که به نزدیکی نهر رسیدند، عـمـرو بـن حجّاج پرسید، کیستى؟ هلال بن نافع که در پیشاپیش پیادگان حرکت مى کرد گفت: من هلال بن نافعم. عمرو گفت :می توانی از آب بنوشی. ولى ما ماموریم نگذاریم حسین به آب دست یابد. هـلال گفت: «واى بر تو! چگونه من آب بنوشم وقتی که حسین و یارانش تشنه اند».(27) و پس از این جنگ و درگیری میانشان رخ داد.

سیره و بیان اهل بیت(ع)

دیگر از شواهدی که یقین انسان را در مساله عطش در کربلا مضاعف می کند، اشاره ای است که در سخنان و رفتار اهل بیت(ع) نسبت به حادثه کربلا دیده می شود. نه تنها اهل بیت(ع) در سخنانشان به این مساله اشاره کرده اند که جبرئیل نیز در در ضمن نقل حادثه عاشورا برای برخی از انبیای الهی آن را بازگو کرده است. نقل شده است که جبرئیل پس از ترک اولای حضرت آدم(ع) و توبه ایشان به مساله عطش اشاره کرده است. او به حضرت آدم(ع) می فرماید: «یُقتَل عَطْشَاناً غَریباً وَحیداً فَریداً ، لَیسَ لَهُ نَاصِرٌ وَ لَا مُعینٌ وَ لَوْ تَرَاهُ یا آدَمُ وَ هُوَ یَقُولُ وَا عَطَشَاهْ وَا قِلَّةَ ناصِراه حَتّی یَحُول الْعَطَشُ بَینَهُ وَ بَینَ السَّمَاءِ کَالدُّخان فَلَمْ یُجِِبهُ أحَدٌ الَّا بالسُّیوفِ وَ شُربِ الْحُتُوف: کشته می شود در حالتی که تشنه باشد و بی کس باشد و تنها و فرید باشد و او را ناصری و معینی نباشد. ای آدم، اگر او را ببینی در حالتی که می گوید: (وا عطشاه، وا قله ناصراه) تا گاهی که از تشنگی چشمش چنان تاریک می شود که آسمان را نتواند دید و هیچ کس او را جواب نگوید الا با زبان شمشیر و شراب مرگ».
در جایی دیگر نیز، جبرئیل برای پیامبر اسلام(ص) حادثه کربلا را نقل می کند و به مساله عطش نیز اشاره می کند.
در بیان رسول اکرم(ص)
قبل از همه، شخص پیامبر اسلام(ص) از این مطلب سخن گفته است؛ که بازتاب آنرا می توان در سخنان امام حسین(ع) در شب عاشورا مشاهده کرد. در کتاب «الدمعة الساکبة» به نقل از کتاب «نور العین» آمده که از حضرت سکینه(س) نقل شده است در دل شب دیدم پدرم در محفلی که اصحابش گرد او نشسته بودند فرمود: «قَدْ قالَ جَدِّی رَسُولُ اللّهِ(ص): وَلَدی حُسَیْنٌ یُقْتَلُ بِطَفِّ کَرْبَلاَءَ غَریباً وَحیداً عَطْشاناً فَریداً: جدّم پیامبر خدا(ص) فرموده است: فرزندم حسین(ع) در کربلا غریب و تنها و تشنه شهید خواهد شد». گویا نبی مکرّم اسلام(ص) از عالم غیب بر این مساله واقف بوده و آن را برای امام حسین(ع) بازگو کرده است.
از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است که به دخترش فاطمه(س) فرمود: «أَتَانِی جَبْرَئِیلُ فَبَشَّرَنِی بِفَرَحَینِ یَکُونَانِ لَکَ ثُمَّ عَزِیَّتُ بِأَحَدِهِمَا وَ عَرَفَتُ اَنَّهُ یُقْتَلُ غَرِیباً عَطْشَاناً ، فَبَکَتْ فَاطِمَةُ حَتّی عَلَا بُکاؤُها ، ثُمَّ قَالَتْ : یَا اَبَه لِمَ یَقْتُلُوهُ وَ أَنْتَ جَدُّه وَ أَبُوهُ عَلیٌّ وَ أَنَا أُمُّهُ ؟ ! قَالَ(ص) : یَا بُنَیَّةُ لِطَلَبِهِم الْمُلکَ أَمَّا إِنَّهُ سَیَظْهَرُ عَلَیْهِمْ سَیْفٌ لَا یَغمِدُ الَّا عَلی یَدِ الْمَهْدِی مِنْ وُلدِکَ: جبرئیل بر من وارد شد و من را به دو فرزند که از تو متولّد می شوند بشارت داد، سپس تعزیت گفته شدم به یکی از آنها و دانستم که او تشنه و غریب کشته می شود. پس فاطمه چنان گریه کرد که صدایش بلند شد، سپس گفت: ای پدر چرا او را می کشند در حالی که تو جدّش و علی پدرش و من مادرش هستم؟! پیامبر فرمود: دخترم آنها حکومت می خواهند. اما بزودی شمشیری علیه آنان بیرون می آید که غلاف نمی شود مگر به دست مهدی که از فرزندان توست.»(28)
از ابن عباس نیز نقل شده است که در مدینه کم آبی سبب شد تا مردم با تشنگی شدیدی رو برو شوند. تا جاییکه حضرت فاطمه(س) امام حسن و حسین(علیهما السلام) را به نزد پیامبر(ص) آورد و فرمود: پدر جان حسن و حسین(علیهما السلام) تحمّل عطش را ندارند. پیامبر(ص) با گذاشتن زبان مبارک در دهانشان رفع عطش کرد. سپس پیامبر(ص) آنان را بر زانو نشاند ... در این هنگام جبرئیل حاضر شد و گفت: «إِنَّ هذا وَلَدَکَ الْحَسَن یَمُوتُ مَسْمُوماً مَظْلُوماً ، وَ هَذَا وَلَدُکَ الْحُسَیْنُ یَمُوتُ عَطْشَاناً مَذْبُوحاً: این فرزندت حسن(ع) مسموم و مظلومانه از دنیا می رود و این فرزندت حسین(ع) در حالی دنیا را وداع می گوید که تشنه و سر بریده است».(29)
در بیان امیر المومنین(ع)
گفته شده است که در نبرد صفین، چون ابو ایوب اعور سلمی آب را بر مردم بست، صدای مردم به العطش بلند شد. سپس امام(ع) عدّه ای از اسب سواران را فرستاد تا آب را باز کنند ولی موفق نشدند. تا اینکه امام حسین(ع) با اذن پدر گرامیش رفت تا آب تهیه کند. هنگامی که خبر موفقیّت امام حسین(ع) به امیر المومنین(ع) رسید، آن حضرت گریست. چون علّت گریستن حضرت را جویا شدند، ایشان فرمودند: «ذَکَرتُ أَنَّهُ سَیُقْتَلُ عَطْشَاناً بِطَفِّ کَربَلا، حَتَّى یَنْفَرَّ فَرَسُهُ وَ یُحَمحِم: به یاد آوردم که (فرزندم) حسین(ع) در سرزمین کربلا عطشان کشته خواهد شد در حالی که اسبش می گریزد و صیحه می زند».(30)
در بیان امام حسین(ع)
ابو حمزه ثمالی در روایتی از امام سجّاد(ع)، ماجرای وفاداری یاران و خاندان امام حسین(ع) را در شب عاشورا بازگو می کند. پس از اینکه امام(ع) خبر شهادت همه یارانش را داد، قاسم از شهادت عبدالله شیرخوار سوال می کند. امام(ع) در این هنگام می فرماید:«فِداکَ عَمُّکَ یُقْتَلُ عَبْدُاللّهِ اِذْ جَفَّتْ رُوحی عَطَشاً وَ صِرْتُ اِلى خِیَمِنا فَطَلَبْتُ ماءً وَ لَبَنَاً فَلا أَجِدُ قَطُّ: عمویت به فداى تو باد! عبدالله هنگامى کشته خواهد شد که من از تشنگى زیاد بى تابم و در خیمه ها دنبال آب یا شیر مى گردم ولى چیزى نمى یابم».(31) در روز عاشورا نیز هنگامی که علی اصغر(ع) را بر دستان گرفت، فریاد زد: «یا قومُ، قَتَلْتُم شِیعَتی و أهلَ بَیْتِی و قَد بَقِیَ هَذا الطِفلُ یَتَلَظَّى عَطَشاً فاسقُوه شَربةً مِنَ المَاء: اى قوم! شیعیان و اهل بیتم را کشتید و فقط این طفل باقى مانده که از عطش بخود مى‏پیچد، او را با جرعه ای آب سیراب کنید».(32)
در بیان امام سجّاد(ع)
امام سجّاد(ع) که خود شاهد صحنه هولناک کربلا بود، در موارد زیادی به مساله عطش اشاره کرده است. پس از حادثه کربلا، در بیان چگونگی دفن پیکر شهدای کربلا نقل شده است که امام سجاد(ع) نیز؛ هنگامی که بدن مطهّر امام حسین(ع) را دفن کرد، با انگشت خویش بر روی قبر چنین نوشت: «هذا قَبْرُ الحُسَیْنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِب اَلَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشاناً غَریباً: این قبر حسین بن على(ع) است که او را با لب تشنه و غریب کشتند».(33) همچنین، هنگامی که خبر بازگشت اهل بیت(ع) ـ از اسارت ـ به محمّد حنفیه رسید، ایشان به استقبال کاروان آمدند. وقتی محمّد حنفیه در مورد امام حسین(ع) از امام سجّاد(ع) سوال می کند، ایشان می فرماید: «یا عَمّاهُ! قَتَلُوهُ عَطشاناً و کُلُّ الحَیواناتِ رَیّانٌ: یا عموجان! پدر ما را با لب تشنه کشتند در حالی که همه حیوانات را سیراب می کردند».(34)
در بیان امام باقر(ع)
در سخنی که راوی آن را از امام باقر(ع) نقل می کند نیز به مساله عطش اشاره شده است: «عن محمد بن مسلم، عن أبی جعفر(ع) قال: إنَّ الْحسینَ صاحِبَ کَرْبَلاءَ قُتِلَ مَظْلوما مَکْروبا عَطْشانا لَهْفانا وَحَقٌّ عَلى اللّه ـ عَزّوجلَّ ـ أَنْ لایَأتِیَه لَهْفانٌ وَلا مَکْروبٌ ولا مُذْنبٌ وَلا مَغْمومٌ وَلا عَطْشانٌ وَلا ذُو عاهَةٍ ثُمَّ دَعا عِنْدَهُ وَتَقَرّبَ بِالْحسینِ علیه السلام إلى اللّه ـ عَزَّوجَلَّ ـ إلاّ نَفَّسَ اللّه کُرْبتَهُ وَأعطاهُ مَسْأَلتَهُ وَغَفَرَ ذُنوبَهُ وَمَدَّ فِی عُمْرِهِ وَبَسَطَ فی رِزْقِه. فَاعْتَبِرُوا یا أولِی الأبْصارِ:(35) حضرت امام محمد باقر(ع) مى فرمایند: امام حسین(ع) همان که در کربلا است در حالى که مظلوم و اندوهگین و تشنه و غصه دار بود، شهید شد. و (کسی) غصه دار و اندوهگین و گناهکار و تشنه و بیمارى به زیارت آن حضرت نیاید و دعا نکند و به واسطه ى آن حضرت به خدا تقرب نجوید، مگر اینکه بر خداست که حزن و اندوه او را برطرف ساخته و نیازش را برآورده سازد و گناهش را بیامرزد و عمرش را طولانى کند و رزق و روزى اش را وسعت دهد؛ پس اى بصیرتمندان عبرت بگیرید».
در بیان امام صادق(ع)
امام صادق(ع) نیز مساله عطش را از زبان امام سجّاد(ع) نقل کرده و می فرماید: «اِنَّ زَیْنَ الْعَابِدِینَ بَکَى عَلَى أَبِیهِ أَربَعِینَ سَنَةً، صَائِماً نَهَارَهِ، قَائِماً لَیْلَهُ، فاذا حَضَرَ الاِفطارُ جَاءَ غُلَامُهُ بِطَعَامِهِ وَ شَرَابِهِ فَیَضَعُهُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَیَقُولُ: کُلْ یَا مولاىَ، فَیَقُولُ(ع): قُتِلَ اِبْنَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) جَائِعاً ، قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ(ص) عَطْشَاناً، فَلَا یَزَالُ یُکَرِّرُ ذَلِکَ وَ یَبْکِى حَتَّى یَبِلَّ طَعَامُهُ بِدُمُوعِهِ ، وَ یُمْزَجُ شَرَابُهُ بِدُمُوعِهِ فَلَمْ یَزَلْ کَذَلِکَ حَتَّى لَحِقَ بِاللَّهِ عَزَّوجَلَّ: (امام) زین العابدین (ع) چهل سال براى پدر بزرگوارش گریه کرد، در حالى که روزش، روزه دار بود و شبش، شب زنده دارى مى کرد. هنگامى که وقت افطار مى شد غلامش غذا و نوشیدنى براى او مى آورد و جلویش مى گذاشت و مى گفت: بخور، ایشان مى فرمود: فرزند رسول خدا(ع) گرسنه و تشنه شهید شد. این جمله را تکرار مى کرد و گریه سر مى داد تا اینکه غذایش با اشک چشمش مخلوط مى شد. او همواره اینطور بود، تا این که به جوار رحمت حقّ شتافت».(36)
در جای دیگر نیز امام(ع) در سخنش به شخصی به نام کرّام بن عمرو به مساله عطش اشاره کرده اند: «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) لِکَرَّامٍ إِذَا أَرَدْتَ أَنْتَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ(ع) فَزُرْهُ وَ أَنْتَ کَئِیبٌ حَزِینٌ شَعِثٌ مُغْبَرٌّ فَإِنَّ الْحُسَیْنَ(ع) قُتِلَ وَ هُوَ کَئِیبٌ حَزِینٌ شَعِثٌ مُغْبَرٌّ جَائِعٌ عَطْشَانُ:(37) و با اسناد حدیث قبل از سعد بن عبد اللّه، از موسى بن عمر، از صالح بن سندى جمّال از کسى که ذکرش نموده از کرام بن عمرو، وى گفت: حضرت ابو عبد اللّه(ع) فرمودند: اى کرام! هر گاه اراده نمودى قبر حضرت حسین بن على(ع) را زیارت کنى پس آن حضرت را با حالى غمگین و ناراحت ،و ژولیده و گرفته زیارت نما، زیرا او کشته شد در حالى که غمگین و ناراحت و ژولیده و گرفته و گرسنه و تشنه بودند». همچنین در سخنی دیگر از آن حضرت(ع) نقل شده است که: «مَنْ أَرَادَ أَنْ یَکُونَ فِی کَرَامَةِ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ فِی شَفَاعَةِ مُحَمَّدٍ ص فَلْیَکُنْ لِلْحُسَیْنِ زَائِراً یَنَالُ مِنَ اللَّهِ الْفَضْلَ وَ الْکَرَامَةَ (أَفْضَلَ الْکَرَامَةِ) وَ حُسْنَ الثَّوَابِ وَ لَا یَسْأَلُهُ عَنْ ذَنْبٍ عَمِلَهُ فِی حَیَاةِ الدُّنْیَا وَ لَوْ کَانَتْ ذُنُوبُهُ عَدَدَ رَمْلِ عَالِجٍ وَ جِبَالِ تِهَامَةَ وَ زَبَدِ الْبَحْرِ إِنَّ الْحُسَیْنَ ع قُتِلَ مَظْلُوماً مُضْطَهَداً نَفْسُهُ عَطْشَاناً هُوَ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ وَ أَصْحَابُهُ:(38) کسی که اراده کرده در کرامت الهی در روز قیامت قرار گیرد و در شفاعت محمد(ص) جای داشته باشد، پس زیارت کننده ابا عبد الله الحسین(ع) باشد!، با فضیلت ترین کرامتها و بهترین ثوابها از طرف خداوند به او هدیه می شود و در زندگی دنیا، از گناه کردار او سوال نمی شود! اگر چه عدد گناهان او به تعداد ریگهای انبوه وکوههای مکه و کفهای دریا باشد. بدرستی که حسین بن علی(ع) مظلوم کشته شد، و ستم شده بر او در حالی که او و خانواده اش تشنه بودند».
در بیان امام رضا(ع)
امام رضا(ع) نیز با اشکهایی که بر قصیده «مدارس آیات» دعبل، از چشمان مبارک روان کرده؛ مهر تاییدی بر مساله عطش زده است. این هنگامی بود که دعبل در حضور امام رضا(ع) ابیاتی را زمزمه کرد، که بیت زیر در این میان بود:
أَفاطِمُ لَوْ خِلْتِ الْحُسَیْنَ مُجَدَّلا وَ قَدْ ماتَ عَطْشاناً بِشَطِّ فُراتِ(39)
«اى فاطمه! کاش با حسینت در کربلا بودى، که در کنار نهر فرات تشنه جان داد».
در بیان امام زمان(ع)
امام زمان(ع) نیز با قلبی که مملوّ از غم و اندوه است، با ندای: «فَمَنَعُوکَ المَاءَ وَ وُرودَهُ: پس آب و ورود بر آن را از تو منع کردند»(40) در عزای جدّش به سوگ نشسته است.
در بیان حضرت زینب(س)
حضرت زینب(س) نیز ـ هنگامی که اسراء را از کنار قتلگاه عبور می دادند ـ این چنین فریاد و ناله سر داد: «بِأَبِی مَنْ نَفْسی لَهُ الْفِداءُ، بِأبِی الْمَهْمُومَ حَتّى قَضى، بِأبی الْعَطْشانَ حَتّى مَضى، بِأَبِی مَنْ شَیْبَتُهُ تَقْطُرُ بِالدِّماءِ: پدرم فداى آن کس که جانم فداى او باد. پدرم فداى آن کس که با دل پرغصّه جان سپرد، پدرم فداى آن کس که با لب تشنه شهید شد، پدرم فداى آن کس که از محاسنش خون مى چکد».(41)
در بیان حضرت عبّاس(ع)
هنگامی که عبّاس بن علی(ع) از امام حسین(ع) اجازه میدان خواست، امام(ع) به ایشان فرمود: «إِذا غَدَوْتَ إِلَى الْجِهادِ فَاطْلُبْ لِهؤُلاءِ الاَْطْفالِ قَلیلا مِنَ الْماءِ: هم اینک که قصد رفتن به میدان داری، برای این کودکان آبی مهیّا کن». عباس(ع) که صدای ناله و العطش طفلان و کودکان حرم به گوشش رسید، بی درنگ مشک را برداشت و سوار بر اسب شد و در ضمن درگیری با سربازان دشمن خود را به شریعه رساند. «هنگامى که خواست مقدارى آب بیاشامد تشنگى امام حسین(ع) و اهل بیتش را به خاطر آورد، آب را روى آب ریخت، مشکش را پر کرد: فَلَمّا أَرادَ أَنْ یَشْرَبَ غُرْفَةً مِنَ الْماءِ ذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ وَأَهْلِ بَیْتِهِ فَرَضَّ الْماءَ وَمَلاََ الْقِرْبَةَ» آنگاه مشک را بر دوش راست خود انداخت و به سوی خیمه رهسپار شد ...(42) .
در بیان حضرت علی اکبر(ع)
حضرت علی اکبر(ع) در حالی که رجزهای حماسی می خواند به سپاه اموی حمله کرد. چون بسیاری از آنان را به هلاکت رساند، تشنگی بر آن حضرت چیره شد. نزد پدر آمد و عرض کرد: «یا أبَهْ! ألْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی، وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ أَجْهَدَنی، فَهَلْ إِلى شَرْبَة مِنْ ماء سَبِیلٌ أَتَقَوّى بِها عَلَى الاَْعْداءِ:(43) پدر جان! تشنگى مرا از پاى درآورد و سنگینى سلاح ناتوانم ساخت. آیا جرعه آبى هست که بتوانم بنوشم و به جنگ ادامه دهم؟!».
آمده است که امام(ع) با شنیدن این سخن امّ کلثوم در مورد تشنگی علی اصغر(ع) طفلش را گرفت و به سوى دشمن روانه شد و فرمود: «یا قَوْمِ قَدْ قَتَلْتُمْ أَخی وَ أَوْلادی وَ أَنْصارِی وَ ما بَقِی غَیْرُ هذَا الطِّفْلِ، وَ هُوَ یَتَلَظّى عَطَشَاً مِنْ غَیْرِ ذَنْب اَتاهُ إِلَیْکُمْ، فَاسْقُوهُ شَرْبَةً مِنَ الْماءِ: اى مردم! شما برادر و فرزندان و یارانم را کشتید و کسى جز این طفل که بى هیچ گناهى از تشنگى مى سوزد، نمانده است، او را با جرعه آبى سیراب کنید».(44)

تلاش برای رفع عطش در کربلا

برخی گفته اند که اگر در کربلا آب را بر کاروان حسینی بسته بودند؛ چرا امام حسین(ع) و یارانش اقدامی برای تهیّه آب نکردند، مگر اطفال و زنان؛ همراه کاروان نبودند؟ چرا پس از منع آب، چاهی حفر نکردند تا آب مورد نیازشان را تامین کنند؟ مگر کربلا سرزمینی جلگه ای نیست که بتوان با حفر چند متر به آب رسید؟ یا اینکه، چرا ذخیره آبی خود را تنظیم نکردند تا با بی آبی مواجه نشوند؟ چرا برای نظافت و غسل، و شستشوی لباس هایشان در شب و صبح عاشورا آب را هدر دادند؟ مگر نمی دانستند عطش در پیش است؟ یا چرا به سمت نهر آب حمله نکردند تا آب تهیّه کنند، مگر تمام شریعه توسّط دشمنان محاصره شده بود؟
تردیدی نیست که امام و یارانشان برای رفع تشنگی کاروان حسینی از هیچ تلاشی دریغ نکردند.

کندن چاه

امّا اینکه برخی می گویند: «چرا امام حسین(ع) و یارانش پس از تحریم آب، چاهی حفر نکردند تا آب مورد نیازشان را تامین کنند؟ مگر سرزمین کربلا یک سرزمین جلگه ای نیست؟ مگر در چنین سرزمینی با حفر چند متر نمی توان به آب رسید!؟ بخصوص اینکه این سرزمین در نزدیک نهری پر از آب بوده است. پس اگر تلاش می کردند با کمبود آب مواجه نمی شدند».
هر چند بنا بر آنچه از ابن اعثم و ابن شهر آشوب نقل شده است، امام حسین(ع) به سمت خیمه زنان رفت و در جهت قبله نوزده قدم برداشت. سپس شروع به کندن زمین کرد. چشمه ای ظاهر شد که آبی گوارا داشت. امام(ع)، یاران و اصحاب را امر کرد تا از این آب بنوشند و مشک ها را پر کنند.(45)
ولی آن گونه که از ظاهر امر پیدا است، این امر بیشتر به معجزه و امتحانی شبیه است که هدف از آن تقویتِ باور یاران بوده است.
زیرا قبل از اینکه سخن از کندن چاه و رسیدن به آب باشد؛ سخن از جوشش چشمه ای از دل زمین است، آن هم با آبی گوارا! در همین نقل آمده است که پس از نوشیدن آب و پر کردن مشک ها این چشمه خشکیده و پنهان شد.(46)
و شاید آنچه در مورد شب عاشورا نقل شده مربوط به همین چشمه آب بوده است که، امام حسین(ع) رو به یاران کرد و فرمود: «قُومُوا فَاشْرَبُوا مِنَ الْماءِ یَکُنْ آخِرَ زادِکُمْ، وَ تَوَضَّأُوا وَاغْتَسِلُوا وَ اغْسِلُوا ثِیابَکُمْ لِتَکُونَ أَکْفانَکُمْ:(47) برخیزید و آب بنوشید که این آخرین توشه شماست و وضو گرفته و غسل کنید و لباسهای خود را بشویید تا کفن های شما باشد». با دقّت در سخن امام حسین(ع) در می یابید که ایشان، یاران را به آب قابل نوشیدن امر کرده که با «الف و لام عهد» مورد اشاره امام(ع) واقع شده است(فاشربوا من الماء). و در دنباله همین عبارت، می فرماید:(یکن آخر زادکم) یعنی آبی که برای نوشیدن است آخرین جرعه های آن را بنوشید. و پس از این، امر شده که غسل کرده و لباس هایتان را بشوئید.
امّا این شبهه که کربلا سرزمینی جلگه ای می باشد و با حفر چند متر به آب می رسد نادرست است. چرا که با توجه به علم زمین شناسی همه جلگه ها سرسبز و آبخیز نیستند. بلکه یکی از اقسام جلگه ها، جلگه هایی است که آب و هوایی گرم و خشک دارند و به آنها دشت هم می گویند.(48) امروزه جلگه ها و دشت های جنوب و جنوب باختری ایران در نواحی خوزستان از این قسم می باشند. ولی با وجود داشتن آب و هوایی گرم و خشک، به علت عبور رودخانه های پر آب و دایمی؛ از امکانات زیستی، کشاورزی و اقتصادی نسبتا مساعدی برخوردار است.(49) بنابراین، جلگه ای بودن یک سرزمین با داشتن آب و هوایی گرم و خشک منافاتی ندارد. کربلا نیز از این قسم سرزمین ها است.
علاوه بر این، یکی از نام های سرزمین کربلا، طفّ می باشد. امام حسین(ع) در سخنی می فرمایند:«قال جدّی رسول الله: ولدی حسین یقتل بطفّ کربلا غریبا وحیدا عطشانا ...»(50) همچنین در احادیث دیگری(51) سرزمین کربلا با نام طفّ خوانده شده است.
در کتب لغت در تبیین معنای واژه طفّ عباراتی آمده است مثل: «الشاطىء: کناره یا ساحل»(52)« المَکَانُ المُرْتفِعُ: مکان بلند»(53)، «طفّفت بفلانٍ موضعَ کذا، أی رفعتُهُ إلیه: ... یعنی ترفیع دادم فلانی را به فلان مقام»(54) . پس طفّ می تواند به معنای کناره، ساحل یا مکان مرتفع باشد. اگر به سرزمین کربلا هم «طفّ» گفته می شود، بخاطر اینست که از یک سو در کنار شریعه واقع شده و از سوی دیگر تمام سطح آن یا مواضعی از آن مرتفع می باشد، چنانکه از عبارت تاج العروس فی من جواهر القاموس این معنا به ذهن می رسد. «طَفُّ الفُراتِ: ما ارْتَفَع منه من الجانِبِ»(55)
پس در صورتی که وجه تسمیّه کربلا به طفّ بخاطر ارتفاع آن از سطح آب باشد، ممکن نیست با کندن چند متر به آب رسید. علاوه بر این، خیام اهل بیت(ع) نیز در مکانی بوده که از سطح قتلگاه مرتفع تر است. و در صورتی که وجه تسمیّه کربلا به طفّ بخاطر ساحلی بودن آن باشد، نزدیک بودن نهر علقمه که انشعاب کوچکی از فرات است تاثیر چندانی بر این وضعیّت ندارد.
نتیجه اینکه، بر فرض کندن چاه رسیدن به آب قطعی و آسان نبوده است. چنانکه یاران امام حسین(ع) خندقی را پشت خیمه ها کنده و داخل آن را پر از هیزم کردند، تا در صورت حمله دشمن ـ خندق و آتش آن، ـ مانع دشمن شود.(56) امّا کسی نقل نکرده که با حفر این خندق آبی جاری شده باشد. اگر زمین کربلا، جلگه ای و آبخیز بوده است ـ آنطور که اشکال کنندگان توصیف می کنند ـ باید آب، گودی خندق را فرا می گرفت و دیگر امکان جمع هیزم و آتش افروختن نبود.
با این حال، بنا بر فرض اینکه: آنها چاهی حفر کردند و به آب هم دست یافتند، آیا آبی که تهیه کرده بودند قابل شرب بوده است؟ با توجّه به اینکه در چند کیلومتری کربلا دریاچه نمکی عظیم قرار گرفته است، بعید است
آب آن چاه قابل شرب باشد. «بحیرة الملح»، که در نزدیکی کربلاست سبب شده تا منابع آبی آن منطقه را شور کند و نوشیدن آب شور مفید نیست و منفعتی جز تشنگی مضاعف ندارد. لذا، اگر یاران امام حسین(ع) از طریق چاه به آب دستیافتند ـ به دلیل شور یا تلخ بودن، گل آلود بودن و یا هر دلیل دیگری ـ فقط برای مصارفی غیر از آشامیدن از آن بهره می گرفتند.
در نتیجه یکی از راه هایی که امام(ع) و یارانش برای تهیّه آب انتخاب کرده و تلاش کردند، کندن چاه بود امّا این تنها انتخاب نبود. این راه هم از سوی دشمن مورد منع واقع شد و یا شرایط آن فراهم نشد.

آب آوردن از نهر

یکی از راه های دیگری که امام(ع) و یارانش برای تهیّه آب مورد نیاز انتخاب کردند، رفتن به شریعه و پر کردن مشک ها بود. پس از تحریم آب، یک مرتبه حضرت علی اکبر(ع) با تعدادی از اصحاب به سمت شریعه حرکت کردند و آب آوردند.(57) یک بار دیگر هم، حضرت ابالفضل(ع) با نافع بن هلال که سی سوار و بیست پیاده همراه ایشان بود به سمت شریعه رفتند آنها در پی نبردی با لشگریان عمرو بن حجّاج توانستند بیست مشک را پر از آب کرده به نزد امام حسین(ع) باز گردند.(58)
طبری این ماجرا را اینگونه نقل می کند: چون یاران نافع نزدیک رسیدند به پیادگان گفت: «مشکها را پر کنید.» پیادگان هجوم بردند و مشکها را پر کردند. عمرو بن حجاج و یارانش پیش دویدند. عباس بن على بن ابى طالب و نافع بن هلال به آنها حمله بردند و پسشان زدند که به جاى خویش بازگشتند، آنگاه گفتند: «برویم.» اما راهشان را گرفتند. عمرو بن حجاج سوى آنها آمد و درگیرى اندکى شد، یکى از یاران عمرو بن حجاج، که از طایفه صداء بود، زخم خورد، نافع بن هلال زخمش زده بود، مى‏پنداشت چیزى نیست اما پس از آن بدتر شد و از همان زخم بمرد. گوید: یاران حسین با مشکها بیامدند و آب را پیش وى بردند:(59) «فلما دنا منه اصحابه قال لرجاله: املئوا قربکم، فشد الرجاله فملئوا قربهم، و ثار الیهم عمرو بن الحجاج و اصحابه، فحمل علیهم العباس بن على و نافع بن هلال فکفوهم، ثم انصرفوا الى رحالهم، فقالوا: امضوا، و وقفوا دونهم، فعطف سنه 61 علیهم عمرو بن الحجاج و اصحابه و اطردوا قلیلا ثم ان رجلا من صداء طعن من اصحاب عمرو بن الحجاج، طعنه نافع بن هلال، فظن انها لیست بشی‏ء، ثم انها انتقضت بعد ذلک، فمات منها، و جاء اصحاب حسین بالقرب فادخلوها علیه».(60)

دعا و امداد الهی

شاید این سوال پیش آید که چرا امام حسین(ع) با توجّه به امامتشان از کرامتی برای تهیّه آب استفاده نکردند؟
پاسخ آن اینست که پیشوایان دینی مجاز نیستند که در همه جا از معجزه و کرامت بهره گیرند، مگر در مواردی خاصّ مثل مواردی که پیامبران الهی(ع) برای اثبات حقانیّت دین و نبوّت خویش به معجزه تمسّک می جسته اند. علاوه بر این، این امور به اراده الهی تحقّق می یابد و پیشوایان الهی(ع) اختیاری در آن ندارند.
در آیه 109 سوره انعام خداوند به پیامبر(ص) می گوید: «قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِنْدَ اللهِ: بگو: معجزات فقط به اراده خداست (و در اختیار من نیست)». با این وجود روشن می شود که چرا امام حسین(ع) از راه معجزه به دنبال تهیه آب نبودند.
باید توجّه داشت که: در کربلا با شهادت امام حسین(ع) و یارانشان، امّت اسلامی بیدار می شدند. اتفاقا مساله عطش خود در جهت نشان دادن چهره خبیث دشمنان و بیداری مردم نقش زیادی دارد که راه مبارزه با ظلم را هموارتر می کند. دغدغه شهدای کربلا نیز با توجّه به اینکه امام حسین(ع) جایگاه بهشتیشان را برایشان نمایان کرده بود، چیزی جز مبارزه با ظلم نبود. چرا که امام حسین(ع) به آنها وعده شهادت داده بود و برایشان تفاوتی نداشت که لب تشنه به مقام شهادت برسند یا سیراب.

نتیجه

آری، مساله عطش در کربلا و تحریم آب واقعیّتی تلخ است که پرده از چهره منحوس دشمنان اهل بیت(ع) برداشته است. امام حسین(ع) و یارانش، در برخورد با این مساله از هیچ کوششی فروگذار نکردند، امّا در نهایت با لب تشنه به شهادت رسیدند. با این حال عطش برای ما مساله ایست غم انگیز، امّا برای شهدای کربلا مساله مهمّ در آن زمان، مبارزه با ظلم و ستم بوده است که با لب عطشان هم محقّق می شد.
بُد تشــــــنه عدالت و آزادى بشــر آن العطش که از دل پر سوز مى کشید(61)





پی نوشت ها:

(1) - تفسیر صافی ج1، چاپ دو جلدی، ص640 در تفسیر آیه 12 سوره انفال.
(2) - ناسخ التواریخ ،ج2،ص299 .
(3) - الامامة و السیاسة، ج 1، ص 40 و الجمل، ص 72 و تاریخ طبرى، ج 3، ص 416 و انساب الاشراف، ج 5، ص 71 و الفتوح ابن اعثم، ج 1، ص 415 و الکامل فى التاریخ، ج 3، ص 87.
(4) - الامامة و السیاسة، ج 1، ص 38.
(5) - تاریخ طبرى، ج 3، ص 434.
(6) - تاریخ طبرى، ج 3، صص 416 - 417; تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1303; انساب الاشراف، ج 5، صص 68 - 69.
(7) - تاریخ طبرى، ج 3، صص 416 - 417.
(8) - تاریخ طبرى، ج 3، ص 417 و الکامل فى التاریخ، ج 3، ص 87 و البدایة و النهایة، ج 7، ص 187.
(9) - شرح نهج البلاغة، ج 3، ص 25.
(10) - شرح الاخبار، ج 2، ص 78.
(11) - البدایة و النهایة، ج 7، ص 187.
(12) - شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 67.
(13) - تاریخ طبری، ج 5، ص401.
(14) - دایرة المعارف تشیّع، ج12، ص18 . و سالوه ان ینزلوا بنینوی و الغاضریه فابی ذلک علیهم. انساب الاشراف. انساب الاشراف، الجزء الثالث، خروج الحسین بن علی. من مکه الی الکوفه.
(15) - انساب الاشراف، الجزء الثالث، خروج الحسین بن علی من مکه الی الکوفه.
(16) - تاریخ‏ طبری، ج‏5، ص:413. تاریخ طبری، (هشت جلد) ج 4، ص 311. منتهی الامال ، ج 1، ص 625، چاپ هجرت.
(17) - الفتوح، ج 5، ص 91.
(18) - منتهی الامال ، ج 1، ص 625، چاپ هجرت، و تاریخ طبری (هشت جلدی) ج 4، ص 311.
(19) - ابن اعثم کوفى، ابومحمد احمد بن على، الفتوح، ص 83.
(20) - ابن اثیر، عزالدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج 5، ص 158 و طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج 7، ص 3006 و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج 2، جزء 3، ص 181 و ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، مصحح على اکبر غفارى، مترجم سیّدهاشم رسولى محلاتى، نشر صدوق، چاپ تابش، بى تا، ص 118 و مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ج 2، ص 88. بحار، ج 44، ص 389.
(21) - ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 86.
(22) - بحارالانوار، ج 44، ص 317.
(23) - اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص86، به نقل از:بحارالانوار، ج 45، ص 51.
(24) - تاریخ طبری، ج 4، ص 325.
(25) - طبرى، محمد بن جریر، همان، ج 7، ص 3029 و ابن اثیر، عزالدین على همان، ج 5، ص 173 و بلاذرى، احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج 2، جزء 3، ص 189، ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص 902 و مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ج 2، ص 104.
(26) - بحار ج 44، ص 318.
(27) - مقتل خوارزمى، ج 1، ص 244 و 245.
(28) - دلائل الامامة، ص 102؛ نوادر المعجزات، ص 96؛ ابن عقده کوفى، احمد بن محمد، فضائل أمیر المؤمنین علی(ع)، 1جلد، ص108، دلیل ما - ایران ، قم، چاپ: اول، 1424 ق؛ ریاض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار، ج‏1، ص174.
(29) - بحارالانوار ، علّامه مجلسی، جلد43، ص283، (با عبارت رُوی عن علی (ع)؛ و مناقب، ابن شهر آشوب، ج3، ص 156(با عبارت قال الربیع بن خیثم)؛ المنتخب، ص 187و188.
(30) - بحار الانوار، علّامه مجلسی، ج 44، ص 266؛ مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج‏3، ص 14.
(31) - مدینة المعاجز، سیّد هاشم بحرانى، ج 4، ص 214-216، حدیث 295. همچنین رجوع کنید به : نفس المهموم، ص 116.
(32) - به نقل از: لهوف، ابن طاووس، ترجمه میر ابو طالبى؛ شجرة طوبى، الشیخ محمد مهدی الحائری، ج2، ص403.
(33) - رجوع شود به: ارشاد مفید، ص470 و 471، و مقتل الحسین مقرّم، ص320.
(34) - ناسخ التواریخ، ج3، ص178.
(35) - کامل الزیارات، باب 69، ص 313؛ مستدرک الوسائل، ج 10، ص 239.
(36) - مراجعه کنید به: ملهوف (لهوف)، ص233.
(37) - وسائل الشیعة، ج10، ص 414؛ و کامل الزیارات.
(38) - کامل الزیارات، ابن قولویه، ص 153، دار المرتضویة - نجف اشرف، چاپ: اوّل، 1356ش؛ بحالارانوار، ج 98، ص 27.
(39) - بحارالانوار، ج 45، ص 257.
(40) - زیارت ناحیه مقدسه.
(41) - بحارالانوار، ج 45، ص 58 و اعیان الشیعة، ج7، ص 138 و ملهوف (لهوف)، ص 181.
(42) - مقتل الحسین أبى مخنف، ص 179 .
(43) - اعیان الشیعة، ج 1، ص 607، و فتوح ابن اعثم، ج 5، ص 207، 208، و بحارالانوار، ج 45، ص 42، 43.
(44) - معالى السبطین، ج 1، ص 418.
(45) - ابن شهرآشوب، ابى جعفر رشیدالدین محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 50 و ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص 893. و مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 44، ص 337. ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، مصحح: طباطبایی مجد، مترجم: مستوفی هروی، آموزش و پرورش، تهران، 1372ش، ص 893. ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، مصحح: رسولی محلاتی، موسسه انتشارات علامه، بی‌تا، ج4، ص50.
(46) - ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص 893. و مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 44، ص 337.
(47) - بحارالانوار، ج 44، ص 316.
(48) - ویکی پدیا، واژه جلگه.
(49) - ژئوتوریسم خوزستان، مریم السادات میرکاظمیان، ص8.
(50) - عاشورا، ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، ص394. به نقل از کتاب الدمعة الساکبة، به نقل از کتاب نور العین.
(51) - ابن عباس می گوید:«ما کنّا نشکّ اهل البیت و هم متوافرون انّ الحسین بن علی(ع) یقتل بالطفّ: ما اهل بیت همگی تردیدی نداشتیم که امام حسین(ع) در سرزمین طفّ به شهادت خواهد رسید»(مقتل خوارزمی، ج1، ص160).
(52) - تهذیب اللغة، أبو منصور محمد بن أحمد الأزهری، دار إحیاء التراث العربی، ذیل واژه طفّ.
(53) - المحیط فی اللغة، الصاحب بن عباد، ذیل واژه طفّ.
(54) - مقاییس الغة، أبی الحسین أحمد بن فارِس بن زکَرِیّا، اتحاد الکتاب العرب، ذیل واژه طفّ.
(55) - تاج العروس من جواهر القاموس، ط ف ف .
(56) - امالى صدوق، مجلس 30 و بحارالانوار، ج 44، ص316.
(57) - امالی شیخ صدوق، مجلس 30.
(58) - وقعة الطف، ص 152.
(59) - تاریخ‏الطبری، ترجمه، ج‏7، ص3007.
(60) - تاریخ‏الطبری، ج‏5، ص413.
(61) - خوشدل تهرانى.



بسم رب الشهدا و الصديقين

چون چاره نيست مي روم و مي گذارمت ، اي پاره پاره ي تن به خدا مي سپارمت
اينجا منزلي است براي همه ي آنهايي که مي خواهند لحظه اي از زمين خاکي بکنند و به آسمان سلام دهند...
اينجا حضور کساني را حس مي کني که ديگر جسم خاکي ندارند ..

راه باز است ، معبر ها همه پاک شده اند ،لابلاي سيم خاردارها

پلاک ها چشمک مي زنند و شهدا هنوز ايستاده اند 
و با سر انگشت وفا ، نقطه رهايي را نشان مي دهند . خط هنوز شکسته نشده است ،

ما هم مثل تو درگير خاکيم ولي چشممان به آسمان است.

پس با ما همدل شو...


 بسم الله الرحمن الرحیم

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَمیرِ­الْمُؤْمِنینَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکُمْ مِنّى جَمیعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِى السَّمواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَ اَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمُ الَّتى رَتَّبَکُمُ اللَّهُ فیها

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه؛ سلام بر تو اى فرزند رسول خدا؛ سلام بر تو اى فرزند امیر المؤمنین و اى فرزند سیّد اوصیا؛ سلام بر تو اى فرزند فاطمه زهرا سیّده زنان اهل عالم؛ سلام بر تو اى کسى که از خون پاک تو و پدر بزرگوارت خدا انتقام مى‏کشد؛ و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهى مى‏کند. سلام بر تو و بر ارواح پاکى که در حرم مطهرت با تو مدفون شدند. بر جمیع شما  تا ابد از من درود و تحیت و سلام خدا باد. تا دلیل و نهار در جهان بر قرار است. اى ابا عبد اللَّه همانا تعزیتت (در عالم) بزرگ و مصیبتت در جهان بر ما شیعیان و تمام اهل اسلام سخت و عظیم و ناگوار و دشوار بود. و تحمل آن مصیبت بزرگ در آسمانها بر جمیع اهل سموات نیز سخت و دشوار بود. پس خدا لعنت کند امتى که اساس ظلم و ستم را بر شما اهل بیت رسول بنیاد کردند و خدا لعنت کند امتى را که شما را از مقام و مرتبه (خلافت) خود منع کردند و رتبه‏ هایى که خدا مخصوص به شما گردانیده بود، از شما گرفتند.

 

وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْکُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِالتَّمْکینِ مِنْ قِتالِکُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیائِهِمْ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَیَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِکَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَکَ وَ اَکْرَمَنى بِکَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَکَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ

خدا لعنت کند آن امتى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آن مردمى را که از امراى ظلم و جور براى قتال با شما اطاعت کردند. من به سوى خدا و به سوى شما از آن ظالمان و شیعیان آنها و پیروان و دوستانشان بیزارى مى‏جویم. اى ابا عبد اللَّه من تا قیامت سلم و صلحم با هر که با شما صلح است و در جنگ و جهادم با هر که با شما در جنگ است. خدا لعنت کند آل زیاد و آل مروان را. و خدا لعنت کند بنى­امیه را تمامی و لعنت کند پسر مرجانه را و لعنت کند عمر سعد را و خدا لعنت کند شمر را. و خدا لعنت کند گروهى را که اسبها را براى جنگ با حضرتت زین و لگام کردند و بر تو بناگاه هجوم آوردند و براى جنگ با تو مهیا گشتند. پدر و مادرم فداى تو باد؛ تحمل حزن و مصیبت بر من  به واسطه ظلم و ستمى که بر شما رفته سخت دشوار است. پس از خدایى که مقام تو را گرامى داشت و مرا هم به واسطه دوستى تو عزّت بخشید از او درخواست می­کنم که روزى من گرداند تا با امام منصور از اهل بیت محمد صلى اللَّه علیه وآله خون­خواه تو باشم. پروردگارا مرا به واسطه حضرت حسین نزد خود در دو عالم وجیه و آبرومند گردان.

یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَیْکَ بِمُوالاتِکَ وَ بِاْلبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِکَ وَ بَنى عَلَیْهِ بُنْیانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلى اَشْیاعِکُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْکُمْ بِمُوالاتِکُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّکُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِکُمْ وَالنَّاصِبینَ لَکُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداکُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِکُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِیائِکُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِکُمْ اَنْ یَجْعَلَنى مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ

اى ابا عبد­اللَّه من به درگاه خدا تقرب جسته و به درگاه رسولش و به نزد حضرت فاطمه و حضرت حسن و به حضرت تو قرب مى‏طلبم به واسطه محبت و دوستى تو. و بیزارى از کسانى که اساس و پایه ظلم و بیداد را بر شما بنا نهادند و بیزارم از پیروان آنها و به درگاه خدا و نزد شما اولیاء خدا از آن مردم ستمکار ظالم بیزارى مى‏جویم و اول به درگاه خدا؛ سپس نزد شما تقرب مى‏جویم به سبب دوستى شما و دوستى دوستان شما و به سبب بیزارى جستن از دشمنان شما. و بیزارى از مردمى که با شما به جنگ و مخالفت برخاستند و از شیعیان و پیروان آنها هم بیزارى می­جویم. اى بزرگواران من سلم و صلحم با هر کس که با شما صلح است و در جنگ و مخالفتم با هر کس که با شما به جنگ است و دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما. پس از کرامت حق درخواست مى‏کنم به معرفت شما و دوستان شما مرا گرامى سازد و همیشه بیزارى از دشمنان شما را روزى من فرماید و مرا در دنیا و آخرت با شما  قرار دهد.

 
وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِىَ الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَکُمْ عِنْدَ­اللَّهِ وَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْکُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهِ بِحَقِّکُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذى لَکُمْ عِنْدَهُ اَنْ یُعْطِیَنى بِمُصابى بِکُمْ اَفْضَلَ ما یُعْطى مُصاباً بِمُصیبَتِه مُصیبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْکَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

و در دو عالم به مقام صدق و صفاى با شما مرا ثابت بدارد و باز از خدا درخواست می­کنم که به مقام محمودى که خاص شما  است مرا برساند. و مرا نصیت کند که در رکاب امام زمان شما اهلبیت، که هادى و ظاهر شونده ناطق به حق است؛ خون­خواه باشم. و از خدا به حق شما و به شأن و مقام تقرب شما نزد خدا در خواست مى‏کنم، که ثواب غم و حزن و اندوه مرا به واسطه مصیبت بزرگ شما، بهترین ثوابى که به هر مصیبت زده‏اى عطا مى‏کند به من آن ثواب را عطا فرماید. و مصبت شما آل محمد در عالم اسلام بلکه در تمام عالم سماوات و ارض چقدر بزرگ بود و بر عزادارانش تا چه حد سخت و ناگوار گذشت. پروردگارا مرا در این مقام که هستم از آنان قرار ده که درود و رحمت و مغفرتت شامل حال آنها است. پروردگارا مرا به آیین محمد و آل اطهارش زنده بدار و گاه رحلت هم به آن آیین بمیران.

اَللَّهُمَّ اِنَّ هذا یَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَیَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الْاَکْبادِ اللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ عَلى لِسانِکَ وَ لِسانِ نَبِیِّکَ صَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّکَ صَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْیانَ وَ مُعاوِیَةَ وَ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ عَلَیْهِمْ مِنْکَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْآبِدینَ وَ هذا یَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِیادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَیْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ اَللَّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَیْهِمُ اللَّعْنَ مِنْکَ وَالْعَذابَ الْاَلیمَ اَللَّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَیْکَ فى هذَا الْیَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَیَّامِ حَیاتى بِالْبَرائَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَیْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِیِّکَ وَ آلِ نَبِیِّکِ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ.

پروردگارا این روز؛ روزى است که مبارک می دانستند آن را بنى امیه و پسر جگر خوار و یزید پلید لعین، پسر معاویه ملعون در زبان تو و زبان رسول تو صلى اللَّه علیه و آله در هر مسکن و منزل که رسول تو توقف داشت (همه جا او را به لعن یاد کرد). پرورگارا لعنت فرست بر ابى­سفیان و بر پسرش معاویه و پسرش یزید پلید. بر همه آنان لعن ابدى فرست و این روز (عاشوراء) روزى است که آل زیاد بن ابیه لعین و آل مروان بن حکم خبیث، به واسطه قتل حضرت حسین صلوات اللَّه علیه شادان بودند. پروردگارا تو لعن و عذاب الیم آنان را چندین برابر گردان. پروردگارا من به تو در این روز و در این مکان و در تمام دوران زندگانى به بیزارى جستن و لعن بر آن ظالمان و دشمنى آنها و بدوستى پیغمبر وآل اطهار او  تقرّب می­جویم.

 
سپس 100 مرتبه می­گویی:اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنِ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ و تابعت عَلى قَتْلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً.

پروردگارا تو لعنت فرست بر اوّل ظالمى که در حق محمد و آل پاکش صلوات الله علیهم ظلم و ستم کرد. و آخرین ظالمى که از آن ظالم نخستین در ظلم تبعیّت کرد. پروردگارا تو بر جماعتى که بر علیه حضرت حسین بجنگ برخاستند لعنت فرست و بر شیعیانشان و بر هر که با آنان بیعت کرد و از آنها پیروى کرد. خدایا بر همه لعنت فرست.

 

و آنگاه 100 مرتبه تأکید  می­نمایی:اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه و بر ارواح پاکى که  فانی در وجود تو شدند. سلام خدا از من  بشما باد الى­الابد مادامى که شب و روزی برقرار و باقى است و خدا این زیارت مرا آخرین عهد با حضرتت قرار ندهد. سلام بر حضرت حسین و بر حضرت على بن الحسین و بر فرزندان حسین و بر اصحاب حسین.

و آنگاه می­گویی:اَللَّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثَّانِىَ وَالثَّالِثَ والرَّابِعَ اَللَّهُمِّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ زِیادٍ وَابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ.

پروردگارا تو لعنت مرا مخصوص گردان باولین شخص ظالم و اول در حق اولین ظالم و آنگاه در حق دومین و سوّمین و چهارمین. پروردگارا و آنگاه لعنت فرست بر یزید پنجم آن ظالمان و باز لعنت فرست بر عبید اللَّه بن زیاد پسر مرجانه و عمر سعد و شمر و آل ابى سفیان و آل زیاد و آل مروان تا روز قیامت.

 

سپس به سجده رفته و می­گویی:اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ للَّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى اَللَّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ.

ذکر سجده: خدایا ترا ستایش مى­کنم بستایش شکر گذاران تو؛ برغم اندوهى که بمن در مصیبت رسید. سپاس خدا را، بر عزادارى و اندوه و غم بزرگ من. پروردگارا شفاعت حضرت حسین را روزى که بر تو وارد می­شوم نصیبم بگردان. و مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا در روزى که بر تو وارد می­شوم؛ با حضرت حسین و اصحابش که در راه خدا جانشان را نزد حسین فدا کردند (همنشین) باشم.

شهیدی که شرمنده امام حسین نشد 

سردار شهید حاج احمد کریمی فرمانده گردان لشگر ۱۷ علی بن ابیطالب علیه السلام

کنار قبر آماده ای نشسته وعجیب به فکر فرو رفته بود . بنده خدایی روی شانه اش زد وگفت : حاج احمد این قبر برای تو خیلی کوچک است . تو بااین قد بلند توی این قبر جا نمی گیری . به فکر یک قبردیگر باش . حاج احمد کریمی درجواب گفت : من به شما قول می دهم که این قبر برای من بزرگ هم باشد .همیشه می گفت : شهادت با یک تیرو ترکش که نفع شهادت نیست . آدم باید مثل امام حسین علیه السلام شهید شود تا شرمنده آقا نشود . من دوست دارم روز قیامت اگر قرار شد مرا به امام حسین علیه السلام معرفی کنند قطعات بدنم را روی پارچه ای قراردهند وبگویند این احمد کریمی است .گذشت تا اینکه در کربلای ۵ گلوله توپ به او اصابت کرد وقطعات بدنش را در کیسه کوچکی جمع کردند ودر همان قبر دفنش کردند . احمد به آرزویش رسید وشرمنده امام حسین علیه السلام نشد .

پرسش هایی از عاشورا


چرا امام حسین (ع) در زمان معاویه قیام نکرد؟

با اینکه هم حکومت معاویه و هم حکومت یزید ناپاک، ناحق و ظالمانه بود، اما چرا 
امام حسین (علیه السلام) در زمان معاویه قیام نکرد، ولی در زمان یزید قیام نمود؟

پاسخ:

علت عدم قیام امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه، تفاوت نوع حکومت یزید و معاویه بود. به تعبیر دیگر، همان عللی که موجب صلح امام حسن (علیه السلام) شد، دلیل خودداری امام حسین (علیه‌السلام) از قیام در زمان معاویه بود. از جمله این عوامل، مهارت خاص معاویه در حل و فصل مشکلات بود؛ لذا مردم آماده قیام در برابر او نبودند. 

معاویه در میان شخصیت‌های معروف آن عصر از هوش سرشاری برخوردار بود، به طوری که او را «داهیه العرب» می‌گفتند؛ و حتی آن قدر سیاست، هوش، فراست و تدبیر او معروف شده بود که می‌گفتند علی سیاست معاویه را ندارد، وگرنه می‌توانست بر او پیروز شود! و کار به دست معاویه نمی‌افتاد! و شاید در همین رابطه بود که مولا (علیه‌السلام) فرمودند: «لولا کراهیه الغدر لکنت من أدهی الناس»[۱] به خدا قسم معاویه از من باهوش‌ تر، با تدبیرتر و با سیاست تر نیست، ولی تقوا مانع می‌شود که هر کاری را انجام دهم.

معاویه کهنه کار و کارآزموده بود؛ ولی یزید ناپخته، بی تجربه و فاقد این مهارت‌ها. عامل دیگر، حفظ ظاهر اسلام توسط معاویه بود؛ ولی یزید به هیچ عنوان ولو ظاهری، به اسلام بهایی نمی‌داد. آشکارا شراب می‌خورد و اعلام می‌کرد که اسلام را قبول ندارد.

بنابراین شرایط زمانی یزید و معاویه متفاوت بود و با هم قابل مقایسه نبود؛ لذا عمده تفاوئت شیوه برخورد امام حسین (علیه‌السلام) با حاکمان، به همین مسأله بر می‌گردد.


موانع قیام امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه

نکته دیگر آنکه: تا قبل از قیام امام حسین (علیه‌السلام)، بستر و شرایط لازم برای قیام فراهم نبود و موانعی وجود داشت که بدان اشاره می‌کنیم:

۱ـ پیمان صلح امام حسن (علیه‌السلام):

پیمان صلح هر چند توسط امام حسن (علیه‌السلام) منعقد شده بود، اما امام حسین (علیه‌السلام) نیز آن را تأیید کرده بود و اگر امام حسین (علیه‌السلام) بر خلاف تعهد خود قیام می‌کرد، معاویه با تبلیغات گسترده، صدای حق طلبی امام را خاموش می‌کرد. آن حضرت در زمان حیات برادرش امام حسن (علیه‌السلام) متعهد شده بود که تا وقتی معاویه زنده است، بر ضد او دست به شمشیر نبرد. با اینحال اینگونه هم نبود که امام حسین (علیه‌السلام) کاملا سکوت کنند و اعمال معاویه را تأیید نمایند؛ بلکه با سخنرانی‌ها و تبلیغات‌ خود سعی در آگاهی جامعه و آماده سازی نیروهای مخلص برای تدارک قیام بودند که بیان خواهیم کرد.

۲ـ پذیرش و مقبولیت حکومت معاویه از سوی مردم:

معاویه با تبلیغات گسترده‌ای که صورت داده بود، با فریب افکار عمومی، به حکومت خود مشروعیت و در واقع مقبولیت بخشیده بود. هر چند از زوایای مختلف، حکومت معاویه پایه و اساس مشروعی نداشت و خلافتش غصبی و نامشروع تلقی می‌شد، اما او با فریب و ترفندهایی که به کار می‌گرفت، شماری از مسلمانان و شامیان را برای پذیرش حکومتش آماده ساخت.

دلائلی که معاویه برای مشروعیت حکومتش بدانها توسل می‌جست، یکی ادعای خونخواهی عثمان بود. او مدعی بود که عثمان مظلوم کشته شده و من صاحب خون او هستم. بنابراین باید حکومت به من برسد. دومین مسأله، حکمیت و جریانی که بعد از واقعه صفین روی داد، بود. حماقت ابوموسی اشعری و نیرنگ عمرو عاص، باعث شد تا معاویه حکومت خود را مشروع بداند. مسأله سوم، پیمان صلح و معاهده منعقده شده با امام حسن (علیه‌السلام) در سال ۴۱ هجری بود. و چهارم آنکه می‌گفت مردم با من بیعت کرده‌اند و این بیعت را دلیلی بر قانونی بودن حکومت خود بشمار می‌آورد.

در دوران خلافت معاویه، ۲۰سال امام حسین (علیه‌السلام) در مدینه، مظلومانه در میان امت پیامبر (صلی الله علیه و آله) صبر کردند. ایشان نمی‌توانستند در خطبه نماز جمعه سخنرانی کنند؛ چون چنین اجازه‌ای به او نمی‌دادند. خطیب جمعه باید توسط معاویه انتخاب می‌شد و موظف به لعن علی (علیه‌السلام) بود. امام هم بنشینند و گوش کنند! اگر اباعبدالله (علیه‌السلام) در چنین شرایطی قیام می‌کرد، حداکثر نتیجه‌ای که حاصل می‌شد این بود که عده‌ای از مردم که انسانهای خوب و صالح را دوست می‌داشتند، می‌گفتند حیف شد که امام حسین (علیه‌السلام) از دست رفت. بعد از چندی هم نام او فراموش می‌شد. ما شیعیان چند بار نام عمرو بن حمق یا رشید هجری را شنیده‌ایم و می‌شناسیم؟ زید بن علی بن الحسین (علیه‌السلام) چه شد؟ ما چه مقدار از تاریخ او را می‌دانیم؟ با اینکه قیام او مقدس هم بود. اما آیا عزاداری برای او برپا می‌شود؟ اگر امام حسین (علیه‌السلام) در آن شرایط بر علیه معاویه قیام می‌کرد، او نیز نهایتا سرانجامی مانند آنها پیدا می‌کرد. البته این سخن بدان معنا نیست که قیام امام، برای شهرت و آوازه بود؛ بلکه منظور این است که در آن شرایط، امام نمی‌توانست سرنوشت ساز باشد و تا جهان باقی است، الگو بوده و از نورش استفاده برند. به بیان دیگر، در آن شرایط امام نمی‌توانست به نحو کامل و اتم از این قیام بهره‌‌برداری کند.

در زمان معاویه، مردم از حضرت استقبال نمی‌کردند، برای اینکه معاویه کارهای خود را با شیطنت انجام می‌داد و مثل یزید بدون سیاست اقدام نمی‌کرد. معاویه از روی شیطنت و رندی و با ژستی مقدس مأبانه، در جایی که بین امام حسین (علیه‌السلام) و معاویه گفتگو و مجادله‌ای صورت گرفت، آن حضرت را از غیبت یزید نهی می‌کرد! معاویه گفت: اینکه گفتی مادرت از مادر یزید بهتر است، راست گفتی؛ چون اگر جز این نبود که فاطمه از قریش بود و مادر یزید از قریش نیست، کافی بود. این همان عصبیت ملی گرایی و قوم گرایی است. معاویه گفت: علاوه بر اینکه مادر تو از قریش است، دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم هست، پس مسلما مادر تو بهتر است. اما اینکه گفتی پدر تو از پدر یزید بهتر است، جای تأمل دارد؛ چون می‌دانی که پدر یزید و پدر تو با هم مبارزه کردند، و خدا به نفع پدر یزید حکم کرد و اما خودت که گفتی از یزید بهتر هستی، نه اینگونه نیست. یزید برای جامعه اسلامی بهتر است. حضرت فرمودند: «می‌گویی یزید شرابخوار از من بهتر است؟» سیاست معاویه را ببینید. در جواب امام گفت: آقا! از پسر عمویت[۲] غیبت نکن! دلیل برتری یزید این است که تو غیبت او را می‌کنی، ولی او غیبت تو را نمی‌کند![۳]

لذا دلیل اینکه امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه قیام نکرد، این بود که شرایط بگونه‌ای نبود تا امام بتواند رسالت خود را با مظلومیت و شهادت خود در تاریخ ثبت کند تا جاودانه بماند و در تاریخ گم نشود. اما در زمان یزید مبادرت به چنین قیام حساب شده‌ای کرد. نقشه الهی و ماهرانه‌ای که امام آنگونه‌ای به شهادت برسد و نامش الی الابد همچون چراغ فروزان همه عالم را در همه زمانها روشن کند. چنان که کفار و بت پرستان و یهودیان و مسیحیان درباره امام (علیه‌السلام) سخنها گفته و اعمال ویژه‌ای را انجام دهند.[۴] نقل است که در بسیاری از شهرهای هندوستان در شب تاسوعا و عاشورا، هندوهای بت پرست آتش روشن می‌کنند و به یاد سید الشهداء (علیه‌السلام) با پای برهنه وارد آتش می‌شوند.[۵]

بنابراین اگر جایی انسان در تکلیف و ظیفه خویش متحیر ماند، نور حسین بن علی (علیه‌السلام) و چراغ هدایتی که او برافروخت، تکلیف انسان را مشخص می‌کند. اگر همه چیز مورد تحریف و تقطیع واقع شده باشد ـ کما اینکه تفسیر قرآن و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را مورد تحریف قرار داده و می‌دهند ـ اما کشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) به خاطر دینش، نمی‌تواند مورد تحریف واقع شود. ولذا دشمن در صدد است تا از راههای گوناگون، این نهضت عظیم را کم ارزش و بی اعتبار جلوه دهد.


فعالیت‌های امام حسین (علیه‌السلام) برای مخالفت با حکومت
معاویه چه بود؟

درست است که امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه به دلائل مختلف نتوانستند قیام نمایند، اما آیا در راستای مخالفت با حکومت معاویه، نیز نتوانستند فعالیت کنند؟ اقدامات آن حضرت برای مخالفت با معاویه و حکومت وی چه بود؟

پاسخ: 

همانگونه که متذکر شدیم، امام هر چند مبادرت به قیام مسلحانه نکرد، اما ساکت هم نبود و تسلیم شرایط زمانه نشد و به مبارزه فرهنگی و ارشاد مردم پرداخت؛ که چند نمونه آن را مختصر بیان می‌کنیم:

۱ـ سخنرانی آتشین در حضور معاویه:

روزی معاویه به قصد اینکه پایگاه اجتماعی امام حسین (علیه‌السلام) را کم کرده باشد، حضرت را برای سخنرانی بر بالای منبر فرستاد. امام (علیه‌السلام) از این موقعیت استفاده کرده، با سخنانی قاطعانه از موضع حق طلبانه اهل بیت (علیهم السلام) دفاع کرد و مردم را به حمایت از آنان و مخالفت با حزب شیطان فرا خواند؛ که معاویه از کرده خود پشیمان شد و نقشه‌ای که برای اهانت و تحقیر امام و اهل بیت (علیهم السلام) کشیده بود، نقش بر آب شد.[۶]


۲ـ سخنرانی افشاگرانه در اجتماع عظیم حجاج:

نقل است که دو سال قبل از مرگ معاویه، امام حسین (علیه‌السلام) به حج مشرف شدند. ایشان از صحابه و تابعین و نیز عموم بنی هاشم خواستند تا در چادر ایشان واقع در منی اجتماع کنند. بالغ بر ۷۰۰ نفر از تابعین و ۲۰۰ نفر از صحابه در چادر آن حضرت جمع شدند. امام در این سخنرانی به افشاگری علیه خاندان اموی پرداخته و مظلومیت اهل بیت (علیهم السلام) را یادآور شدند. سپس دستور دادند که آن مطالب را نوشته، بعد از بازگشت به دیار خود، با مردم خود در میان بگذارند.[۷]


۳ـ موضع گیری در برابر مروان:

بعنوان نمونه، مروان ـ حاکم مدینه ـ در خطبه‌ای از امام علی (علیه‌السلام) به بدی یاد کرد. که در پایان منبر، با برخورد  شدید امام حسین (علیه‌السلام)  مواجه شد.[۸] هر چند این برخورد، کوتاه و اندک بود، اما برای مروان سنگین وغیر قابل تحمل بود. در آن زمان و در شرایطی که اوضاع به نفع او وامثال او بود، اندک اعتراضی به منزله هتک حرمت آنان تلقی می‌شد و لذا مجازاتهای سنگینی برای چنین افرادی وضع کرده بودند، ولی امام ملاحظه چنین مواردی را نمی‌کرد و به دفاع از اهل بیت (علیهم السلام) و خاندان رسالت و افشاگری علیه خاندان اموی می‌پرداختند.


۴ـ برخورد با ولید بن عتبه:

ولید بعد از مروان حاکم مدینه بود. وی مانع ملاقات شیعیان عراق، با امام حسین (علیه‌السلام) می‌شد. امام در برابر این اقدام ولید، به شدت موضع گرفته و فرمودند: «ای ظالم و گنهکار! چرا مانع می‌شوی میان من و آنانی که به حق ما آشنا هستند؛ که تو و عمویت معاویه، نسبت به آن حق جهل دارید؟».[۹]


۵ـ جلوگیری از سوء استفاده‌های سیاسی و تبلیغی:

معاویه و باند اموی، از راههای مختلف در صدد بودند که در افکار عمومی چنین القاء کنند که بنی هاشم در برابر بنی امیه کوتاه آمده، شکست خورده و یا از در آشتی با بنی امیه وارد شده‌اند. با ذکر نمونه‌هایی، تیزهوشی و تدابیر امام که مانع سوء استفاده آنان می‌شد، بیشتر معلوم می‌شود:

ـ مورخان نوشته‌اند که معاویه به مروان حاکم مدینه نوشت که از ام کلثوم (علیهماالسلام) دختر عبدالله بن جعفر و حضرت زینب (علیهماالسلام)، برای پسرش یزید خواستگاری کند! که امام پاسخ دادند: «آیا در حالی که خونهای ما از شمشیرهای بنی امیه می‌چکد، می‌شود با آنان وصلت نمود؟»[۱۰]

علامه مجلسی نقل می‌کند که مروان به خدمت امام آمد. آن حضرت فرمود: «من به وکالت از خواهر زاده‌ام، ام کلثوم را به عقد پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آورده‌ام». که مروان ناراحت شد و گفت: بین بنی امیه و بنی هاشم رابطه حسنه وجود ندارد.[۱۱]

ـ ابن عساکر نقل می‌کند که معاویه کنیزی داشت که به همراه هدایایی برای امام حسین (علیه‌السلام) فرستاد. اما امام از نیت سوء معاویه آگاه شد. کنیز را آزاد کرد و هدایای ارسالی‌اش را به او بخشید و سپس دستور دادند تا ۱۰۰۰ دینار هم بخاطر اشعاری که در مداح اهل بیت (علیهم السلام) و مذمت بنی امیه خوانده بود، به او بدهند.[۱۲]

۶ـ موضع امام در برابر شهادت حجر بن عدی و یاران:

از جمله اعتراضات امام حسین (علیه‌السلام)، نسبت به شهادت حجر بن عدی و یارانش بود. گروهی از شیعیان و بزرگان عراق بعد از این واقعه آمدند و در مدینه به خدمت امام رسیدند. معاویه نامه‌ای به امام نوشتند که اگر بدی کنی، بدی می‌بینی. که آن حضرت در پاسخ، نامه‌ای کوبنده و با لحنی شدید، سیاست‌های ضد دینی معاویه را یادآور شده و کارهای زشت او را یکی پس از دیگری برشمردند که از آنجمله، به شهادت رساندن حجر بن عدی و یاران وفادارش بود.[۱۳]


۷ـ مخالفت با ولیعهدی یزید:

از ابعاد مهم مبارزه امام حسین (علیه‌السلام) با معاویه، مخالفت با ولایتعهدی یزید بود. معاویه در این زمینه بسیار سرمایه‌گذاری کرد. امام نیز با رشادت تمام در برابر این سیاست شیطالنی ایستادند که یکی از علل مهم به شهادت رسیدن امام و یارانش بشمار می‌آید.


علت و انگیزه قیام امام حسین (علیه‌السلام) چه بود؟

انگیزه‌ای که باعث شد امام معصوم اینگونه به شهادت برسد و از طفل شش ماهه تا حبیب هفتاد و پنج ساله قربانی داشته باشد، چه بود؟ همچنین چه زمینه‌هایی امام حسین (علیه‌السلام) را ملزم به جهاد و قیام علیه حکومت یزید نمود؟

پاسخ:

مهمترین علت و انگیزه قیام امام حسین (علیه‌السلام)، همان است که امام در وصیت نامه خود به محمد بن حنفیه فرموده‌اند «احیای سیره جدم پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و پدرم امیرالمؤمنین و نیز امر به معروف و نهی از منکر». اما علل دیگری که می‌توان آنها را از جمله عوامل این قیام بشمار آورد، عبارتند از: اصرار یزید بر بیعت گرفتن از امام؛ تغییر ساختار حکومت از خلافت به سلطنت و موروثی کردن آن؛ اصلاح امت؛ بیدار کردن وجدانها و احیای ارزشهای دینی و سنن فراموش شده.

زمینه‌های قیام امام حسین (علیه‌السلام) را، در حقیقت یزید و یزیدیان خود بوجود آوردند؛ یعنی کارها و عملکرد آنان زمینه ساز قیام عاشورا شد. وقتی بستر مناسب قیام فراهم شد، امام مکلف به انجام وظیفه شدند. که از آن جمله می‌توان به فساد دستگاه اموی و حاکم جامعه اسلامی، ظهور و بروز بدعت‌ها، انحطاط اخلاقی، بی عدالتی، دنیاپرستی عوام و خواص، بی تفاوتی اکثریت جامعه مخصوصا قشر خواص نسبت به انحرافات فرهنگی و رواج گناه در جامعه اشاره کرد.

توضیحات پیرامون این مسأله را در خلال دیگر پاسخها آورده‌ایم.


عوامل و زمینه‌های انحراف جامعه در زمان امام حسین (علیه‌السلام) چه بود؟

زمینه‌ها و عوامل اجتماعی انحراف جامعه، در زمان امام حسین (علیه‌السلام) چه بود؟ بالاخره انسانهایی که آب بروی امام بستند و طفل شش ماهه او را کشتند، مسلمان بودند. هیچ مورخی نگفته است که نصرانی یا کافر یا یهودی و مجوسی بوده‌اند. چگونه این مردم به چنین جنایتی دست زدند؟

پاسخ: 

برای پاسخ به این سؤال که چگونه مردم، نوه پیامبر خود را کشتند، باید دید شرایط فرهنگی و زمینه‌های این رفتار چه بود؟ این نوع رفتار ممکن است در هر زمانی نسبت به حکومت اسلامی رخ دهد. باید زمینه‌ها و عوامل انحراف را شناخت تا بتوانیم از تکرار چنین حوادثی جلوگیری کنیم.

از زمینه‌های اجتماعی می‌توان به انحراف جامعه از اصول و اعتقادات اسلامی، عدم بینش سیاسی کافی در مردم و اطلاع رسانی جهت دار دستگاه اموی و نیز روحیه قبیله گری و منفعت طلبی و افول ارزشهای دینی در جامعه و ضعف و سستی ایمان در افراد اشاره کرد.

زمینه‌های انحراف جامعه:

سطح پایین فرهنگ دینی در مردم

درست است که چند دهه از اسلام و گسترش آن گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگی چیزی نیست که به این سادگی و سرعت از مدینه تا اقصی نقاط شام گسترش یابد و در اذهان و روش و رفتار مردم رسوخ و نفوذ کند. اینکه افراد کاملا با فرهنگ اسلامی تربیت شوند و سطح دینی آنها افزایش پیدا کند، امری است تدریجی و زمان بر، که به سادگی تحقق نمی‌یابد. مخصوصا وقتی حکومت و همه امکانات تبلیغی، در قبضه کسی مثل معاویه نمی‌باشد. معاویه روی این مطلب بسیار سرمایه‌گذاری کرد و توانست تا میزان زیادی نظر مردم برای بیعت با یزید را جلب نماید و با ترفندهایی که به کار می‌گرفت، از حساسیت مردم بکاهد.


روح زندگی قبیله‌ای

زندگی قبیله‌ای اقتضاء می‌کند که اگر رئیس قبیله در کاری پیش قدم شد، همه افراد قبیله و اکثریت به راحتی به دنبال او بروند. این روحیه چه در بعد مثبت و چه در بعد منفی نمونه‌های تاریخی فراوانی دارد. اگر رئیس قبیله به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ایمان می‌آورد، سایر افراد قبیله به سادگی و بدون هیچگونه مقاومتی مسلمان می‌شدند. و اگر رئیس قبیله مرتد می‌شد، به راحتی افراد قبیله مرتد می‌شدند. تبعیت افراد قبیله از رئیس خود، از زمینه‌هایی بود که معاویه از آن به خوبی بهره برداری کرد.


ضعف ایمان در مردم

به خصوص در منطقه شام که مردم فاقد مبلغان و مربیان دینی بودند. در خود مدینه که مردم زیر نظر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تربیت شده بودند و هنوز مدتی از وفات
پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگذشته بود، داستان غدیر را فراموش کردند؛ چه رسد به مردم شام آن روزگار، که داستانهای عجیبی درباره جهالت و نادانی آنها در تاریخ ثبت شده است.


نمونه‌هایی از جهالت مردم شام:

یکی از داستانها این است که بعد از جنگ صفین، سربازان معاویه، شتر یکی از یاران حضرت علی (علیه‌السلام) را غصب کرده بودند. آن شخص، برای باز پس گرفتن شترش، نزد معاویه رفت. معاویه از او خواست که برای اثبات ادعای خود، شاهد بیاورد. اما در شام، کسی او را نمی‌شناخت؛ لذا نتوانست ادعای خود را ثابت کند. اما کسی که شتر او را غصب کرده بود، دوئ نفر شاهد آورد که به نفع او شهادت دادند و گفتند: این شتر ماده، متعلق به فلان شخص است. معاویه هم بر اساس شهادت آن دو نفر، گفت که شتر برای همان شخص شامی است. صاحب شتر اصلی، در اعتراض به قضاوت گفت: شتر من نر است، چگونه این دو نفر شهادت دادند که این شتر ماده، متعلق به مرد شامی است و تو هم بر اساس گفته آنان قضاوت کردی؟! معاویه در جواب گفت: به علی بگو که معاویه صد هزار سرباز دارد که شتر نر و ماده را ازهم تشخیص نمی‌دهند و من با چنین سربازانی به جنگ با او می‌آیم.[۱۴]

به حدی تبلیغات منفی کرده بودند، که مردم شام باور نمی‌کردند حضرت علی (علیه‌السلام) مؤمن و نمازخوان باشد! حتی زمانی که گفته شد علی (علیه‌السلام) در مسجد کوفه در حال نماز کشته شده است، عده‌ای از آنها گفتند: مگر علی (علیه‌السلام) نماز هم می‌خواند؟!

در سرزمین شام، احکام اسلامی در معرض فراموشی بود. تنها نامی از نماز باقی مانده بود، آنهم چه نمازی! همانگونه که می‌دانید، معاویه در آستانه جنگ صفین به دلیل اینکه جنگ در روز جمعه واقع می‌شود، روز چهارشنبه، نماز جمعه خواند![۱۵] یکی دیگر از ایشان در کوفه در حال مستی، نماز صبح را چهار رکعت خواند. وقتی به او گفته شد: چرا چهار رکعت خواندی؟ گفت: امروز سرخوش بودم، اگر می‌خواهید، بیشتر هم بخوانم!! چنین افرادی به اصطلاح جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند و مردم هم پذیرفته بودند.[۱۶]

این زمینه‌های سه گانه، باعث شد تا «عوامل» مؤثر بیفتد. سه عامل مهم وجود داشت که معاویه از آنها برای پیشبرد اهداف خود استفاده کرد. البته استفاده از این عوامل، امر تازه‌ای نبود، اما معاویه آنها را خوب شناخت و به خوبی از آنها برای مقاصد خود بهره گرفت. همه سیاستمداران دنیا از گذشته تا دنیای مدرن امروز، از همین سه عامل استفاده می‌کرده‌اند: تبلیغ، تطمیع، تهدید.

عامل تبلیغ:

عامل اول تبلیغات است؛ که همه سیاستمداران سعی می‌کنند به وسیله آن افکار مردم را در جهت اهداف خود، عوض کنند و به سمتی که می‌خواهند سوق دهند. از آنجا که فرهنگ‌ها و جوامع یکسان نیستند، کیفیت بکارگیری عوامل تبلیغی نیز متفاوت است. عوامل تبلیغاتی در جامعه اسلامی آنروز، مسأله اومانیسم، پلورالیسم و یا حقوق بشر نبود. کسی به این حرفها گوش نمی‌داد، چون اسلام حاکم بود. مردم به خدا و پیامبرش اعتقاد راسخ داشتند؛ ولی زمینه‌هایی فراهم بود که می‌شد در تبلیغات از آن استفاده کرد. مثلا روزی یکی از سربازان کوفه، به حضرت علی (علیه‌السلام) گفت: ما با نیروهای معاویه، چه تفاوتی داریم؟! آنان هم مسلمان هستند و نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند، ما هم همینطور. پس چه تفاوتی داریم؟! امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از این نوع سخنان اینگونه یاد می‌کنند که: دنیا چنان به من فشار آورد و کوچکم کرد که برخی‌ها گفتند علی و معاویه در یک سطح هستند: «انزلنی الدهر حتی قالوا علی و معاویه».[۱۷]


ابزارهای تبلیغی در زمان معاویه:

از جمله ابزارهای تبلیغی در آن زمان، استفاده از هنر و ادب به ویژه شعر بوده است. شعر در میان عرب، از مقام و جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود. حاکمان و خلفاء، مخصوصا معاویه نیز از این مطلب مهم غفلت نکرده و لذا شعراء و ادباء را برای مقاصد شوم خود به کار می‌گرفتند؛ تا از این رهگذر، به مدح و ثنای دربار و رد و انکار مخالفان خود بپردازند. قلوب مردم را نسبت به خلیفه نزدیک و بذر دشمنی و بدبینی نسبت به مخالفان خلیفه، به خصوص خاندان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) را در آنها بکارند. برجسته ترین شاعر زمان معاویه، اخفل نصرانی بود. شاعر چیره دست و خوش قریحه‌ای که شاگردانی نیز پرورش می‌داد.

اما برای کسانی که به اسلام بیشتر از هنر علاقه و گرایش نشان می‌دادند، قرآن و حدیث از جذابیت و مقبولیت بیشتری برخوردار بود؛ لذا معاویه سعی می‌کرد از راه جعل حدیث، حکومت خود را مقبول و مشروع جلوه دهد. ابوهریره یکی از حدیث سازان معروف است که خود علمای اهل تسنن نیز درباره او کتابها نوشته‌اند. تعداد مجموع احادیثی که از خلفای چهارگانه در کتب و مسانید اهل سنت نقل گردیده، ۱۴۱۱ حدیث است که نسبت به احادیث منقول از ابوهریره کمتر از ۲۷% می‌باشد.[۱۸] این شخص، احادیث عجیبی جعل می‌کرد و آنها را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نسبت می‌داد؛ عوام هم باور می‌کردند. او یکی از محدثان درباری بود و در خدمت معاویه دین فروشی می‌کرد. عمرو عاص، مغیره بن شعبه، سمره بن جندب، عروه بن زیبر و... از جمله افرادی بودند که به جعل حدیث برای بنی امیه می‌پرداختند.[۱۹]

از دیگر ابزارهای به کار گرفته شده توسط معاویه، کسانی بودند که به نام قراء شناخته می‌شدند. قاری قرآن بودن در آن زمان، شأن و مقام مهمی بود. البته قاری کسی نبود که تنها قرآن را زیبا بخواند، بلکه علاوه بر حفظ و قرائت، به تفسیر و تبیین آیات نیز می‌پرداختند.

معاویه به خصوص از این سه دسته ـ یعنی قراء شعراء و محدثان ـ برای تبلیغات همه جانبه در جهت مقاصد خود بهره می‌برد.


عامل تطمیع:

عامل دوم: تطمیع بود. معاویه با جعل حدیث و بهره‌‌برداری از جذابیت و اعتبار شعر و قرآن، می‌توانست عده‌ای را فریب دهد، اما همه افراد تحت تأثیر قرار نمی‌گرفتند. لذا معاویه بزرگان و رؤسای قبایل را که خوب و بد را نمی‌فهمیدند و داستان خلافت و خیانت معاویه برایشان امری مجهول نبود، با تطمیع، وعده پست و مقام، دادن هدایا و جوایز نفیس و سنگین و نیز کیسه‌های طلا، می‌خرید و به این صورت آنها را مجذوب خود می‌کرد. گذشتن از مال دنیا آسان نیست. گفتن یک کیسه طلا یا ۱۰۰۰۰۰ دینار طلا و شبیه این ارقام آسان است، ولی کمتر کسی در مقابل آن مقاومت می‌کرد، آنهم در آن زمان. ولی معاویه با پرداخت هزینه‌های سنگین، رؤسای قبایل را به آمال و اهداف ننگین خود می‌رساند. در این راه کمتر کسی دارای ایستادگی و مقاومت بود و اکثرا گرفتار می‌شدند. نمونه آن رشوه به شریح قاضی بود که فتوای وی تأثیر بسزایی در به شهادت رساندن امام حسین (علیه‌السلام) و برگرداندن رأی کوفیان داشت.


عامل تهدید:

عامل سوم، تهدید بود. افرادی که دو عامل قبلی در آنها مؤثر واقع نمی‌شد، با زور و تهدید مواجه می‌شدند. معاویه آنها را تهدید، دستگیر و روانه زندان کرده و شکنجه و اذیت و آزار می‌داد و در نهایت چنانچه در عقیده خود راسخ بودند، آنها را وحشیانه کشته و از میان بر می‌داشتند.

بعد از شهادت امام حسن (علیه‌السلام) در حدود کمتر از ۲۰ سال، معاویه جامعه شام را با این سه عامل و در سایه زمینه‌هایی که ذکر کردیم، آنگونه که می‌خواست، متحول ساخت. معاویه از زمان ابن خطاب تا شهادت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و در زمان امام حسن (علیه‌السلام)، بر شام حکمرانی می‌کرد و به خاطر سالهای طولانی حاکمیت خود، به مردم، محیط و اوضاع آنجا کاملا آشنایی داشت و اساسا او مردم شام را آنگونه که خود می‌خواست تربیت کرده و پرورش داده بود. معاویه اشخاصی را شناسایی کرده و مورد آزمایش قرار داده بود. تا اینکه نهایتا با استفاده از این سه عامل، نقشه خود را اجرا کرد.

مجموع این عوامل و زمینه‌هایی که قبلا ایجاد شده بود، دست به دست هم داد تا یزید به راحتی بتواند کاری را که می‌خواست، انجام دهد. البته هر چند در ظاهر موفق و پیروز شد، اما عاقبت کار و باطن کار نتیجه‌ای دیگر داد.[۲۰]


علت انفعال مردم در برابر سیاست‌های معاویه چه بود؟

درست است که معاویه از ابزارهای تبلیغاتی توآم با فریب مردم و تحریف حقایق و در واقع ترور شخصیت‌ها از یک سو، و حربه تهدید و تطمیع از سویی دیگر بهر می‌برد، اما چرا مردم فریب خوردند و تحت تأثیر تهدیدها و تطمیع‌ها قرار گرفتند؟ علت انفعال مردم در برابر معاویه چه بود؟

پاسخ:

همانطور که قبلا گفتیم: امام حسین (علیه‌السلام) نمی‌توانستند در زمان معاویه علنی فعالیت کنند. با شرایطی که معاویه به وجود آورده بود، حتی برای سخنرانی می‌بایست جایی را که دور از دیگران بود، انتخاب می‌کردند و جلسات خود را در آنجا تشکیل می‌دادند. گاهی افراد مستعدی را شناسایی می‌کردند و با آنها محرمانه مطالبی را در میان می‌گذاشتند. اینکه مردم چرا تحت تأثیر معاویه و اعمال او قرار می‌گرفتند، در کلام خود امام مشهود است. در یکی از همین جلسات که معمولا در منی برگزار می‌شد، حضرت خطاب به افراد فرمودند: «شما کسانی هستید که در سایه اسلام به برکت مقامات اسلامی و علومی که دارید، مورد احترام مردم هستید و این منزلتی است که خدا به شما داده است».[۲۱] از اینجا فهمیده می‌شود که این افراد از بزرگان و علمای قوم بوده‌اند. حضرت آنها را نکوهش می‌کنند که شما از موقعیت خود استفاده نمی‌کنید. در بین سخنرانی، علت انفعال جامعه در برابر سیاست‌های معاویه را بیان می‌فرمایند: «فلا مالا بذلتموه ولا نفسا خاطرتم بها للذی خلقها و لا عشیره عادیتموها فی ذات الله».[۲۲]


علت انفعال جامعه در برابر سیاست‌های معاویه

علت اول انفعال: «مالی را در ترویج اسلام مصرف نکردید». 

قاعدتا مخاطبان امام، خمس و زکات و حقوق واجب خود را می‌دادند، چون از علمای آن زمان بودند. اینکه حضرت می‌فرمایند مالی را بذل نکردید، مقصودشان بیش از حقوق واجب بود. حفظ و تبلیغ دین احتیاج به هزینه کردن از اموال شخصی دارد. اولین قدم این است که از اموال خود در راه ترویج اسلام، جلوگیری از بدعتها و مبارزه با انحرافات و بدعت گذاران استفاده کنید؛ لکن شما این کار را نکردید.

علت دوم انفعال: «نه تنها در راه خدا هزینه نکردید، بلکه جانتان را برای آفریننده خود نیز به خطر نینداختید».

متأسفانه اغلب اینگونه تصور می‌شود که هرگاه تکالیف واجب به حد ضرر و زیان مخصوصا خسارت جانی رسید، تعطیل می‌شوند و انجام آن دیگر واجب نیست.
اما سیدالشهداء (علیه‌السلام) خطاب به علماء فرمودند: «شما جان خود را در راه کسی که آن را آفریده و به شما عطا کرده است، به خطر نیفکندید»؛ یعنی باید جان را در راه دین، به خطر بندازید. حفظ جان را وجهه همت خود کردید و زمانی که شما را تهدید کردند، میدان را خالی و عقب نشینی کردید.

علت سوم انفعال: «شما در راه خدا و برای جلب رضایت او هیچگاه با خویشاوندان خود که در راه باطل بودند، مقابله نکردید».

آن روز مسأله ارتباطات قومی و عشیره‌ای در عرب یک اصل بود. اینکه انسان به خاطر تعصب، نسبت به بستگان خود اقداماتی انجام دهد، امروزه کمتر پیدا می‌شود و به چشم می‌خورد. سیدالشهداء (علیه‌السلام) با این بیان می‌فرمایند که گاهی وظیفه شرعی اقتضاء می‌کند که انسان با خویش و قوم خود دشمنی کند. اگرچه صله رحم واجب است، اما حفظ اسلام از آن واجبتر است. نباید بستگان را بر اسلام و حفظ دین مقدم داشت.

با توضیحی که آمده، مشخص شد که علل انفعال کسانی که تحت تأثیر تبلیغات سوء معاویه قرار گرفتند، تعلق خاطر به مال و جان و خویشان بود.

اینکه فرموده‌اند: «حب الدنیا رأس کل خطیئه»،[۲۳] در همین ارتباط است. معمولا همه تلاشهای انسان برای این است که خودش زنده بماند و از دنیا بیشتر لذت ببرد؛ لذا وقتی کار به جانفشانی و از خودگذشتگی و بذل مال برسد، انسانهای دنیاپرست عقب نشینی می‌کنند.

امام حسین (علیه‌السلام) درادامه و بعد از این سخنان خطاب به نخبگان و علمای آن زمان می‌فرمایند: «ولکنکم مکنتم الظلمه من منزلتکم و أسلمتم امور الله فی ایدیهم یعلمون بالشبهات و یسیرون فی الشهوات»[۲۴]: یعنی آنچه موجب شد اینها بر شما مسلط شوند و شما هم اجازه دادید اینها برگرده شما سوار شوند، این بود که از مرگ فرار کردید. اگر استقامت می‌کردید. مسلما دشمن عقب نشینی می‌کرد. دلبستگی شما به زندگی دنیا که روزی از شما جدا می‌شود، مانع مقاومتتان شد.

به طور خلاصه می‌توان آنچه را که باعث انفعال مردم در برابر ترفندها و تدابیر معاویه شد، در چند مورد عنوان کرد: ۱ـ خودداری از بذل مال در راه خدا و ترویج اسلام. ۲ـ سستی و تعلل در جانفشانی برای دین. ۳ـ تأثیر روابط قومی و قبیله‌ای. که در نتیجه اینها، امورات مملکتی در اختیار ستمگران قرار گرفت و روحیه سستی و ترس از مرگ، بر اکثریت جامعه سایه انداخت.[۲۵]


آیا حقیقتا، سفر امام حسین (علیه‌السلام) به عراق مصلحت بود؟

آیا با توجه به آنچه که در آنزمان و بعد از مرگ معاویه در حال رخ دادن بود، سفر امام حسین (علیه‌السلام) به عراق مصلحت بود؟ صرفنظر از بعد غیبی واقعه کربلا، آیا جز رفتن به عراق، اقدام دیگری برای امام امکان نداشت؟

پاسخ:

اگر به منابع تاریخی بنگریم، شاهد اعتراضاتی هستیم که به طور، مکرر مطرح شده و مضمون آنها این است که به هیچ وجه رفتن به عراق به مصلحت نبوده است. این اعتراضات از همان آغاز حرکت امام مطرح بوده است.

وقتی که امام وارد مکه شد، معترضین به سفر امام به کوفه فراوان بودند:

عبدالله بن عباس پیشنهاد کرد تا امام از رفتن به عراق صرفنظر کند و به جبال یمن برود، چون هم منطقه کوهستانی است و هم شیعیان پدرش در آن منطقه بسیارند و ایمنی خاصی دارد.[۲۶]

عمرو بن عبدالرحمن بن هشام نیز به امام می‌گفت: مردم بنده دینار و درهم‌اند و این دو، دست حکام است؛ مبادا به عراق بروی.[۲۷]

عبدالله بن عمر نیز اعتراض کنان از خونریزی هراس داشت.[۲۸]

عبدالله بن جعفر نیز با اشاره به کشته شدن او در عراق نوشت که اگر کشته شوی، من می‌ترسم که نور زمین با کشته شدن تو خاموش شود. تو روح هدایت و امیرالمؤمنین هستی. برای رفتن به عراق تعجیل نکن. من از یزید برای تو امان می‌گیرم.[۲۹]

مسور بن مخرمه نیز از معترضین بود. او به امام نوشته بود: فریب مردم عراق را نخور.[۳۰]

ابوواقد لیثی نیز مانند سخن مسور را به امام گفته بود.[۳۱]

فرزدق نیز که از عراق به حجاز می‌رفت، از جمله مخالفین با این مسافرت بود.[۳۲]

منابع تاریخی این اعتراضات و بعضی دیگر را ذکر کرده‌اند و احتمالا بسیاری از راویان مغرض، سعی در تکثیر آنها کرده‌اند تا نشان دهند امام واقعا فریب خورده و بی جهت روانه عراق شده است!

مقدمتا این نکته را ذکر می‌کنیم که، تاریخ سیاست نشان می‌دهد کمتر زمانی بوده که کار سیاسی برای یک فرد انقلابی، با احتمال به موفقیت قطعی انجام شده و دسترسی به اهداف، بدون وجود هیچ خطری امکان پذیر باشد. کسانی که برای گرفتن قدرت با هدف خوب یا بد فعالیت می‌کنند، همیشه با احتمالات سر و کار دارند.

از این رو نبایست در این باره چنین گمان کنیم که تنها باید با یقین صد در صد، حرکت کرد. چنین کاری دور از واقعیات تاریخی بوده و ناشی از ساده‌اندیشی در ماهیت فعالیتهای سیاسی است.

در اینجا نیز نباید  فکر کرد که امام می‌بایست صد در صد در مورد پیروزی این سفر، اطمینان حاصل می‌کرد. کسی که رفتن امام را به صلاح نمی‌داند، نباید به شواهدی بنگرد که احتمال شکست را افزایش می‌دهد. کسی هم که رفتن را قبول دارد، نباید گمان کند که هیچ احتمال شکست در کار نبوده است.


علت رفتن به مکه:

امام نمی‌خواست به هیچ وجه موافقتی با یزید و حاکمیت او داشته باشد؛ حتی اگر این مخالفت منجر به شهادت او بشود. در عین حال، در پی چاره بود تا در صورت امکان، انقلابی را علیه یزید برپا کرده و خود بر جامعه حاکمیت پیدا کند. همه خواست امام در این خلاصه می‌شد؛ و لذا هر پیشنهادی که به نحوی آن را خدشه دار می‌کرد، از نظر امام محکوم و غیرقابل پذیرش بود. دستیابی به حکومت می‌توانست بالاترین موفقیتی باشد که امام به آن می‌اندیشد. اگر چنین چیزی دست یافتنی نمی‌شد، به هر روی امام به عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر، رسالت خود را انجام داده بود. به فرض که در این حد نیز موفقیتی به دست نمی‌آورد، حداقل می‌توانست مطمئن باشد که با ریخته شدن خونش، درخت اسلام را آبیاری کرده و مردم را آگاه ساخته است.

واقعیت موجود نیز چنین بود که یزید اجازه نمی‌داد کسی چون امام حسین (علیه‌السلام) با عدم بیعت با او، راحت به زندگی مشغول شود. امام حسین (علیه‌السلام) هم کسی نبود که به آرامی زندگی کند. در این صورت تنها انتخاب یزید در صورت عدم بیعت، کشتن امام بود. از طرفی، گذشته از شام، مدینه و مکه و به طور کلی حجاز، در شرایطی نبود که در برابر خواست یزید مبنی بر کشتن امام، مقاومتی از خود نشان دهند.

رفتن امام به مکه به صورت موقت پسندیده بود؛ زیرا به هر روی، این شهر حرم تلقی می‌شد و برای مدتی می‌توانست امنیت داشته باشد، اما به هر حال این شهر نمی‌توانست به عنوان سنگر دائمی مورد توجه قرار گیرد. علاوه بر اینکه مکه، هواداری خاصی از امام نمی‌کرد.

علت خروج از مکه و حرکت به سمت کوفه:

از نکاتی که امام حسین (علیه‌السلام) در موارد متعدد بدان اشاره فرموده، این است که یزید و عمالش اجازه ادامه حیات را در مکه به او نخواهند داد و به هر صورت او را به قتل خواهند رساند.

امام در برابر اعتراض ابن عباس فرمود: «اینکه دو وجب دورتر از مکه کشته شوم، بهتر از آن است که یک وجب دورتر کشته شوم»[۳۳]. این نکته علاوه بر اشاره به حفظ حرمت مکه، به این نکته نیز توجه می‌داد که جان امام در خطر است و حضرت باید در این باره اقدامی می‌کند.

امام در برابر اعتراض ابن عمر فرمود: «این گروه مرا رها نخواهند کرد... آنها اصرار دارند تا من بیعت کنم و من نمی‌خواهم چنین کنم. بنابراین آنها مرا خواهند کشت».[۳۴]

حضرت در جایی دیگر فرمودند: «اگر در لانه جانوران بیابان نیز پنهان شوم، مرا بیرون آورده و به قتل خواهند رساند».[۳۵]

این نقلها شاهد صدق این گفته است که به هر حال آنها تصمیم بر قتل امام داشتند. حال که قرار شد آن حضرت از مکه خارج شود، کدامین نقطه می‌بایست انتخاب می‌شد؟

تنها عراق که کانون شیعیان امام بود، می‌توانست مورد توجه قرار گیرد. این منطقه از جهات دیگری نیز از شام متنفر بود. درخواست کوفه از امام این احتمال را تقویت کرد و با اوج گرفتن این دعوت، درصد احتمال پیروزی رو به فزونی نهاد.

در فاصله ماه شعبان تا ذی الحجه که امام در مکه بود، نامه‌های مکرری از عراق به دست او رسید. در بسیاری از موارد وقتی اعتراض به رفتن می‌شد، امام مسأله نامه‌ها را مطرح می‌کرد.

هنگامی که امام در برابر حر رسید، همین نامه‌ها را دلیل آمدن خود ذکر کرد.[۳۶] زمانی که عمر بن سعد علت آمدن امام به عراق را جویا شد، پاسخ، همان نامه‌ها بود. وقتی بجیر بن شداد از علت رفتن پرسید: امام فرمود: «اینها نامه‌های بزرگان این شهر است.[۳۷] صبح عاشورا نیز علت آمدن را نامه‌ها ذکر کرد.[۳۸] به عبدالله بن عمر نیز نامه‌ها را نشان داد.[۳۹] همه جا در برابر اعتراضات می‌فرمود: «خورجین اسبم پر از نامه‌های آنان است».[۴۰] 

این دعوت گسترده‌، جدی به نظر می‌آمد. به ویژه که علاوه بر توده‌های مردم، بیشتر نامه‌ها از بزرگان کوفه بود. کسانی که مردم تابع آنها بودند. این افراد علاوه بر شیعیان، شامل بسیاری از دیگر بزرگان بود. چه بسا اگر صرفا شیعیان بودند توجهی نمی‌شد؛ زیرا تعدادشان قابل توجه نبود. اما همین گستردگی بود که جدی بودن دعوت را تثبیت کرد.

امام با فرصت‌ کمی که در اختیار داشت، راه معقولی را برگزید. آن حضرت در این مرحله به نامه‌ها پاسخی نداد. نمایندگان این گروهها به مکه رفته و درخواست خود را حضوری مطرح کردند. هر نامه‌ای که به مکه می‌آمد، تعداد زیادی امضاء و اسم پای آن بود. با اینحال امام تا اواخر هیچ پاسخی به این درخواست‌ها نداد.[۴۱]

امام برای اینکه میزان حمایت مردم را بهتر بشناسد، نماینده مستقیم خود یعنی مسلم بن عقیل را که فردی کاملا مطمئن بود به کوفه فرستاد. آن حضرت در نامه‌ای که به مردم کوفه نوشتند، آورده‌اند: «من برادرم، پسرعمم و فرد مورد اعتماد خودم را از اهل بیتم، یعنی مسلم را به سوی شما فرستاده و به او گفتم تا وضعیت شما را برایم بنویسد. او را همراهی کرده و با او بیعت کنید»[۴۲].

وقتی مسلم به کوفه رفت، مردم گروه گروه با او بیعت کردند. او نیز اسامی را می‌نوشت و از آنها تعهد می‌گرفت تا غدر و خیانت نکرده و از امام حمایت کنند. مسلم که حمایت مردم را دید، در نامه‌ای به امام نوشت: «بیش از ۲۰۰۰۰ نفر با تو بیعت کرده‌اند. وقتی نامه به دست تو رسید بشتاب». می‌گویند وقتی امام حرکت کرد، اسامی ۱۸۰۰۰ نفر از مردم کوفه که با مسلم بیعتا کرده بودند، به دست او رسید.[۴۳] امام در برابر این نامه چه می‌توانست بکند؟ در روایت دیگر آمده که مسلم به امام نامه نوشت که: «مردم همگی با تو هستند و تمایل و علاقه‌ای به آل معاویه ندارند»[۴۴]. امام تا مسلم را نفرستاده بود، اطمینان کافی نداشت، اما اکنون نامه نماینده‌اش رسیده بود که بهترین دلیل بر بیعت مردم کوفه با امام بود؛ لذا در برابر اعتراض ابن عباس در آخرین مرحله، امام به او فرمود: «من می‌دانم که تو اهل نصیحت کردن هستی، اما مسلم به من نامه نوشته که مردم بر بیعت و یاری من اجتماع کرده و من نیز تصمیم به رفتن گرفته‌ام».[۴۵]

معنای این تحلیل این نیست که هیچ خطری در عراق نبوده است، اما سؤال این است که اگر امام بنا داشت در جایی مستقر شود، کجا را باید بر می‌گزید؟ آیا امام حسین (علیه‌السلام) کسی بود که بیعت کند؟ آیا یزید کسی بود که اجازه دهد امام بدون بیعت زنده بماند؟ اگر امام به عراق نمی‌رفت، در آن صورت همه کتب تاریخی نمی‌نوشتند که اگر به عراق رفته بود، پیروز می‌شد؟ آیا نمی‌نوشتند چرا به نامه‌های مردم پاسخ مثبت نداد؟ این سؤالات و نمونه آنها مواردی است که در صورت عدم انتخاب و مسافرت به کوفه، در ذهن هر عاقلی مطرح می‌شد.

حال در مقابل این دعوتها، امام می‌بایست کدام یک را انتخاب می‌کرد؟ سابقه بد مردم یا وضعیت فعلی آنها را؟ به نظر می‌رسد در شرایط عادی سیاسی، هیچ راهی احتمالش به اندازه احتمال پیروزی در کوفه نبود. حتی احتمال رفتن به یمن نیز موفقیت آمیز نبود؛ زیرا به یقین تعداد شیعیان در یمن  به اندازه کوفه نبود. اضافه بر آنکه آنجا نیز در دسترش معاویه بود.

نخستین دلیل احتمال پیروزی، وجود نامه‌ها بود که نشان می‌داد عده زیادی نه تنها امام را حفاظت خواهند کرد، بلکه با دشمنش خواهند جنگید. از طرفی دیگر، هیچ نقطه دیگری از امام دعوت به عمل نیاورد. افرادی هم که نامه نوشتند، در مرحله اول شیعیانی چون سلیمان بن صرد، مُسَیِّبب بن نجبه، حبیب بن مظاهر، رفاعه بن شداد و عده دیگر بودند.

اما آمدن ابن زیاد و سایه استبدادی حکومتش، جریان را عوض کرد. تهدید کوفه برای بنی امیه جدی تلقی شد. جاسوسان در نامه‌ای به یزید نوشتند که ترابیّه ـ نامی برای شیعه به مناسبت ابوتراب برای علی (علیه‌السلام) ـ با مسلم بیعت کرده و از او خواسته‌اند تا زودتر به فریاد کوفه برسد.[۴۶] فرستادن عبیدالله به همین دلیل بود، چون برای آنها یقین شده بود که اگر دیر بجنبد، کوفه از دست خواهد رفت. بخصوص که نعمان بن بشیر بی تفاوت بود.[۴۷]

با این توضیحات، دلیل خروج امام از مکه و حرکت به سمت عراق و کوفه، واضح و روشن شد. در صفحات آینده توضیحاتی پیرامون علل تغییر نظر کوفیان و رفتن امام به کربلا ذکر خواهیم کرد.


چرا اصحاب، سخن امام حسین (علیه‌السلام) را در شب عاشورا  اطاعت نکردند؟


در تاریخ آمده است که امام حسین (علیه‌السلام) در شب عاشورا بیعت خود را از اصحابش برداشت و به آنها اجازه ترک کربلا را داد، ولی آنها نپذیرفتند و همچنان ماندند. حال با توجه به اینکه برداشتن بیعت از آنها، امری خلاف ضروری دین است، چگونه امام آنها را امر به رفتن می‌کند و بیعت خود را از آنها بر می‌دارد؟ علاوه بر این، آیا همراهی با امام در جهاد، بر آنها واجب نبوده است؟ آیا حفظ امام بر امت واجب نیست؟ اگر چنین است، پس چگونه امام آنها را امر به ترک واجب می‌کند؟ اگر اطاعت امام واجب است، پس چرا طبق فرمایش امام (علیه‌السلام) آنها متفرق نشدند؟ این مسأله نیز روشن است که امام قصد آزمایش آنها را نداشت و از حال آن انسانهای متقی و مؤمن آگاه بود.

پاسخ:

امام حسین (علیه‌السلام) می‌دانست که دشمن فقط طالب شخص او می‌باشد و اگر بر او پیروز شوند، به دیگران کاری ندارند. همچنین آگاه بودند که اصحاب فداکارش، نمی‌توانند جان او را نجات دهند، اگر چه به حد اعلی سعی و کوشش نمایند؛ لذا همراهی آنها با امام در جهاد با دشمن، اثری نداشت و امام فقط از این جهت آنها را مخیر به ترک کربلا کرد. وجوب جهاد، وقتی است که انسان احتمال پیروزی و غلبه بر دشمن را بدهد، ولی اگر یقین داشته باشد که نتیجه جنگ، هلاکت و مغلوبیت او می‌باشد، جنگ برای او به حکم اتلاف نفس بدون فایده می‌باشد. بنابراین جهاد بر آن افراد واجب نبود. برداشتن بیعت نیز به این معنی اشکالی ندارد؛ و لذا امام حسین (علیه‌السلام) وجوب جهاد را از آنها برداشت و آنها را مخیر کرد بین رفتن و ماندن.

در خصوص بیعت نیز باید گفت که معنای برداشتن بیعت این نیست که اعتقاد به امامت او را از قلب‌ها بیرون کنند، که در این صورت بنابر تصریح احادیث، اگر بمیرد به مرگ جاهلی مرده است.[۴۸]

شایان ذکر است که امام حسین (علیه‌السلام) امر به رفتن نکردند، تا اصحاب آن حضرت که نرفتند، کار حرامی را مرتکب شده باشند؛ بلکه امام فرمودند: «من به شما اجازه می‌دهم و بیعت خود را از شما برداشتم تا از سیاهی شب استفاده کرده و برای دور شدن از خطر اقدام کنید»[۴۹].


چرا امام حسین (علیه‌السلام)، از اعجاز و قدرت فوق‌العاده استفاده نکرد؟


چرا امام از قدرت فوق‌العاده خود برای پیروزی بر دشمن استفاده نکرد تا خود و اصحاب و خانواده‌اش از شهادت و اسارت مصون بمانند؟ مثلا حضرت می‌توانستند نفرین کند یا هنگامی که جنیان آمدند و قصد کمک به آن حضرت را داشتند، ولی امام مانع شدند و یا موارد دیگر. مانند آنجا که امام (علیه‌السلام) عبدالله بن حصین ازدی را نفرین کردند که «خدایا! او را از تشنگی بمیران» و حصین نیز هر چه آب می‌خورد سیراب نمی‌شد تا اینکه به همین حالت جان داد[۵۰] و یا ماجرای حفر چاه در روز هشتم محرم که توسط امام در پشت خیمه‌ها نوزده گام به سمت قبله حفر شد، که آب بیرون آمد و مشکها را پر کردند و همه سیراب شدند[۵۱]. چرا امام در روزهای دیگر چنین نکردند؟


پاسخ:

علت آن شاید این بوده است که حضرت می‌خواستند به دشمنان و بلکه به بشریت بفهمانند که ما می‌توانستیم با قدرتی که خداوند به ما ارزانی داشته است، دشمن را به خاک مذلت بنشانیم، ولی خواست خداوند این است که امورات مهم و وقایع سرنوشت ساز، به طور طبیعی و با پیروی از قاعده و قانون و به اصطلاح سنت الهی بوده باشد، نه با جبر و تحمیل. آنچه را که در بعضی از موارد به صورت جبری و با استفاده از قدرت غیرعادی اتفاق افتاده است، تأثیر مهمی بر سرنوشت و نتیجه عملی واقعه نداشته است وگرنه رخ نمی‌داد.

همچنین خود حضرت در هنگامی که جنیان خواستار کمک و یاری آن حضرت بودند، به آنها فرمودند: «به خدا قسم! قدرت ما برای کشتن آنها بیش از شما ـ جنیان ـ است، ولی نظر ما این است که بر همه اتمام حجت شود تا آنهایی که هلاک می‌شوند، با اختیار خود به هلاکت رسند و کسانی که به سعادت می‌رسند نیز با اختیار خود بدان نائل شوند»[۵۲].

حال اگر امام، با جبر و تحمیل و قدرت فوق‌العاده و نیز اعجاز، بر دشمن پیروز می‌شد، آیا می‌توانست برای ما الگو باشد؟ می‌گفتیم که ما هم اگر قدرت داشتیم، چنین می‌کردیم. اما امام حسین (علیه‌السلام) می‌خواستند علاوه بر اینکه دشمن و مردم به دست خودشان، مسیرشان را انتخاب کنند و در امتحانات الهی، مجبور به کاری نباشند، قیامشان را همچون چراغی تا قیام قیامت فروزان نگهدارند تا در هر کجا و هر زمان که جوامع انسانی در انجام وظیفه خود متحیر ماندند، با نور امام حسین (علیه‌السلام) هدایت شوند؛ لذا کسی که فرمود: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، بدون دلیل این سخن را نگفت. جریانات تاریخی هر روز تکرار می‌شود. درست است که روشها، تاکتیک‌ها و شعارها تغییر می‌کند، اما جنگ حق و باطل همیشه خواهد بود. همیشه هستند کسانی که می‌خواهند دین بماند و کسانی که قصد براندازی دین را دارند. لذا امام حسین (علیه‌السلام) باید از روشی استفاده می‌کرد که بتواند برای همیشه و برای همگان قابل استناد باشد. و آن راهی نبود جز مخالفت با بدعت‌ها و کارشکنی‌ها، حتی به قیمت‌ جان انسان و اسارت عزیزان؛ آنهم با اختیار، نه زور و اجبار.

نکته دیگر آنکه در زمان امام، کشته شدن یزید و یزیدان مطرح نبود، بلکه حفظ اسلام مطرح بود. چرا که ممکن است در اینگونه مباحث گفته شود: امام به جای به خطر انداختن جان خود و اطرافیانش، یزید و نمایندگان او را به درک واصل می‌کرد، تا اسلام حفظ شود، ولی باید توجه داشت که پیکر اسلام در اثر ضرباتی که بعد از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) توسط خلفای سه گانه و معاویه و یزید به آن وارد شده بود، در حال از بین رفتن بود. در اینجا نیز مناسب بود همانند جایی که انسان با دادن خون، جان انسان‌هایی را نجات می‌دهد، برای نجات اسلام نیز خون بدهد و درخت اسلام را جانی تازه بخشد. و چه خونی بهتر از خون
حسین بن علی (علیهماالسلام)؟ لذا امام خود و یارانش به شهادت رسیدند، ولی تا قیام قیامت درس دینداری آموختند و اسلام را بار دیگر احیاء نمودند.


آیا در واقعه عاشورا کسی به سپاه دشمن پیوست؟


آیا در روز عاشورا یا حتی در روزهای قبل، کسی از سپاه امام حسین (علیه‌السلام) به لشکر عمر سعد پیوست؟

پاسخ:

این موضوع در منابع معتبر ذکر نشده است؛ بلکه همه یاران به خصوص در شب عاشورا، پیشنهاد امام (علیه‌السلام) را درباره رفتن و بازگشتن نپذیرفتند؛ که برخی از یاران امام با ذکر جملاتی چون: هفتاد بار اگر کشته شویم و باز زنده شویم، باز هم دست از شما بر نمی‌داریم، وفادار ماندند. به نظر می‌رسد در شب عاشورا کسی از یاران امام در خصوص یاری 
امام حسین (علیه‌السلام) مردد نبود.

آنچه مسلم است، اینکه پس از رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل به امام در منزل «زباله»، ایشان به سایر افراد فرمودند: «خبر بس تأثر انگیزی به ما رسیده است و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر است. شیعیان ما دست از یاری ما برداشتند و اینک هر یک از شما که بخواهد برگردد، آزاد است و از سوی ما حقی بر گردنش نیست[۵۳]. که در اینجا عده‌ای که در بین راه به آن حضرت ملحق شده بودند، برگشتند و حضرت با همان یاران خاص و اهل بیتش به راه ادامه دادند[۵۴].

شهید مطهری (رحمه الله علیه) در این زمینه می‌فرمایند: ـ امام حسین (علیه‌السلام) در شب و روز عاشورا دو تا دلخوشی دارد؛ دلخوشی بزرگش به اهل بیتش است که می‌بیند قدم به قدمش دارند می‌آیند، از آن طفل کوچکش گرفته تا افرد بزرگش. دلخوشی دیگرش بر اصحاب با وفایش است که می‌بیند کوچکترین نقطه ضعفی ندارند. فردا که روز عاشورا می‌شود یک نفر از اینها فرار نکرد، یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد، ولی از دشمن افرادی را به خود جذب کردند. هم در شب عاشورا افرادی به آنها ملحق شدند و هم در روز عاشورا دشمن را مجذوب خودشان کردند که حر بن یزید ریاحی یکی از آنهاست. ۳۰ نفر در شب عاشورا آمدند ملحق شدند. اینها مایه‌های دلخوشی اباعبدالله (علیه‌السلام) بود.[۵۵]


آیا از سپاه اسلام در روز عاشورا، کسی زنده ماند؟

آیا از همراهان امام حسین (علیه‌السلام) در قیام عاشورا، به جز زنان و کودکان اهل حرم، کسانی بوده‌اند که زنده مانده و به شهادت نرسیده باشند؟

پاسخ:

آری؛ در برخی منابع تاریخی آمده است که چند تن از یاران امام حسین (علیه‌السلام) که از دست ستمگران نجات یافتند. غیر  از اهل بیت امام (علیه‌السلام) و حضرت سجاد (علیه‌السلام) و امام باقر (علیه‌السلام)، می‌توان از ا ین افراد نام برد: ۱ـ حسن بن الحسن ۲ـ عمرو بن الحسن. ۳ـ زید بن الحسن.۴ـ موقع بن ثمامه اسدی. ۵ـ مسلم بن ریاح. ۶ـ ضحاک بن عبدالله. ۷ـ عقبه بن سمعان. ۸ ـ قاسم بن عبدلله. ۹ـ محمد بن عقیل.

البته زنده ماندن این بزرگواران، علل مختلفی داشته است من جمله بیمار بودن
امام سجاد (علیه‌السلام) و مجروح شدن حسن بن الحسن معروف به حسن مثنی و یا اسارت عمرو بن الحسن و زید بن الحسن و نیز امان یافتن موقع بن ثمانه اسدی. همچنین مسلم بن ریاح و ضحاک بن عبدالله که از دست دشمن نجات یافتند. عقبه بن سمعان نیز غلام حضرت رباب بود که بعد از دستگیری، عمر بن سعد وی را آزاد کرد. سایر افراد نیز به همراه اهل بیت (علیهم السلام) به اسارت گرفته شدند.[۵۶]


دفن شهدای کربلا، چگونه و توسط چه کسی صورت گرفت؟

دفن اجساد شهداء در کربلا، چگونه و توسط چه کسانی انجام گرفت؟ در حالیکه اسراء در دمشق بوده‌اند و کسی از یاران امام نبود که بتواند اجساد را شناسایی و دفن کند؟

پاسخ:

در بعضی از منابع تاریخی آمده است که: عده‌ای از قبیله بنی اسد آمدند تا بدن مطهر امام حسین (علیه‌السلام) و سایر شهداء را دفن کنند، اما چون عموم بدنها سر نداشت و حتی لباس انها را ربوده بودند و بیشتر بدنها بر اثر ضربات شمشیر پاره پاره بود، قابل شناسایی نبود. بنی اسد متحیر مانده بودند که در این هنگام امام سجاد (علیه‌السلام) ـ بواسطه طی الارض و اعجاز، از زندان عبیدالله ـ تشریف آوردند[۵۷] و بدنها را به بنی اسد معرفی کردند و خود به دفن بدن مطهر و مقدس امام حسین (علیه‌السلام) اقدام نمود. آنگاه بدن مقدس علی اکبر (علیه‌السلام) را پایین پای پدر بزرگوارشان به خاک سپردند و بعد به دستور امام، سایر شهدای اهل بیت (علیهم السلام) را در نزدیکی قبر امام (علیه‌السلام)، در یک محل به خاک سپردند.[۵۸]

سپس بنی اسد اصحاب را در یک محل دفن نمودند و حبیب بن مظاهر را به جهت شأن و مرتبه‌ای که در قبیله خود داشت، در نزدیک بالای سر امام دفن کردند؛ چون او از بنی اسد و رئیس آنها بود.[۵۹]

بنی اسد بر سایر قبائل افتخار می‌کردند که ما بر حسین (علیه‌السلام) و اصحابش نماز گذارده و آنها را دفن کردیم[۶۰]. نقل است که اجساد مقدسه شب دوازدهم دفن شدند.[۶۱]


عاقبت جنایتکاران حادثه کربلا چه شد؟

انتقام خون امام حسین (علیه‌السلام)، در این دنیا چگونه گرفته شد؟ عاقبت شمر بن ذی الجوشن، عبیدالله ابن زیاد و عمر سعد (لعنت الله علیهما) و سایر قاتلان و جنایتکاران واقعه کربلا چه شد؟

پاسخ:

انتقام خون امام حسین (علیه‌السلام) و کیفر قاتلان آن حضرت، بحث مبسوطی دارد؛ زیرا آن حضرت نور الهی بود و خون او خون خدا به حساب می‌آمد؛ لذا هیچ عملی و انتقامی، جای آن را پر نکرده و هیچ کیفری قصاص آن محسوب نمی‌گردد. اما می‌توان انتقام خون
اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) را به پنج نوع تقسیم نمود: انتقام غیبی؛ قیام مردمی و نهضت‌های اسلامی؛ انتقام مختار بن ابی عبیده ثقفی؛ انتقام امام زمان (عج) پس از ظهور؛ محشر
فاطمه (علیهماالسلام) که انتقام ابدی است.

عده‌ای از قاتلان آن حضرت، در این دنیا بی درنگ به کیفر عمل خود رسیدند که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:


عاقبت شمر بن ذی الجوشن:

شمر (لعنت الله علیه) از فرماندهان خشن و جنایتکار سپاه کوفه در حادثه کربلاء و قاتل سیدالشهداء (علیه‌السلام) بود. وی از طایفه بنی کلاب و از رؤسای هوازن و مردی شجاع بود که در جنگ صفین نیز در لشکر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) حضور داشت. سپس ساکن کوفه شد و به روایت حدیث پرداخت. نامش «شرحبیل» و کنیه‌اش «ابوالسابغه» بود. وی از فرماندهان سپاه عمر سعد در روز عاشورا بود؛ که پس از سستی ابن سعد در برخورد قاطع با امام حسین (علیه‌السلام)، همراه با فرمانی از سوی ابن زیاد به کربلا آمد؛ که اگر عمر سعد حاضر به انجام مأموریت نشد، وی فرماندهی را بر عهده گیرد. در کربلا فرمانده جناح چپ میدان بود. پس از شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، عبیدالله سر امام حسین را همراه او به شام، نزد یزید فرستاد و بعد از آن به کوفه بازگشت.

وی پس از جنگ شورشیان کوفه با مختار، که فرماندهی چند گروه را بر عهده داشت، از کوفه متواری شد. اما مختار در تعقیب این عنصر خبیث بود؛ لذا ابوعمره که از افراد زبده و از یاران صمیمی مختار بود و کینه قاتلان امام حسین (علیه‌السلام) را در دل داشت، از طرف مختار مأمور کشتن شمر شد. وی شمر را در یکی از روستاهای بصره یافت. ابوعمره طی یک درگیری مسلحانه، شمر را زخمی کرد و سپس به اسارت درآورد. او را نزد مختار آوردند. مختار دستور داد او را گردن زده و جسد او را در دیگ روغن جوشیده قرار دادند و سر شمر را با پای لگدکوب کردند.[۶۲]

عاقبت عبیدالله ابن زیاد:

او والی کوفه در زمان حادثه عاشورا بود، که شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش به دستور او صورت گرفت. ابن زیاد را «ابن مرجانه» هم می‌گویند؛ زیرا نام مادرش کنیزی زناکار و مجوسی به نام مرجانه بود.

او از سران مشهور اموی بود که در سال ۵۴ هجری، از طرف معاویه به حکومت خراسان منصوب شد. در سال ۵۶ از آنجا معزول و به حکمرانی بصره گماشته شد. پس از مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید، وقتی نهضت مسلم بن عقیل در کوفه آغاز شد، با حفظ سمت، والی کوفه نیز شد و اوضاع را تحت کنترل خود درآورد و مسلم بن عقیل را به شهادت رساند.

پس از حرکت امام حسین (علیه‌السلام) از مکه به سوی عراق، وی عمر سعد را با لشکری به جنگ با آن حضرت گسیل داشت[۶۳].

ابن زیاد پس از مرگ یزید، ادعای خلافت کرد و اهل بصره و کوفه را به بیعت فراخواند، ولی کوفیان دعوتگران او را از شهر بیرون کردند. وی سپس از بیم انتقام، فراری شد و مدتی به شام رفت. همزمان با نهضت توابین، مأموریت سرکوب توابین را یافت[۶۴]. در سال ۶۵ هجری با لشکری به جنگ سلیمان بن صرد رفت و در عین الورده با او درگیر شد.

پس از آن، ابن زیاد در شام بسر می‌برد. از طرف عبدالملک مروان که تازه قدرت شام را به دست گرفته بود، برای مسلط شدن بر عراق، مأمور سرکوبی قیام مختار شد. مختار نیروهایش را آماده کرد و فرماندهی آن را به ابراهیم بن مالک اشتر داد.

دو لشکر با هم درگیر شد و ابراهیم با شجاعتی که داشت، لشکر ابن زیاد را متواری ساخت و تعدادی از فرماندهان و سربازان او را به هلاکت رساند. تا سرانجام به سراغ عبیدالله ابن زیاد رفته و با ضربت شمشیر، او را دو نیم ساخت[۶۵] و سر بریده‌اش را برای مختار هدیه آورد. جسد آن خبیث را با آتش سوزاندند[۶۶]. ابن زیاد در آن روز ۳۹ سال داشت و روز جنگ لشکر مختار با ابن زیاد روز عاشورای سال ۶۷ هجری بود که ابن زیاد نیز درهمان روز کشته شد.

عاقبت عمر سعد:

مختار در آن روزهایی که دست به انتقام خون شهدای کربلا زد، نسبت به عمر سعد بیش از همه حساس بود. از طرفی قبلا به خاطر مصالحی، امان نامه‌ای به عمر سعد داده بود واز طرف دیگر، عمر سعد هم بهانه‌ای به دست نمی‌داد تا در شورش علیه مختار شریک نباشد و لذا مجازات وی به تأخیر افتاد.

هنگامی که عمر سعد متوجه شد که مختار درصدد دستگیری و مجازات اوست، یک شب از کوفه پا به فرار گذاشت. مختار متوجه ماجرا شد؛ لذا خوشحال شده و این حادثه را بهانه‌ای برای نقض پیمان به شمار آورد. از این رو کسی را به دنبال فرزند عمر سعد یعنی حفص فرستاد. از وی پرسیدند پدرت کجاست؟ گفت در منزل خود است. مختار ابوعمره را مأمور جلب عمر سعد کرد. وی نیز فورا اطاعت کرده و عمر سعد را برای مختار جلب کرد. عمر سعد قصد نبرد داشت که ابوعمره فرصت ندارد و شمشیر خود را بر فرق عمر سعد زد و او را به درک واصل کرد و سر از بدنش جدا کرده و برای مختار آورد. مختار رو به حفص کرده و گفت: آیا این سر را می‌شناسی؟ گفت این سر پدرم است. سپس مختار دستور داد حفص را هم به پدرش ملحق کنند؛ که سر وی را جدا کرده، کنار سر پدرش نهادند[۶۷].

عاقبت سایر جنایتکاران:

انتقام از جنایتکاران  قیام عاشورا عموما به دست مختار و اطرافیانش صورت گرفت. به عنوان نمونه، اولین گروه که مختار از آنها انتقام گرفت، کسانی بودند که با اسب بر بدن امام حسین (علیه‌السلام) تاخته بودند. مختار دستور داد آنها را دستگیر کرده، آوردند. سپس آنها را به پشت خوابانده، دست و پاهای آنها را به زمین میخکوب کرد. آنگاه دستور داد که اسب بر بدن آنها تاختند تا پیکرهای آنان سرکوب شد و بعدا آنها را سوزاند[۶۸].

اما عاقبت حرمله بن کاهل اسدی (لعنت الله علیه) که طفل شش ماهه را به شهادت رسانده بود؛ منهال بن عمرو می‌گوید: به نزد امام سجاد (علیه‌السلام) رسیدم. حضرت به من فرمود: «حرمله بن کاهل در چه حالی است؟» عرض کردم: هنگام بیرن آمدنم از کوفه، او زنده بود. امام عرض کرد: «خدایا! حرارت آتش را به او بچشان». منهال می‌گوید: به کوفه بازگشتم دیدم مختار قیام کرده است. من با مختار دوست بودم؛ لذا راهی منزلش شدم. با مختار به اطراف کوفه رسیدم. او منتظر کسی بود. دیری نگذشت که جمعی با شتاب به نزد او آمده و گفتند حرمله بن کاهل اسدی دستگیر شد. چون حرمله را آوردند، مختار دستور داد دستهای او را قطع کرده و بعد از آن پاهایش را نیز قطع کرده و بدن او را در آتش انداختند و وی زنده زنده به هلاکت رسید. منهال می‌گوید: بی اختیار به یاد سخن امام سجاد (علیه‌السلام) افتادم و به مختار ماجرا را گفتم. مختار از مرکبش پائین آمد و دو رکعت نماز گذارد و سجده‌ای طولانی کرد. از این جهت که خدا این افتخار را به او داد تا از حرمله انتقام گرفته و دعای امام به دست او مستجاب شده است[۶۹].

سنان بن انس نیز از کوفه به بصره گریخت. طرفداران مختار خانه او را ویران کردند و اطراف بصره کمین نمودند تا او را دستگیر کنند. روزی سنان از بصره به سوی قادسیه در حرکت بود. نیروهای مختار بر وی یورش برده و او را بین عذیب و قادسیه دستگیر کردند. و نخست انگشتان او را بریدند، سپس دستها و پاهایش را قطع کردند. آنگاه در دیگ روغن زیتون که جوشیده بود، انداختند. چرا که سنان سینه حسین (علیه‌السلام) را نشانه رفته بود و بنابر نقلی، تیری بر گلوی آن حضرت زده و بدن ایشان را با نیزه، سوراخ کرده بود[۷۰].

خولی بن یزید اصبحی نیز در خانه‌ خویش مخفی گشته بود. نیروهای اطلاعاتی مختار، جایگاه ان را گزارش کردند و مأموران گشتی وارد خانه او شدند. زن خولی به نام نوار، که مخالف او بود و وی را در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) توبیخ می‌کرد، در خانه بود. از او خواستند تا جایگاه خولی را نشان دهد. نوار گفت نمی‌دانم؛ ولی با دستش به مخفیگاه شوهرش اشاره کرد. مأموران، خولی را پیدا کرده و بدنش را به آتش کشیدند[۷۱].

عاقبت سایر افرادی که به نحوی در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و اسارت اهل بیت (علیهم السلام) دست داشتند نیز، در کتب تاریخی، به طور مفصل بیان شده است[۷۲].


مدفن رأس الحسین (علیه‌السلام) کجاست؟

چرا در خصوص مدفن رأس الحسین (علیه‌السلام) اختلاف است؟ قول صحیح در این خصوص کدامین قول است؟

پاسخ:

همانگونه که مشهور است، اقوال متفاوتی پیرامون محل دفن سر مقدس 
اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) ذکر شده است؛ که خلاصه آنها از این قرار است:

ـ مدینه، قبرستان بقیع:

در برخی از کتب تاریخی آمده است که یزید پس از شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، گروهی از بنی هاشم را از مدینه به شام طلبید. سپس به همراهی چند نفر از بنی امیه، آنان را با سر بریده امام حسین (علیه‌السلام) به مدینه گسیل داشت و سفارش کرد که رأس الحسین در اختیار عمرو بن سعید فرماندار مدینه قرار گیرد. عمرو نیز بعد از تشریفات خاص و سخنانی در این خصوص، سرانجام آن را در قبرستان دفن کرد. این قول از ابن نما، مناقب ابن شهر آشوب و ابوالعلاء حافظ نقل شده است:

ـ دمشق، باب الفرادیس در مسجد جامع اموی:

منصور بن جمهور می‌گوید: سر بریده امام در خزانه بنی امیه یافتم و سپس در پارچه‌ای پیچیده و در مکان مذکور دفن کردم. از سلیمان بن عبدالملک آمده است که وی در دوران حکومت خویش، سر مقدس را در لباسهای زیبایی پیچیده و با جمعی از توده‌های مردم با نماز خواند و در مقبره مسلمانان دفن کرد. مدتی بعد، عمر بن عبد العزیز محل دفن را باز کرد و سر 
امام حسین (علیه‌السلام) را همانند زمان شهادت سالم یافت و دستور داد سر مبارک را به کربلا منتقل کنند و با جسد دفن نمایند.

ـ در کشور مصر:

در محلی که بدان مشهدالرأس یا مشهدالکریم می‌گویند. مردم این کشور در روزهای ویژه، آنجا را به عنوان محل دفن سر مبارک امام حسین (علیه‌السلام) زیارت می‌کنند و ممکن است یزید برای ترساندن مردم و عاشقان اهل بیت (علیهم السلام)، سر مطهر را چند روزی به مصر نیز فرستاده باشد.

ـ شهر نجف:

در روایتی آمده است: حضرت امام صادق (علیه‌السلام) وارد نجف شد و سه محل را زیارت کرد و هر کدام، دو رکعت نماز خواند. مبارک بن خباز می‌گوید: چون از حضرت توضیح خواستم، فرمود: «محل اول مقبره امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود، محل دوم سر مبارک
اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) و محل سوم محلی است که منبر قائم آل محمد در آنجا قرار می‌گیرد.[۷۳]

روایت دیگری نیز از امام صادق (علیه‌السلام) از طریق یزید بن عمرو بن طلحه نقل شده که رأس مبارک امام حسین (علیه‌السلام)، در خارج کوفه به سوی نجف اشرف در نزدیکی قبر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) دفن گردیده است[۷۴].

ـ کربلا:

قول صحیح آنکه سر مقدس اباعبدالله (علیه‌السلام) در کربلا، کنار جسد مطهرش دفن شده است. اکثر علماء و محققین و مورخین، همین نظر را صحیح می‌دانند[۷۵]. مرحوم علامه مجلسی، سید مرتضی علم الهدی، سید بن طاووس، شیخ طوسی و دیگر بزرگان، همگی این قول را مورد تأیید قرار داده و اقوال دیگر را معتبر ندانسته‌اند. این عده احادیثی را که ناظر بر محل دفن سر امام در محلی غیر از کربلاست، را غیر موثق و یا مجهول می‌دانند.

اما آنچه باعث شهرت دفن سر مبارک امام در اماکن مقدس مذکور گردیده است، این است که یزید تا مدتی، جهت ترساندن مردم و به نظر خود ایجاد آرامش، آن را به شهرهای مختلف می‌فرستاد و این سر مبارک، روزها یا ساعت‌ها در این اماکن قرار گرفته‌اند و به تدریج در طول تاریخ موقف سر، به عنوان مدفن سر ثبت شده است و بشیر بن جذلم در مدینه منوره به این موضوع اشاره نموده که رأس حسین (علیه‌السلام) در شهرها به گردش پرداخت.

وجود این سر مبارک و گردش آن در شهرها، برکات بسیاری داشت. عصر روز عاشورا، نه تنها دوستان، بلکه دشمنان را به گریه واداشت. شام عاشورا، مطبخ خولی را نور باران کرد. کاخ ابن زیاد را به عزا نشاند و زید بن ارقم را به ستیز با ابن مرجانه دعوت کرد، تا از بوسه گیری پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) حدیث بخواند و جمعیت را بگریاند. خفته‌ها را بیدار نموده و عالم مسیحی را با خود همکیش کرد و سرانجام در هدر دادن زحمات و تبلیغات ۴۶ ساله امویها مؤثر واقع شد[۷۶].


اربعین حسینی در چه سالی واقع شده است؟

در مورد اربعین حسینی اختلافات فاحشی وجود دارد؟ برخی می‌پذیرند، برخی در زمان آن اختلاف دارند و برخی دیگر اصل آن را انکار می‌کنند؛ در حالیکه برخی از احادیث بدان و ارزش آن اشاره دارد و حتی زیاراتی به این عنوان نیز روایت شده است؟ این اختلافات چگونه قابل توجیه است؟

پاسخ:

اینکه برخی اصل اربعین را انکار کنند، چنین  نیست و عمده اختلافی که وجود دارد، این است که اهل بیت (علیهم السلام)، در اربعین سال ۶۱ ـ یعنی بیستم ماه صفر ـ در کربلا بودند، و یا اربعین سال ۶۲؟

اقوال متعددی است که به اختصار نقل می‌کنیم:

۱ـ اهل بیت (علیهم السلام) در همان سال ۶۱ و بعد از مراجعت از شام، روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند. این قول تاریخ حبیب السیر، آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، الملهوف سید بن طاووس و مثیر الاحزان ابن نما و نیز بعضی دیگر است.

۲ـ اهل بیت (علیهم السلام) قبل از رفتن به شام، روز بیستم صفر از کربلا عبور کرده‌اند؛ که قول ناسخ التواریخ است و احتمال بعیدی به نظر می‌رسد.

۳ـ اهل بیت (علیهم السلام) در سال ۶۲، یعنی یکسال بعد، در روز بیستم صفر به کربلا آمده‌اند. در قمقام زخام می‌خوانیم: ورود اهل بیت (علیهم السلام) در اربعین سال ۶۱ مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین (علیه‌السلام) در روز عاشورا به شهادت رسید و عمر سعد برای دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به کوفه حرکت کرد. چند روزی هم در کوفه معطل ماندند. سپس از یزید دستور رسید که اهل حرم را به دمشق اعزام دارد؛ که عبیدالله از راه حران و جزیره و حلب کاروان را به شام فرستاد که مسافت دوری است. به روایتی تا شش ماه اهل بیت (علیهم السلام) را نگهداشتند تا آتش غضب یزید خاموش شد. بعد از مطمئن شدن از عدم شورش مردم، یزید موافقت کرد که امام سجاد (علیه‌السلام) به مدینه بازگردد و اینهمه وقایع نمی‌تواند در چهل روز صورت گرفته باشد. پس قطعا سال ورود اهل بیت (علیهم السلام) به کربلا، در سال ۶۲ بوده است[۷۷].

لکن از این مقدمات نمی‌توان نتیجه گرفت که اهل بیت (علیهم السلام)، در سال ۶۲ به کربلا آمده‌اند؛ زیرا نگهداشتن اهل بیت (علیهم السلام) در کوفه به مدت زیاد، قطعی نیست. با توجه به اینکه عده زیادی ورود اهل بیت (علیهم السلام) را در روز اول صفر ذکر کرده‌اند. مضافا بر اینکه مرحوم شهید قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) در کتاب خود (تحقیق درباره اول اربعین حضرت سید الشهداء (علیه‌السلام)) تمام ایرادات مبنی برآمدن اهل بیت (علیهم السلام) در سال ۶۱ را پاسخ داده است. بنابراین به صرف استبعاد نمی‌توان به نتیجه قطعی رسید و آمدن 
اهل بیت (علیهم السلام) را به کربلا در اربعین اول انکار کرد.

۴ـ اهل بیت (علیهم السلام) ابتدائا به مدینه رفته و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود داشتند؛ اما نه در اربعین سال ۶۱، بلکه پس از مراجعت به مدینه، عازم کربلا شدند. ابن جوزی از هشام و بعضی دیگر نقل کرده است که: سر مقدس 
امام حسین (علیه‌السلام) با اسیران به مدینه آورده شد و سپس به کربلا حمل گردیده و به بدن امام ملحق شده است[۷۸]. ولی در این نقل نیامده است که سر مقدس امام توسط چه کسی به کربلا حمل شده و آیا اهل بیت (علیهم السلام) همراه سر مقدس به کربلا آمده‌اند یا تنها سرها به کربلا فرستاده شده و به بدنها ملحق شده است؟

برخی هم گفته‌اند که امکان دارد اهل بیت (علیهم السلام) اول به مدینه رفته و بعد به کربلا آمده باشند، ولی نه در روز بیستم صفر، که اربعین باشد؛ زیرا جابر بن عبدالله انصاری هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا، قهرا زمانی بیش از چهل روز را می‌طلبد؛ مگر اینکه بگوییم جابر از مدینه نیامده و از کوفه و یا شهر دیگری عازم کربلا شده بود[۷۹]. که این قول با تصریح بزرگانی چون ابن طاووس، ابن نما، شیخ بهائی و عده دیگری که آمدن جابر را در روز اربعین و بیستم صفر می‌دانند، منافات دارد.

با این مقدمات، قول بهتر آن است که اهل بیت (علیهم السلام) در همان سال ۶۱ پس از مراجعت از شام و روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند[۸۰].

در مورد زیارت اربعین نیز باید گفت: اربعین چهلمین روز شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش است و گرامیداشت خاطره شهید و احیاء اربعین وی، زنده نگهداشتن نام و یاد و راه اوست، و زیارت یکی از راههای یاد و احیاء خاطره است. زیارت امام حسین به ویژه در روز بیستم ماه صفر که اربعین آن حضرت است، فضیلت بسیار دارد. متن زیارت اربعین از طریق صفوان جمال از امام صادق (علیه‌السلام) رویات شده است. زیارت دیگری نیز هست که جابر بن عبدالله انصاری در این روز خوانده است و متن زیارت به عنوان زیارتنامه آن امام، در نیمه ماه رجب نقل شده است[۸۱].


خلاصه اشکالات پیرامون اربعین سال ۶۱ و پاسخ بدانها:

شهید قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) در کتاب خود که پیرامون اربعین نگاشته است، مفصلا اشکالاتی را که پیرامون این موضوع ـ آمدن اهل بیت (علیهم السلام) در بیستم ماه صفر سال ۶۱ هجری ـ مطرح شده را پاسخ گفته‌اند؛ به عنوان نمونه ثابت می‌کنند قولی که
اهل بیت (علیهم السلام) یک ماه در شام مانده باشند و بعد راهی کربلا شده باشند، ـ آنطور که برخی بر این گمانند ـ مدرکی ندارد و صحیح نیست؛ چرا که نه ناقل آن و نه روایت آن مشخص نیستند و سید ابن طاووس (رحمه الله علیه) در اقبال آنرا فقط نقل کرده، منتها نه به طور مشخص، بلکه به شکل احتمال بیان شده و لذا قابل استناد و اعتماد نیست[۸۲].

دلایلی برای نفی اربعین در سال ۶۱ هجری گفته‌اند و عمده آنها را محدث حاج میرزا حسین نوری (رحمه الله علیه) در کتاب لؤلؤ مرجان آورده است؛ که پاسخ آنها را مرحوم شهید آیت الله قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) به طور مفصل بیان می‌کنند، که برای نمونه به اختصار مواردی را ذکر می‌کنیم:

اشکال اول: مسافت طولانی و زمان اندک ناسازگار است.

پاسخ: عمده دلیلی که برای نفی اربعین در سال ۶۱ ذکر می‌کنند، همین مسأله است. به نظر آقای قاضی (رحمه الله علیه) شواهدی بر طول کشیدن راه طی شده از شام به عراق نداریم و بلکه خلاف این ادعا ثابت است. ایشان در کتاب خود ثابت می‌کنند که در ظرف یک هفته از شام به عراق و کوفه می‌آمدند و قاصد در مدت یک هفته از عراق به مدینه و بالعکس طی مسیر می‌کرده است؛ که نمونه آن شواهد را بعضا نقل می‌کنیم:

أ: روایت‌ هارون الرشید عباسی که هلال ماه ذی الحجه را در عراق می‌دید و خود را جهت انجام اعمال حج به مکه می‌رساند[۸۳].

ب: روایتی که شیخ مفید (رحمه الله علیه) نقل کرده مبنی براینکه خیران اسباطی به خدمت امام هادی (علیه‌السلام) آمد. خود به امام می‌گوید که فاصله آمدن من از عراق به مدینه، ده روز بوده است[۸۴].

ج: روایتی که آمدن مالک اشتر از مدینه به کوفه را ذکر کرده است؛ که در کمتر از مدت ده روز صورت گرفته است[۸۵].

د: روایتی از یحیی بن هرثمه نقل شده که می‌گوید: میان ما و عراق ده روز فاصله است[۸۶].

و: روایتی که جنگ دوران ابوبکر با رومیان را نقل می‌کند؛ که خالد بن ولید با آنهمه لشکر، در ظرف هشت روز خود را به مسلمین در جبهه جنگ با روم رسانید[۸۷].

هـ: در قره العین نقل است که مروان، عامر بن ربیعه را با ۱۰۰۰۰۰ نفر از شام، برای جنگ با مختار حرکت داد و عامر و لشکریانش در مدت ده روز به کوفه رسیدند[۸۸].

ر: جریان رسیدن خبر مرگ معاویه بن ابوسفیان به میثم تمار در روز جمعه در شط فرات؛ که گفته شده روز جمعه گذشته یعنی هشت روز قبل، این واقعه رخ داده و معلوم است که قاصد این خبر، از مدینه به عراق و کوفه می‌آمده است[۸۹].

موارد فوق اندک روایاتی بود که در اثبات آمدن اهل بیت (علیهم السلام) از شام به کربلا در مدت ده روز یا کمتر صورت گرفته و این قول که بیستم ماه صفر در کربلا بوده‌اند و این واقعه در همان سال ۶۱ رخ داده است، ثابت می‌شود.

اشکال دوم: برخی مورخین در مقاتل اشاره به قصه آمدن اسراء به کربلا در اربعین اول نکرده‌اند، من جمله شیخ مفید (رحمه الله علیه).

پاسخ: اولا واضح است که اگر کسی مطلبی را نقل نکرد، دلیل بر عدم وقوع آن نیست. 

ثانیا و نیز اگر نقل نکرده‌اند، دلیل بر انکار اربعین در سال ۶۱ نیست[۹۰].

اشکال سوم: اینکه بنابر نقل کتاب «بشاره المصطفی» از عماد الدین ابوالقاسم طبیر آملی، جابر بن عبدالله انصاری اهل بیت (علیهم السلام) را در آن روز درک نکرده است.

پاسخ: نسخه آن کتابی که از بشاره المصطفی این قول نقل شده است، ناقص بوده و مورد اعتماد نیست. دیگر آنکه، بسیاری از مقاتل آن را ذکر کرده‌اند و از مشهورات واقعه کربلاست و با نقل یک مقتل، نمی‌توان آن را رد نمود[۹۱].

اشکال چهارم: عبور اهل بیت (علیهم السلام) از کوفه به شام، از راه سلطانی بوده است؛ یعنی آنان از راه تکریت، موصل، نصیبین و حلب رد شده‌اند؛ لذا مدت بسیاری طول می‌کشیده تا به شام برسند.

پاسخ: این قول نیز مودر قبول و اعتنا نیست؛ چرا که بر خلاف بسیاری از نقلهای دیگر است که در مقاتل و اسناد تاریخی آمده است[۹۲].

اشکال پنجم: اگر جابر و امام سجاد (علیه‌السلام) در یک زمان به کربلا رسید‌ه‌اند، پس چرا جابر اولین زائر شمرده شده است در حالیکه امام سجاد (علیه‌السلام) منزلتی بالاتر از او دارد.

پاسخ: ممکن است جابر قبل از آمدن اهل بیت (علیهم السلام) و کاروان اسراء به زیارت رفته  باشد و بعد از زیارت او همراهانش ـ غلامش و عطیه ـ کاروان رسیده باشد[۹۳].

اشکال ششم: یزید اجازه نمی‌داد کاروان اسراء به راحتی به کربلا بروند و در رفتن به مدینه تأخیر داشته باشند.

پاسخ: نعمان را مأمور رساندن اهل بیت (علیهم السلام) کرد و برای جلوگیری از رسوایی بیشتر خود، گفته بود که ملاحظه آنان را بکند و به درخواستهای آنان پاسخ دهد و از اذیت و آزار آنها خودداری نماید و این نقل معروف و مشهور مورخین است[۹۴].

این اشکالات و پاسخها و مواردی دیگر از اشکالات، به طور مفصل در کتاب مرحوم شهید قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) مطرح و پاسخ داده شده است؛ که مجال آوردن تمام آن موارد در این نوشتار نیست[۹۵].


تفسیر «أنا من حسین» چیست؟

«حسین منی و أنا من حسین»[۹۶]؛ «أنا من حسین» در این حدیث شریف یعنی چه و چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟

پاسخ:

تفسیری که عموما بدان اعتقاد دارند و صحیح هم به نظر می‌رسد، این است که شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، باعث احیاء و زنده شدن مجدد دین اسلام و متعاقبا شخصیت 
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و احکام و قوانین اسلام شد. یعنی اگر امام حسین (علیه‌السلام) و عملکرد ایشان نبود، از دین آسمانی اسلام که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آن را از سوی خداوند ارزانی داشته بود، چیزی باقی نمی‌ماند. فدا شدن امام حسین (علیه‌السلام) منجر به بقاء دین و احیاء نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) شد؛ و این امتیازی بود که امام حسین (علیه‌السلام) داشت و دیگران از چنین موقعیتی برخوردار نبودند. این تفسیر خوبی است و تنها ایراد آن، سیاق دو جمله در روایت است. به این صورت که می‌فرماید حسین (علیه‌السلام) از نظر ولادت از من است و من از نظر بقاء و دوام دینم از حسین (علیه‌السلام) هستم.

وجوه دیگری برای پاسخ به این سؤال، ذکر شده است؛ که دو مورد از آنها را نقل می‌کنیم:

۱ـ ممکن است مراد این باشد که من و حسین (علیه السلام)، از یک شجره و یک نور هستیم و به هم اتصال داریم و این قرب و نزدیکی، باعث مودت و محبت بسیار بین آنها می‌باشد. اینگونه اصطلاحات در بین مردم نیز متداول است؛ مثلا یک نفر به پسر یا برادر و یا یکی از نزدیکان و عزیزان خود می‌گوید که «من از تو هستم» و این روایت نیز نشانگر آنست که پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‌خواهد مزیتی برای امام حسین (علیه‌السلام) بیان کند.

لکن ممکن است این پاسخ قانع کننده نباشد، چرا که حضرت علی (علیه‌السلام) و
امام حسن (علیه‌السلام) و نیز سایر بنی هاشم نیز فضیلت و مزیتی دارند که دیگری ندارد و می‌تواند مشابه همین حکم را در مورد آنها به کار برد.

۲ـ تفسیر دیگر اینکه: همانگونه که می‌گویند درخت خرما از هسته خرما و هسته خرما از درخت خرماست، و مراد آن است که هرچه که در خرما هست، در درخت هم هست؛
پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز می‌خواهد بیان کند که تمامی کمالات موجود در پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در حسین (علیه‌السلام) نیز جمع است و در حقیقت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حسین (علیه‌السلام) از تمامی جهات ـ غیر از نبوت ـ مانند یکدیگرند[۹۷].

--------------------------------------------------------------------------------

[۱] - نهج البلاغه: خطبه ۲۰۰.

[۲] - چون دو تیره از قریش بودند، به یکدیگر پسر عمو می‌گفتند.

[۳] - الفتوح: ج ۴، ص ۲۴۰ الی ۲۴۴.

[۴] - با اندک تلخیص و تغییر: آذرخشی دیگر از آسمان کربلا، مجلس پنجم.

[۵]  - در پرتو آذرخش: ص ۷۴.

[۶] - به نقل از سیره پیشوایان.

[۷] - الغدیر: ج ۱، ص ۱۹۸.

[۸] - بحارالانوار: ج ۴۴، ص ۲۱۱.

[۹] - موسوعه کلمات الامام الحسین (علیه‌السلام): ص ۲۴۸.

[۱۰] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام)، ابن سعد، ص ۳۹.

[۱۱] - بحارالانوار: ج ۴۴، ص ۲۰۷.

[۱۲] - حیات فکری و سیاسی امامان شیعه: ص ۱۷۸، به نقل از ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام)، ابن عساکر، ص ۴۶۹.

[۱۳] - الامامه و السیاسه: ج ۱، ص ۲۰۲.

[۱۴] - مروج الذهب: به نقل از بررسی تاریخ عاشورا، ص ۴۷ و ۴۸.

[۱۵] - همان: ص ۴۸.

[۱۶] - در پرتو آذرخش: ص ۳۷.

[۱۷] - تاریخ طبری: ج ۵، ص ۳۲۵- کتاب صفین، ص ۱۶۶.

[۱۸] - سیری در صحیحن، ص ۷۸.

[۱۹] - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج ۴، ص ۶۳.

[۲۰] - با تلخیص و تغییر: برگرفته از آذرخشی دیگر از آسمان کربلا.

[۲۱] - بحارالانوار: ج ۱۰۰، ص ۷۹.

[۲۲] - همان.

[۲۳] - بحارالانوار: ج ۵۱، ص ۲۵۸.

[۲۴] - بحارالانوار: ج ۱۰۰، ص ۷۹.

[۲۵] - با تغییر و تلخیص: برگرفته از آذرخشی دیگر از آسمان کربلا.

[۲۶] - اخبار الطول: ص ۲۲۴.

[۲۷] - انساب الاشراف ج ۳، ص ۱۶۱.

[۲۸] - انساب الاشراف: ج ۳، ص ۱۶۳.

[۲۹] - ابن عثم: ج ۵، ص ۱۱۶.

[۳۰] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۶۷.

[۳۱] - همان: ص ۱۶۶.

[۳۲] - انساب الاشراف: ج ۳، ص ۱۶۵.

[۳۳] - انساب الاشراف: ج ۳، ص ۱۶۴.

[۳۴] - همان.

[۳۵] - الفتوح ج ۵، ص ۱۱۶.

[۳۶] - ترجمه الامامالحسین (علیه‌السلام): ابن عساکر، ص ۲۰۹.

[۳۷] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۷۳.

[۳۸] - همان: ص ۱۸۱.

[۳۹] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن عساکر، ص ۱۹۲.

[۴۰] - همان: ص ۲۰۹.

[۴۱] - الفتوح ج ۵، ص ۴۶، ۴۹، ۵۰، ۵۱.

[۴۲] - الفتوح: ج ۵، ص ۵۲.

[۴۳] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۷۴.

[۴۴] - تاریخ طبری: ج ۴، ص ۲۸۱.

[۴۵] - مروج الذهب: ج ۳، ص ۵۴.

[۴۶] - الفتوح: ج ۵، ص ۶۰.

[۴۷] - با تغییر و تلخیص: برگرفته از حیات فکری و سیاسی امامان شیعه.

[۴۸] - دلائل الصدق: ج ۲، ص ۶.

[۴۹] - کامل ابن اثیر: ج ۴، ص ۵۷.

[۵۰] - ارشاد شیخ مفید ج ۲، ص ۸۶.

[۵۱] - وقایع الایام: ص ۲۷۵.

[۵۲] - لهوف (چاپ ۱۳۷۷)، ص ۸۵.

[۵۳] - تاریخ طبری: ج ۷، ص ۲۹۴.

[۵۴] - نفس المهموم: ص ۱۸۴.

[۵۵] - حماسه حسینی: ج ۱، ص ۲۴۵.

[۵۶] - زندگانی امام حسین (علیه‌السلام): ص ۵۴۸.

[۵۷] - جلاء العیون شبر: ج ۲، ص ۲۱۶.

[۵۸] - حیاه الامام الحسین: ج ۳، ص ۳۲۴.

[۵۹] - الامام الحسین (علیه‌السلام) و اصحابه: ص ۳۷۵.

[۶۰] - نفس المهموم: ص ۳۸۸.

[۶۱] - الامام الحسین (علیه‌السلام) و اصحابه: ص ۳۸۰.

[۶۲] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۳۱.

[۶۳] - سفینه البحار: ج ۱، ص ۵۸۰.

[۶۴] - معارف و معاریف: ج ۴، ص ۱۵۳۰.

[۶۵] - تجارب الامم: ج ۲، ص ۱۶۳.

[۶۶] - کامل ابن اثیر: ج ۴، ص ۲۶۴.

[۶۷] - تجارب الامم: ج ۲، ص ۱۵۱.

[۶۸] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۷۴.

[۶۹] - بجارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۳۲ و ۳۷۵.

[۷۰] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۷۵.

[۷۱] - کامل ابن اثیر: ج ۴، ص ۲۴۰.

[۷۲] - به عنوان نمونه: ر. ک: قصه کربلا، ص ۵۵۹ الی ۶۹۵.

[۷۳] - وسائل الشیعه: ج ۱۰، ص ۳۰۹.

[۷۴] - مناقب آل ابی طالب: ج ۴، ص ۷۷.

[۷۵] - منتهی الآمال: ج ۱، ص ۴۴۰.

[۷۶] - با اندکی تغییر: سیمای امام حسین (علیه‌السلام)، ص ۲۴۱ تا ۲۴۳.

[۷۷] - قمقام زخام: ص ۵۸۶.

[۷۸] - تذکره الخواص: ص ۱۵۰.

[۷۹] - قمقام زخام: ص ۵۸۶.

[۸۰] - قصه کربلا: ص ۵۲۷.

[۸۱] - مفاتیح الجنان.

[۸۲] - تحقیق درباره اول اربعین سید الشهداء (علیه‌السلام): ص ۴۵.

[۸۳] - همان: ص ۴۵.

[۸۴] - ارشاد شیخ مفید: ص ۳۴۵.

[۸۵] - تحقیق درباره اول اربعین سیدالشهداء (علیه‌السلام): ص ۵۰.

[۸۶] - الخرائج و الجرائح: ص ۲۰۹.

[۸۷] - تاریخ یعقوبی: ج ۲، ص ۱۱۲.

[۸۸] - قره العین: ص ۱۲۷.

[۸۹] - تنقیح المقال: ج ۳، ص ۲۶۲.

[۹۰] - تحقیق درباره اول اربعین سیدالشهداء (علیه‌السلام): ص ۱۵۳.

[۹۱] - همان: ص ۱۸۱.

[۹۲] - همان: ص ۲۲۱.

[۹۳] - همان: ص ۲۷۵.

[۹۴] - همان: ص ۲۷۷.

[۹۵] - همان: از صفحات ۱۵۰ الی ۲۷۷.

[۹۶] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۳۷.


به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

حضرت قاسم,شهادت حضرت قاسم,حضرت قاسم بن الحسن

 

در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد،يكدفعه صحنه عوض شد.امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است،بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مى‏كنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد،اين براى ما مژده است، شادمانى است.

طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت.اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مى‏شود يا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اينجا هستيد،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟ »آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟

نوشته ‏اند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «كيف الموت عندك؟»مردن پيش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏اى دارد؟عرض كرد:«يا عماه احلى من العسل‏»از عسل براى من شيرين‏تر است،تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مى‏شوم،مژده‏اى به من داده‏اى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم‏»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنين حادثه‏اى رخ مى‏ دهد.

حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مى‏آيد.بعد از شهادت جناب على اكبر،همين طفل سيزده ساله مى‏آيد خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏اى به تنش راست نمى‏آيد.زره‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏اند نه براى بچه‏هاى كوچك.كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهيد به ميدان بروم.(در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به ميدان نمى‏رفت.هر كس وقتى مى‏آمد،اول سلامى عرض مى‏كرد: السلام عليك يا ابا عبد الله،به من اجازه بدهيد.)

ابا عبد الله به اين زوديها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گريه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن.نوشته‏اند: «فجعل يقبل يديه و رجليه‏» (1) يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسيدن.آيا اين[صحنه]براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مى‏كند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مى‏خواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت: بيا فرزند برادر،مى‏خواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دست‏به گردن جناب قاسم.نوشته‏اند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند-اصحاب و اهل بيت ابا عبد الله ناظر اين صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از يكديگر جدا شدند.

اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مى‏گويد:يكمرتبه ما بچه‏اى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمه‏اى نيست،كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمى‏رود كه پاى چپش بود،و تعبيرش اين است:«كانه فلقة القمر» (2) گويى اين بچه پاره‏اى از ماه بود،اينقدر زيبا بود.همان راوى مى‏گويد:قاسم كه داشت مى‏آمد،هنوز دانه‏هاى اشكش مى‏ريخت.رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مى‏كردند كه من كى هستم.همه متحيرند كه اين بچه كيست؟ همين كه مقابل مردم ايستاد،فريادش بلند شد:

ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن

مردم!اگر مرا نمى‏شناسيد،من پسر حسن بن على بن ابيطالبم.

هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن (3)

اين مردى كه اينجا مى‏بينيد و گرفتار شماست،عموى من حسين بن على بن ابيطالب است.

جناب قاسم به ميدان مى‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفته‏اند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند. من نمى‏دانم ديگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد«يا عماه‏»قاسم بلند شد.راوى مى‏گويد:ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مى‏خواست‏سر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زير دست و پاى اسبان پايمال شد.از بس كه ترسيدند،رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند.جمعيت زياد،اسبها حركت كرده‏اند، چشم چشم را نمى‏بيند.به قول فردوسى:

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت

هيچ كس نمى‏داند كه قضيه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (4) همينكه غبارها نشست، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من اين را فراموش نمى‏كنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:يك بار من در حضور مرحوم آيت الله حائرى اين روضه را-كه متن تاريخ است،عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد.بعد به من گفت:فلانى! خواهش مى‏كنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم).در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مى‏كند و از شدت درد پاهايش را به زمين مى‏كوبد(و الغلام يفحص برجليه) (5) شنيدند كه ابا عبد الله چنين مى‏گويد:«يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته‏» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

فلسفه قيام امام حسين(ع)  فلسفه قيام امام حسين چه بود ؟ چرا امام حسين قيام كرد ؟انگيزه قيام چه بود ؟ اما اينكه امام حسين چرا قيام كرد ؟اين را سه جور مى توان تفسير كرد . يكى اينكه بگوئيم قيام امام حسين يك قيام عادى و معمولى بود و العياذ بالله براى هدف شخصى و منفعت شخصى بود .اين تفسير است كه نه يك نفر مسلمان به آن راضى مى شود و نه واقعيات تاريخ و مسلمات تاريخ آن را مى كند .تفسير دوم همان است كه در ذهن بسيارى از عوام الناس وارد شده كه امام حسين كشته شد و شهيد شد براى اينكه گناه امت بخشيده شود . شهادت آن حضرت به عنوان كفاره گناهان امت واقع شد , نظير همان عقيده اى كه مسيحيان درباره حضرت مسيح پيدا كردند كه عيسى به دار رفت براى اينكه فداى گناهان امت بشود . يعنى گناهان اثر دارد و در آخرت دامن گير انسان مى شود , امام حسين شهيد شد كه اثر گناهان را در قيامت خنثى كند و به مردم از اين جهت آزادى بدهد .در حقيقت مطابق اين عقيده بايد گفت امام حسين عليه السلام ديد كه يزيدها و ابن زيادها و شمر و سنان ها هستند اما عده شان كم است , خواست كارى بكند كه بر عده اينها افزوده شود , خواست مكتبى بسازد كه از اينها بعدا زيادتر پيدا شوند , مكتب يزيد سازى و ابن زياد سازى بگرد كرد . اين طرز فكر و اين طرز تفسير بسيار خطرناك است. براى بى اثر كردن قيام امام حسين و براى مبارزه با هدف امام حسين و براى بى اثر كردن و از بين بردن حكمت دستورهائى كه براى عزادارى امام حسين رسيده هيچ چيزى به اندازه اين طرز فكر و اين طرز تفسير مؤثر نيست .باور كنيد كه يكى از علل ( گفتم يكى از علل چون علل ديگر هم در كار هست كه جنبه قومى و نژادى دارد ) كه ما مردم ايران را اين مقدار در عمل لا قيد و لا ابالى كرده اين است كه فلسفه قيام امام حسين براى ما كج تفسير شده , طورى تفسير كرده اند كه نتيجه اش همين است كه مى بينيم . به قول جناب زيد بن على بن الحسين درباره مرجئه ( مرجئه طايفه اى بودند كه معتقد بودند ايمان و اعتقاد كافى است , عمل در سعادت انسان تأثير ندارد , اگر عقيده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد مى گذرد ) هؤلاء اطمعوا الفساق فى عفو الله يعنى اينها كارى كردند كه فساق در فسق خود به طمع عفو خدا جرى شدند . اين عقيده مرجئه بود در آنوقت . و در آن وقت عقيده شيعه در نقطه مقابل عقيده مرجئه بود , اما امروز شيعه همان را مى گويد كه در قديم مرجئه مى گفتند . عقيده شيعه همان بود كه نص قرآن است ( الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) هم ايمان لازم است و هم عمل صالح . تفسير سوم اين است كه اوضاع و احوالى در جهان اسلام پيش آمده بود و به جائى رسيده بود كه امام حسين عليه السلام وظيفه خودش را اين مى دانست كه بايد قيام كند , حفظ اسلام را در قيام خود مى دانست . قيام او قيام در راه حق و حقيقت بود . اختلاف و نزاع او با خليفه وقت بر سر اين نبود كه تو نباشى و من باشم , آن كارى كه تو مى كنى نكن بگذارد من بكنم , اختلافى بود اصولى و اساسى . اگر كس ديگرى هم به جاى يزيد بود و همان روش و كارها را مى داشت باز امام حسين قيام مى كرد , خواه اينكه با شخص امام حسين خوشرفتارى مى كرد يا بد رفتارى . يزيد و اعوان و انصارش هم اگر امام حسين متعرض كارهاى آنها نمى شد و روى كارهاى آنها صحه مى گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسين بكنند , هر جا را مى خواست به او مى دادند , اگر مى گفت حكومت حجاز و يمن را به من بدهيد , حكومت عراق را به من بدهيد , حكومت خراسان را به من بدهيد مى دادند , اگر اختيار مطلق هم در حكومتها مى خواست و مى گفت به اختيار خودم هر چه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم و مى فرستم و هر چه دلم خواست خرج مى كنم كسى متعرض من نشود , باز آنها حاضر بودند .جنگ حسين جنگ مسلكى و عقيده اى بود , پاى عقيده در كار بود , جنگ حق و باطل بود . در جنگ حق و باطل ديگر حسين از آن جهت كه شخص معين است تأثير ندارد . خود امام حسين با دو كلمه مطلب را تمام كرد . در يكى از خطبه هاى بين راه به اصحاب خودش مى فرمايد ( ظاهرا در وقتى است كه حر و اصحابش رسيده بودند و بنابراين همه را مخاطب قرار داد ) :| الا ترون ان الحق لا يعمل به , و الباطل لا يتناهى عنه , ليرغبالمؤمن فى لقاء الله محقا(1) | آيا نمى بينيد كه به حق رفتار نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى شود , پس مؤمن در يك چنين اوضاعى بايد تن بدهد به شهادت در راه خدا . نفرمود ليرغب الامام وظيفه امام اين است در اين موقع آماده شهادت شود .نفرمود ليرغب الحسين وظيفه شخص حسين اينست كه آماده شهادت گردد . فرمود : | ليرغب المؤمن | وظيفه هر مؤمن در يك چنين اوضاع و احوالى اينست كه مرگ را بر زندگى ترجيح دهد . يك مسلمان از آن جهت كه مسلمان است هر وقت كه ببيند به حق رفتار نمى شود و جلو باطل گرفته نمى شود وظيفه اش اينست كه قيام كند و آماده شهادت گردد . اين سه جور تفسير : يكى آن تفسيرى كه يك دشمن حسين بايد تفسير بكند . يكى تفسيرى كه خود حسين تفسير كرده است كه قيام او در راه حق بود . يكى هم تفسيرى كه دوستان نادانش كردند و از تفسير دشمنانش خيلى خطرناكتر و گمراه كن تر و دورتر است از روح حسين بن على . جمله هايى است در نهج البلاغه و عين همين جمله ها در يكى از خطابه هاى حسين بن على ( ع ) هست كه آن خطابه در آن مجتمع معروف در دوره ديكتاتورى و اختناق عجيب معاويه كه دو نفر اگر مى خواستند حديثى در فضيلت على ( ع ) نقل بكنند در صندوق خانه هم به زحمت جرئت مى كردند ايراد شده است حسين بن على ( ع ) از اجتماع حج در منى و عرفات استفاده فرمود , كبار صحاب را در آنجا جمع كرد و تصميم قيام اصلاح طلبانه خودش را اعلام كرد و همين جمله ها را كه از پدرش است , به آنها فرمود اين جمله ها يك كلياتى را براى همه هدفهاى اسلامى به طور كلى گذشته از اينكه هر زمانى خصوصياتى دارد كه زمان ديگر ندارد مشخص مى كند .آن جمله ها اينست : | اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسه فى سلطان و لا التماس شيىء من فضول الحطام | يعنى خداوندا ! تو خودت مى دانى كه حركتها , جنبشها , قيامها , اعتراضها , جنگيدن ها و مبارزه هاى ما , رقابت در كسب قدرت نبود , براى تحصيل قدرت براى يك فرد نبود , به عنوان جاه طلبى نبود , براى جمع آورى مال و منال دنيا و براى زياده طلبى در مال و منال دنيا نبود و نيست پس هدف چيست؟ | ولكن لنرد المعالم من دينكو نظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادكو تقام المعطله من حدودك| اين چهار جمله يك كادر كلى را مشخص مى كند مقدم تا بايد عرض بكنم كه امروز يك اصطلاحى رائج شده است كه اين اصطلاح نبايد ما را به اشتباه بيندازد امروز وقتى مى گويند اصلاح يعنى سامان دادنهاى آرام تدريجى غير بنيادى ولى وقتى كه مى خواهند بگويند تغييرات بنيادى مى گويند انقلاب آيا در اصطلاح اسلام هم وقتى مى گويند ( اصلاح ) مقصود همين است ؟ نه , در اصطلاح اسلامى وقتى گفته مى شود اصلاح , نقطه مقابل افساد است اعم از آنكه تدريجى و ظاهرى و به اصطلاح عرضى باشد يا بنيادى و جوهرى . مى گويد هدف ما اول اينست: | لنرد المعالم من دينك| سيد جمال مى گفت بازگشت به اسلام راستين كه در واقع ترجمه فارسى همين جمله است سنتهاى اسلامى هر كدام نشانه هاى راه سعادت است, معالم دين است, علامتهاى راه رستگارى است كه با اين علامتها بايد راه سعادت و تكامل را پيمود خدايا ! ما مى خواهيم اين نشانه ها را كه به زمين افتاده و رهروان , راه را پيدا نمى كنند , اسلام فراموش شده را باز گردانيم . و نظهر الاصلاح فى بلادك | خيلى جمله عجيبى است! نظهر يعنى آشكار كنيم اصلاح نمايان و چشمگير , اصلاحى كه روشن باشد , در شهرهايت به عمل آوريم انقدر اين اصلاح اساسى باشد كه تشخيص آن احتياج به فكر و مطالعه نداشته باشد علائمش از در و ديوار پيداست , به عبارت ديگر سامان به زندگى مخلوقات تو دادن , شكمها را سير كردن , تن ها را پوشانيدن , بيماريها را معالجه كردن , جهل ها را از ميان بردن , اقدام براى بهبود زندگى مادى مردم , زندگى مادى مردم را سامان دادن كه على ( ع ) در نامه اى هم كه به مالك اشتر نوشته است وقتى كه هدفهاى او را براى حكومت ذكر مى كند كه تو چه وظيفه اى دارى , از جمله مى گويد : | و استصلاح اهلها و عماره بلادها | انسانها را اصلاح بكنى و شهرها را عمران بكنى . هدف سوم : | فيأمن المظلومون من عبادك | آنجا كه رابطه انسان با انسان , رابطه ظالم و مظلوم است , رابطه غارتگر و غارت شده است, رابطه كسى است كه از ديگرى امنيت و آزادى را سلب كرده است , هدف ما اينست كه مظلومان از شر ظالمان نجات پيدا كنند در آن فرمانى كه به مالك اشتر نوشته است , جمله اى دارد كه عين آن در اصول كافى هم هست به او مى فرمايد مالك ! تو بايد به گونه اى حكومت بكنى كه مردم تو را به معنى واقعى تأمين كننده امنيتشان و نگهدار هستى و مالشان و دوست عزيز خودشان بدانند نه يك موجودى كه خودش را به صورت يك ابوالهول درآورده و هميشه مى خواهد مردم را از خودش بترساند , با عامل ترس مى خواهد حكومت بكند بعد فرمود من اين جمله را از پيغمبر غير مره شنيده ام يعنى نه يك بار پيغمبر اكرم بعضى جمله ها را كه خيلى به آنها عنايت داشته مكرر مى گفته و به يكبار قناعت نمى كرده است اميرالمؤمنين مى فرمايد كه من اين جمله را غير مره يعنى نه خيال كنى كه يك بار بلكه مكرر از پيغمبر شنيدم كه :| لن تقدس امه حتى يؤخذ للضعيف حقه من القوى غير متتعتع (2)| پيغمبر فرمود هرگز امتى ( كلمه امت مساوى است با آنچه امروز جامعه مى گوئيم ) , جامعه اى به مقام قداست, به مقامى كه قابل تقديس و تمجيد باشد كه بشود گفت اين جامعه جامعه انسانى است نمى رسد مگر آن وقت كه وضع به اين منوال باشد كه ضعيف حقش را از قوى بگيرد بدون لكنت كلمه , وقتى ضعيف در مقابل قوى مى ايستد لكنتى در بيانش وجود نداشته باشد اين شامل دو مطلب است : يكى اينكه مردم به طور كلى روحيه ضعف و زبونى را از خود دور كنند و در مقابل قوى هر اندازه قوى باشد شجاعانه بايستند , لكنت به زبانشان نيفتد , ترس نداشته باشند كه ترس از جنود ابليس است و ديگر اينكه اصلا نظامات اجتماعى بايد طورى باشد كه درمقابل قانون , قوى و ضعيفى وجود نداشته باشد پس على ( ع ) مى گويد در برنامه ما يعنى در برنامه حكومت اسلامى ما | فيأمن المظلومون من عبادك | بندگان ستمديده تو خدايا در امنيت قرار گيرند , چنگال ستمگر را قطع كنيم .چهارم : | و تقام المعطله من حدودك | در اصطلاح امروز وقتى مى گويند حدود , اصطرح فقه است گاهى اصطلاح خاص فقه با اصطلاح حديث متفاوت است و خود فقه هم به اين مطلب توجه دارد امروز وقتى مى گوئيم ( حدود ) يعنى قوانين جزائى اسلام , ولى در اصطلاح خود قرآن يا در اصطلاح پيغمبر اگر گفته مى شود حدود :  تلك حدود الله فلا تعتدوها يعنى مطلق مقررات اسلامى اعم از قوانين جزائى يا قوانين غير جزائى در يك جامعه فاسد گاهى حدود الهى , قوانين الهى ( جزائى يا غير جزائى ) به حالت تعطيل در مى آيد وقتى به حالت تعطيل در آمد , چون بى حساب وضع نشده است , نظام اجتماعى در همان قسمت مربوط به آن قانون به حالت نيمه تعطیل در مى آيد اعم از آنكه آن قانون الهى به طور كلى تعطيل شده باشد يا نه , به صورت تبعيض در آمده باشد يعنى در مورد بعضى اجرا مى شود , در مورد بعضى ديگر اجرا نمى شود , قانون قدرتش براى به تله انداختن قوى , ضعيف است و براى گرفتار كردن ضعيف , قوى است در نهضت حسينى عوامل متعددى دخالت داشته است , و همين امر سبب شده است كه اين حادثه با اينكه از نظر تاريخى و وقايع سطحى , طول و تفصيل زيادى ندارد , از نظر تفسيرى و از نظر پى بردن و به ماهيت اين واقعه بزرگ تاريخى , بسيار بسيار پيچيده باشد . يكى از علل اينكه تفسيرهاى مختلفى درباره اين حادثه شده و احيانا سوء استفاده هايى از اين حادثه عظيم و بزرگ شده است , پيچيدگى اين داستان است از نظر عناصرى كه در به وجود آمدن اين حادثه موثر بوده اند . ما در اين حادثه به مسائل زيادى بر مى خوريم : در يك جا سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امتناع امام از بيعت كردن است . در جاى ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام اين دعوت راست . در جاى ديگر , امام به طور كلى بدون توجه به مسئله بيعت خواستن و امتناع از بيعت و بدون اينكه اساسا توجهى به اين مسئله بكند كه مردم كوفه از او بيعت خواسته اند , او را دعوت كرده اند يا نكرده اند , از اوضاع زمان و وضع حكومت وقت , انتقاد مى كند , شيوع فساد را متذكر مى شود , تغيير ماهيت اسلام را يادآورى مى كند , حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان      مى نمايد , و آنوقت مى گويد وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل چنين حوادثى ساكت نباشد . در اين مقام مى بينيم امام نه سخن از بيعت مى آورد و نه سخن از دعوت. نه سخن از بيعتى كه يزيد از او مى خواهد , و نه سخن از دعوتى كه مردم كوفه از او كرده اند . قضيه از چه قرار است ؟ آيا مسئله , مسئله بيعت بود ؟ آيا مسئله مسئله دعوت بود ؟ آيا مسئله , مسئله اعتراض و انتقاد و يا شيوع منكرات بود ؟ كداميك از اين قضايا بود ؟ اين مسئله را ما بر چه اساسى توجيه كنيم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بينى ميان عصر امام يعنى دوره يزيد با دوره هاى قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد ولى امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحى را جايز نمى شمرد . حقيقت مطلب اين است كه همه اين عوامل , موثر و دخيل بوده است. يعنى همه اين عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه اين عوامل عكس العمل نشان داده است . پاره اى از عكس العملها و عملهاى امام بر اساس امتناع از بيعت است , پاره اى از تصميمات امام بر اساس دعوت مردم كوفه است و پاره اى بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهايى كه در آن زمان به هر حال وجود داشته است . همه اين عناصر , در حادثه كربلا كه مجموعه اى است از عكس العملها و تصميماتى كه از طرف وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است . ابتدا درباره مسئله بيعت بحث مى كنيم كه اين عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بيعت خواهى چه عكس العملى نشان داد و تنها بيعت خواستن براى امام چه وظيفه اى ايجاب مى كرد ؟همه شنيده ايم كه معاويه بن ابى سفيان با چه وضعى به حكومت و خلافت رسيد . بعد از آنكه اصحاب امام حسن عليه السلام آنقدر سستى نشان دادند , امام حسن يك قرارداد موقت با معاويه امضاء    مى كند نه بر اساس خلافت و حكومت معاويه , بلكه بر اين اساس كه معاويه اگر مى خواهد حكومت كند براى مدت محدودى حكومت كند و بعد از آن مسلمين باشند و اختيار خودشان , و آن كسى را كه صلاح مى دانند , به خلافت انتخاب كنند , و به عبارت ديگر به دنبال آن كسى كه تشخيص مى دهند صلاحيت خلافت را دارد و از طرف پيغمبر اكرم منصوب شده است, بروند . تا زمان معاويه مسئله حكومت و خلافت , يك مسئله موروثى نبود , مسئله اى بود كه درباره آن تنها دو طرز فكر وجود داشت . يك طرز فكر اين بود كه خلافت , فقط و فقط شايسته كسى است كه پيغمبر به امر خدا او را منصوب كرده باشد . و فكر ديگر اين بود كه مردم حق دارند خليفه اى براى خودشان انتخاب كنند . به هر حال اين مسئله در ميان نبود كه يك خليفه تكليف مردم را براى خليفه بعدى معين كند , براى خود جانشين معين كند , او هم براى خود جانشين معين كند و . . . و ديگر مسئله خلافت نه دائر مدار نص پيغمبر باشد و نه مسلمين در انتخاب او دخالتى داشته باشند . يكى از شرايطى كه امام حسن در آن صلحنامه گنجاند ولى معاويه صريحا به آن عمل نكرد ( مانند همه شرايط ديگر ) بلكه امام حسن را مخصوصا با مسموميت كشت و از بين برد كه ديگر موضوعى براى اين ادعا باقى نماند و به اصطلاح مدعى در كار نباشد , همين بود كه معاويه حق ندارد تصميمى براى مسلمين بعد از خودش بگيرد , خودش هر مصيبتى براى دنياى اسلام هست , هست , بعد ديگر اختيار با مسلمين باشد و به هر حال اختيار با معاويه نباشد . اما تصميم معاويه از همان روزهاى اول اين بود كه نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخين , كارى كند كه خلافت را به شكل سلطنت در آورد . ولى خود او احساس مى كرد كه اين كار فعلا زمينه مساعدى ندارد . درباره اين مطلب زياد مى انديشيد و با دوستان خاص خود در ميان مى گذاشت ولى جرات اظهار آن را نداشت و فكر نمى كرد كه اين مطلب عملى شود .بعد از اينكه معاويه در نيمه ماه رجب سال شصتم مى ميرد , يزيد به حاكم مدينه كه از بنى اميه بود نامه اى مى نويسد و طى آن موت معاويه را اعلام مى كند و مى گويد از مردم براى من بيعت بگير . او مى دانست كه مدينه مركز است و چشم همه به مدينه دوخته شده . در نامه خصوصى دستور شديد خودش را صادر مى كند , مى گويد حسين بن على را بخواه و از او بيعت بگير , و اگر بيعت نكرد , سرش را براى من بفرست . بنابراين يكى از چيزهايى كه امام حسين با آن مواجه بود تقاضاى بيعت با يزيد بن معاويه اين چنينى بود كه گذشته از همه مفاسد ديگر , دو مفسده در بيعت با اين آدم بود كه حتى در مورد معاويه وجود نداشت . يكى اينكه بيعت با يزيد , تثبيت خلافت موروثى از طرف امام حسين بود . يعنى مسئله خلافت يك فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثى مطرح بود .مفسده دوم مربوط به شخصيت خاص يزيد بود كه وضع آن زمان را از هر زمان ديگر متمايز مى كرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شايستگى سياسى هم نداشت . معاويه و بسيارى از خلفاى آل عباس هم مردمان فاسق و فاجرى بودند , ولى يك مطلب را كاملا درك مى كردند , و آن اينكه مى فهميدند كه اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقى بماند , بايد تا حدود زيادى مصالح اسلامى را رعايت كنند , شئون اسلامى را حفظ كنند . اين را درك مى كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . مى دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهاى مختلف چه در آسيا , چه در آفريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده اند و از حكومت شام يا بغداد پيروى مى كنند , فقط به اين دليل است كه اينها مسلمانند , به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خليفه را يك خليفه اسلامى مى دانند , و الا اولين روزى كه احساس كنند كه خليفه خود بر ضد اسلام است , اعلام استقلال مى كنند . چه موجبى داشت كه مثلا مردم خراسان , شام و سوريه , مردم قسمتى از آفريقا , از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند ؟ دليلى نداشت. و لهذا خلفايى كه عاقل , فهميده و سياستمدار بودند اين را مى فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادى مصالح اسلام را رعايت كنند . ولى يزيد بن معاويه اين شعور را هم نداشت , آدم متهتكى بود , آدم هتاكى بود , خوشش مى آمد به مردم و اسلام بى اعتنايى كند , حدود اسلامى را بشكند . معاويه هم شايد شراب مى خورد  اينكه مى گويم شايد , از نظر تاريخى است , چون يادم نمى آيد , ممكن است كسانى با مطالعه تاريخ , موارد قطعى پيدا كنند( 3 )                  ولى هرگز تاريخ نشان نمى دهد كه معاويه در يك مجلس علنى شراب خورده باشد يا در حالتى كه مست است وارد مجلس شده باشد , در حالى كه اين مرد علنا در مجلس رسمى شراب مى خورد , مست لايعقل مى شد و شروع مى كرد به ياوه سرايى . تمام مورخين معتبر نوشته اند كه اين مرد , ميمون باز و يوز باز بود . ميمونى داشت كه به آن كنيه اباقيس داده بود و او را خيلى دوست     مى داشت. چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود , اخلاق باديه نشينى داشت , با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصى داشت . مسعودى در مروج الذهبمى نويسد : ( ميمون را لباسهاى حرير و زيبا مى پوشانيد و در پهلو دست خود بالاتر از رجال كشورى و لشكرى مى نشاند) ! اينست كه امام حسين ( ع ) فرمود :| و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد | ( 4 ) . ميان او و ديگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود .   براى چنين شخصى از امام حسين ( ع ) بيعت مى خواهند ! امام از بيعت امتناع مى كرد و مى فرمود : من به هيچ وجه بيعت نمى كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمى كردند . اين يك عامل و جريان بود : تقاضاى شديد كه ما نمى گذاريم شخصيتى چون تو بيعت نكند . ( آدمى كه بيعت نمى كند يعنى من در مقابل اين حكومت تعهدى ندارم , من معترضم . ) به هيچ وجه حاضر نبودند كه امام حسين عليه السلام بيعت نكند و آزادانه در ميان مردم راه برود . اين بيعت نكردن را خطرى براى رژيم حكومت خودشان مى دانستند . خوب هم تشخيص داده بودند و همين طور هم بود . بيعت نكردن امام يعنى معترض بودن , قبول نداشتن , اطاعت يزيد را لازم نشمردن , بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مى گفتند بايد بيعت كنيد , امام مى فرمود بيعت نمى كنم . حال در مقابل اين تقاضا , در مقابل اين عامل , امام چه وظيفه اى دا رند ؟ بيش از يك وظيفه منفى , وظيفه ديگرى ندارند : بيعت نمى كنم . حرف ديگرى نيست . بيعت مى كنيد ؟ خير . اگر بيعت نكنيد كشته مى شويد ! من حاضرم كشته شوم ولى بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك ( نه) است . حاكم مدينه كه يكى از بنى اميه بود امام را خواست . ( البته بايد گفت گر چه بنى اميه تقريبا همه , عناصر ناپاكى بودند ولى او تا اندازه اى با ديگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدينه    ( مسجد پيغمبر ) بودند . عبدالله بن زبير هم نزد ايشان بود . مامور حاكم از هر دو دعوت كرد نزد حاكم بروند و گفت حاكم صحبتى با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما می آییم . عبدالله بن زبير گفت : در اين موقع كه حاكم ما را خواسته است شما چه حدس مى زنيد ؟ امام فرمود : |اظن ان طاغيتهم قد هلك ,| فكر مى كنم فرعون اينها تلف شده و ما را براى بيعت مى خواهد . عبدالله بن زبير گفت خوب حدس زديد , من هم همين طور فكر مى كنم , حالا چه مى كنيد ؟ امام فرمود من مى روم . تو چه مى كنى ؟ حالا ببينم . عبدالله بن زبير شبانه از بيراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد . امام عليه السلام رفت , عده اى از جوانان بنى هاشم را هم با خود برد و گفت شما بيرون بايستيد , اگر فرياد من بلند شد , بر يزيد تو , ولى تا صداى من بلند نشده داخل نشويد . مروان حكم , اين اموى پليد معروف كه زمانى حاكم مدينه بود آنجا حضور داشت ( 5 ) . حاكم نامه علنى را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مى خواهيد ؟ حاكم شروع كرد با چرب زبانى صحبت كردن . گفت مردم با يزيد بيعت كرده اند , معاويه نظرش چنين بوده است , مصلحت اسلام چنين ايجاب مى كند . . . خواهش مى كنم شما هم بيعت بفرمائيد , مصلحت اسلام در اين است . بعد هر طور كه شما امر كنيد اطاعت خواهد شد . تمام نقائصى كه وجود دارد مرتفع مى شود . امام فرمود : شما براى چه از من بيعت مى خواهيد ؟ براى مردم مى خواهيد . يعنى براى خدا كه نمى خواهيد . از اين جهت كه آيا خلافت شرعى است يا غير شرعى , و من بيعت كنم تا شرعى باشد كه نيست . بيعت مى خواهيد كه مردم ديگر بيعتكنند . گفت بله . فرمود پس بيعت من در اين اتاق خلوت كه ما سه نفر بيشتر نيستيم براى شما چه فايده اى د ارد ؟ حاكم گفتراست مى گويد باشد براى بعد . امام فرمود من بايد بروم . حاكم گفت بسيار خوب , تشريف ببريد . مروان حكم گفت چه مى گويى ؟ ! اگر از اينجا برود معنايش اينستكه بيعتنمى كنم . آيا اگر از اينجا برود بيعت خواهد كرد ؟ ! فرمان خليفه را اجرا كن . امام گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محكم به زمين كوبيد . فرمود : تو كوچكتر از اين حرفها هستى . سپس بيرون رفت و بعد از آن , سه شب ديگر هم در مدينه ماند . شبها سر قبر پيغمبر اكرم مى رفت و در آنجا دعا مى كرد . مى گفت خدايا راهى جلوى من بگذار كه رضاى تو در آن است . در شب سوم , امام سر قبر پيغمبر اكرم ( 6 ) مى رود , دعا مى كند و بسيار مى گريد و همانجا خوابش مى برد . در عالم رويا پيغمبر اكرم را مى بيند , خوابى مى بيند كه براى او حكم الهام و وحى را داشت . حضرت فرداى آنروز از مدينه بيرون آمد و از همان شاهراه نه از بى راهه به طرف مكه رفت . بعضى از همراهان عرض كردند : يا بن رسول الله ! لو تنكبت الطريق الا عظم بهتر است شما از شاهراه نرويد , ممكن است مامورين حكومت , شما را برگردانند , مزاحمت ايجاد كنند , زد و خوردى صورت گيرد . ( يك روح شجاع ) , يك روح قوى هرگز حاضر نيست چنين كارى كند .  فرمود : من دوست ندارم شكل يك آدم ياغى و فرارى را به خود بگيرم , از همين شاهراه مى روم , هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه حسينى كه هيچ شكى در آن نمى شود كرد مسئله بيعت است , بيعت براى يزيد كه به نص قطعى تاريخ , از امام حسين ( ع ) مى خواستند . يزيد در نامه خصوصى خود چنين مى نويسد : خذالحسين بالبيعه اخذا شديدا , ( 7 ) حسين را براى بيعت گرفتن محكم بگيرد و تابعيت نكرده رها نكن . امام حسين هم شديدا در مقابل اين تقاضا ايستاده بود و به هيچ وجه حاضر به بيعت با يزيد نبود , جوابش نفى بود و نفى . حتى در آخرين روزهاى عمر امام حسين كه در كربلا بودند , عمر سعد آمد و مذاكراتى با امام كرد . در نظر داشت با فكرى امام را به صلح با يزيد وادار كند . البته صلح هم جز بيعت چيز ديگرى نبود . امام حاضر نشد. از سخنان امام كه در روز عاشورا فرموده اند كاملا پيداست كه بر حرف روز اول خود همچنان باقى بوده اند : | لا , و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد | ( 8 ) , نه , به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد . هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد . حتى در همين شرايطى كه امروز قرار گرفته ام و مى بينم كشته شدن خودم را , كشته شدن عزيزانم را , كشته شدن يارانم را , اسارت خاندانم را , حاضر نيستم با يزيد بيعت کنم . اين عامل از كى وجود پيدا كرد ؟ از آخر زمان معاويه , و شدت و فوريت آن بعد از مردن معاويه و به حكومت رسيدن يزيد بود . عامل دوم مسئله دعوت بود . شايد در بعضى كتابها خوانده باشيد مخصوصا در اين كتابهاى به اصطلاح تاريخى كه به دست بچه هاى مدرسه مى دهند . مى نويسند كه در سال شصتم هجرت , معاويه مرد , بعد مردم كوفه از امام حسين دعوت كردند كه آن حضرت را به خلافت انتخاب كنند . امام حسين به كوفه آمد , مردم كوفه غدارى و بى وفايى كردند , ايشان را يارى نكردند , امام حسين كشته شد  انسان وقتى اين تاريخها را مى خواند فكر مى كند امام حسين مردى بود كه در خانه خودش راحت نشسته بود , كارى به كار كسى نداشت و درباره هيچ موضوعى هم فكر نمى كرد , تنها چيزى كه امام را از جا حركت داد , دعوت مردم كوفه بود ! در صورتى كه امام حسين در آخر ماه رجب كه اوايل حكومت يزيد بود , براى امتناع از بيعت از مدينه خارج مى شود و چون مكه , حرم امن الهى است و در آنجا امنيت بيشترى وجود دارد و مردم مسلمان احترام بيشترى براى آنجا قائل هستند و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت به مكه احترام بيشترى قائل شود , به آنجا مى رود  ( روزهاى اولى است كه معاويه از دنيا رفته و شايد هنوز خبر مردن او به كوفه نرسيده ) , نه تنها براى اينكه آنجا مأمن بهترى است بلكه براى اينكه مركز اجتماع بهترى است . در ماه رجب و شعبان كه ايام عمره است , مردم از اطراف و اكنافبه مكه می آيند و بهتر مى توان آنها را ارشاد كرد و آگاهى داد . بعد موسم حج فراهم مى رسد كه فرصت مناسب ترى براى تبليغ است . بعد از حدود دو ماه نامه هاى مردم كوفه مى رسد . نامه هاى مردم كوفه به مدينه نيامده , و امام حسين نهضتش را از مدينه شروع كرده است . نامه هاى مردم كوفه در مكه به دست امام حسين رسيد , يعنى وقتى كه امام تصميم خود را بر امتناع از بيعت گرفته بود و همين تصميم , خطرى بزرگ براى او به وجود آورده بود .( خود امام و همه مى دانستند كه نه اينها از بيعت گرفتن دست بر مى دارند و نه امام حاضر به بيعت است ) بنابر اين دعوت مردم كوفه عامل اصلى در اين نهضت نبود بلكه عامل فرعى بود , و حداكثر تاثيرى كه براى دعوت مردم كوفه مى توان قائل شد اين است كه اين دعوت از نظر مردم و قضاوت تاريخ در آينده فرصت به ظاهر مناسبى براى امام به وجود آورد . كوفه ايالت بزرگ و مركز ارتش اسلامى بود ( 9 ) . اين شهر كه در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده , يك شهر لشكرنشين بود و نقش بسيار موثرى در سرنوشت كشورهاى اسلامى داشت و اگر مردم كوفه در پيمان خود باقى مى ماندند احتمالا امام حسين عليه السلام موفق مى شد . كوفه آن وقت را با مدينه با مكه آن وقت نمى شد مقايسه كرد , با خراسان آن وقت هم نمى شد مقايسه كرد , رقيب آن فقط شام بود . حداكثر تاثير دعوت مردم كوفه , در شكل اين نهضت بود يعنى در اين بود كه امام حسين از مكه حركت كند و آنجا را مركز قرار ندهد ( البته خود مكه اشكالاتى داشت و نمى شد آنجا را مركز قرار داد . ) , پيشنهاد ابن عباس را براى رفتن به يمن و كوهستانهاى آنجا را پناهگاه قرار دادن , نپذيرد , مدينه جدش را مركز قرار ندهد , بيايد به كوفه . پس دعوت مردم كوفه در يك امر فرعى دخالت داشت , در اينكه اين نهضت و قيام در عراق صورت گيرد , والا عامل اصلى نبود . وقتى امام در بين راه به سر حد كوفه مى رسد با لشكر حر مواجه مى شود . به مردم كوفه مى فرمايد : شما مرا دعوت كرديد . اگر نمى خواهيد بر مى گردم . معنايش اين نيست كه بر مى گردم و با يزيد بيعت مى كنم و از تمام حرفهايى كه در باب امر به معروف و نهى از منكر , شيوع فسادها و وظيفه مسلمان در اين شرايط گفته ام , صرف نظر مى كنم , بيعت كرده و در خانه خود مى نشينم و سكوت مى كنم . خير , من اين حكومت را صالح نمى دانم و براى خود وظيفه اى قائل هستم . شما مردم كوفه مرا دعوت كرديد , گفتيد : ( اى حسين ! ترا در هدفى كه داراى يارى مى دهيم , اگر بيعت نمى كنى , نكن . تو به عنوان امر به معروف و نهى از منكر اعتراض دارى , قيام كرده اى , ما ترا يارى مى كنيم( . من هم آمده ام سراغ كسانى كه به من وعده يارى داده اند . حال مى گوئيد مردم كوفه به وعده خودشان عمل نمى كنند , بسيار خوب ما هم به كوفه نمى رويم , بر مى گرديم به جايى كه مركز اصلى خودمان است . به مدينه يا حجاز يا مكه مى رويم تا خدا چه خواهد . به هر حال ما بيعت نمى كنيم ولو بر سر بيعت كردن كشته شويم . پس حداكثر تاثير اين عامل يعنى دعوت مردم كوفه اين بوده كه امام را از مكه بيرون بكشاند , و ايشان به طرف كوفه بيايند . البته نمى خواهم بگويم كه واقعا اگر اينها دعوت نمى كردند , امام قطعا در مدينه يا مكه مى ماند , نه , تاريخ نشان مى دهد كه همه اينها براى امام محذور داشته است . مكه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهرى وضع بهترى نسبت به كوفه نداشت . قرائن زيادى در تاريخ هست كه نشان مى دهد اينها تصميم گرفته بودند كه چون امام بيعت نمى كند , در ايام حج ايشان را از ميان بردارند . تنها نقل  طريحى نيست , ديگران هم نقل كرده اند كه امام از اين قضيه آگاه شد كه اگر در ايام حج در مكه بماند ممكن استدر همان حال احرام كه قاعده كسى مسلح نيست , مامورين مسلح بنى اميه خون او را بريزند , هتك خانه كعبه شود , هتك حج و هتك اسلام شود . دو هتك: هم فرزند پيغمبر , در حال عبادت , در حريم خانه خدا كشته شود , و هم خونش هدر رود . بعد شايع كنند كه حسين بن على با فلان شخص اختلاف جزئى داشت و او حضرت را كشت و قاتل هم خودش را مخفى كرد , و در نتيجه خون امام به هدر رود . امام در فرمايشات خود به اين موضوع اشاره كرده اند . در بين راه كه مى رفتند , شخصى از امام پرسيد : چرا بيرون آمدى ؟ معنى سخنش اين بود كه تو در مدينه جاى امنى داشتى , آنجا در حرم جدت , كنار قبر پيغمبر كسى متعرض نمى شد . يا در مكه مى ماندى كنار بيت الله الحرام . اكنون كه بيرون آمدى براى خودت خطر ايجاد كردى . فرمود : اشتباه مى كنى , من اگر در سوراخ يك حيوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند كرد تا اين خون را از قلب من بيرون بريزند.  اختلاف من با آنها اختلاف آشتى پذيرى نيست . آنها از من چيزى مى خواهند كه من به هيچ وجه حاضر نيستم زير بار آن بروم . من هم چيزى مى خواهم كه آنها به هيچ وجه قبول نمى كنند . عامل سوم امر به معروف است . اين نيز نص كلام خود امام است . تاريخ مى نويسد : محمد ابن حنفيه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود , معيوب بود , قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شركت نكرد . امام وصيت نامه اى مى نويسد و آن را به او مى سپارد : | هذا ما اوصى به الحسين بن على اخاه محمدا المعروف بابن الحنفيه | . در اينجا امام جمله هايى دارد : حسين به يگانگى خدا , به رسالت پيغمبر شهادت مى دهد . ( چون امام مى دانستكه بعد عده اى خواهند گفت حسين از دين جدش خارج شده است ) . تا آنجا كه راز قيام خود را بيان مى كند :| انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجتلطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب عليه السلام | ( 10 ) . ديگر در اينجا مسئله دعوت اهل كوفه وجود ندارد . حتى مسئله امتناع از بيعت را هم مطرح نمى كند . يعنى غير از مسئله بيعت خواستن و امتناع من از بيعت , مسئله ديگرى وجود دارد . اينها اگر از من بيعت هم نخواهند , ساكت نخواهم نشست . مردم دنيا بدانند : | ما خرجت اشرا و لا بطرا | , حسين بن على , طالب جاه نبود , طالب مقام و ثروت نبود , مردم مفسد و اخلالگرى نبود , ظالم و ستمگر نبود , او يك انسان مصلح بود . | و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى | . . . اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند . هر كدام در حد معينى به نهضت امام ارزش مى دهند . اما مسئله دعوت اهل كوفه . ارزشى كه اين عامل مى دهد , بسيار بسيار ساده و عادى است ( البته ساده و عادى در سطح عمل امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهاى ما ) براى اينكه به موجباين عامل يك استان و يك منطقه اى كه از نيرويى بهره مند است آمادگى خود را اعلام مى كند . طبق قاعده , حداكثر صدى پنجاه احتمال پيروزى وجود داشت. احدى بيش از اين احتمال پيروزى نمى داد . پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقى مى ماندند و خيانت نمى كردند , كسى نمى توانست احتمال بدهد كه موفقيت امام صد در صد است . چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند . اگر مردم شام را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهائى در نظر مى گرفتند , كافى بود كه احتمال پيروزى را صدى پنجاه تنزل دهد , به اين جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت اميرالمومنين با مردم كوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند , كشته بدهند و مقاومت كنند . ولى به هر حال , صداى چهل يا صدى سى احتمال موفقيت هست . مردمى اعلام آمادگى مى كنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مى دهد . اين , يك حد معينى از ارزش را داراست كه همان حد عادى است . يعنى بسيارى از افراد عادى در چنين شرايطى پاسخ مثبت مى دهند . ولى عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام , كه از همان روزهاى اول ظاهر شد , ارزش بيشترى نسبت به مسئله دعوت , به نهضت حسينى مى دهد . به جهت اينكه روزهاى اول است , هنوز مردمى اعلام يارى و نصرت نكرده اند , دعوت و اعلام وفادارى نكرده اند . يك حكومت جابر و مسلط , حكومتى كه در بيست سال گذشته , در دوران معاويه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است ,تقاضاى بيعت مى كند .معاويه مخصوصا در ده سال دوم حكومت و سلطنت خود به قدرى خشونت نشان داده كه به اصطلاح , تسمه از گرده همه كشيد . كارى كرد كه در تمام قلمرو او حتى مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهاى جمعه على بن ابى طالب را على رووس الاشهاد به عنوان يك عمل عبادى لعنت مى كردند . و اگر صداى كسى در می آمد , ديگر اختيار سرش را نداشت , سرش از خودش نبود .آنچنان تسمه از گرده ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام على را بر زبان آوردن جرم بود . اين , متن تاريخ است . اگر مى خواستند بگويند على بن ابى طالب , با اشاره و بيخ گوشى مى گفتند . كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثى مربوط به على بود و در آن , فضيلتى ولو كوچكترين فضيلت از على گنجانده شده بود , محدثين و راويها كه احاديث را براى يكديگر روايت مى كردند , در صندوق خانه هاى خلوت , پرده ها را مى  آويختند , درها را مى بستند , يكديگر را قسم مى دادند كه اين را فاش نكنى , از قول من همه جا نقل نكنى , اگر مى خواهى روايت كنى براى آدمى روايت كن كه صد درصد راوى باشد و جذب بكند و افشا نكند . در يك چنين شرايط سختى , جانشين همين آدم , خليفه شده است و از او جوانتر , مغرورتر , سفاكتر و بى سياست تر كه حتى ملاحظات سياسى را هم نمى كند . آن وقت ,  نه گفتن در مقابل چنين قدرتى كار كوچكى نيست ( بايد بيعت بكنى ! خير , بيعت نمى كنم , تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بكنيد , بيعت نمى كنم . ) , از اين نظر كه مى بينيم در اين حال امام به تنهايى و بشخصه در مقابل تقاضاى نامشروع يك قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده است بدون اينكه نامى از اعوان و انصار باشد , حتى صدى ده هم احتمال موفقيت باشد , از اين نظر كه حاضر نيست راى و عقيده خودش را بفروشد , تظاهر بكند . چون بعدها تاريخ نخواهد گفت حسين به زور و جبر بيعت كرد . همين هايى كه بيعت را به جبر مى گيرند , تاريخ را هم به زور پول مى سازند , همانطور كه ساختند .معاويه و اطرافيانش قسمتى از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن و استخدام روحانيت آنروز مى كردند . راويهاى بى بند و بار , بى عقيده و بى ايما ن را با زور پول مى خريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير مى دادند , اسمها را در احاديث پيغمبر عوض مى كردند , حديثى در مدح دشمنان على وضع مى كردند . مورخين نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و يك حديث عليه على بن ابى طالب جعل كرد . بنابراين , براى آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلى نبود . اگر هم بعدها بخشى از تاريخ ماند , به واسطه عملياتى نظير نهضت حسينى بود والا اگر حسين عليه السلام هم سكوت مى كرد , تاريخ هم تغيير كرده بود . پس اين عامل , ارزش بالاتر و بيشترى نسبت به عامل دعوت مردم كوفه , به نهضت اباعبدالله عليه السلام مى دهد . امام عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهى از منكر است و اباعبدالله عليه السلام صريحا به اين عامل استناد مى كند . در اين زمينه به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد مى كند و مكرر نام امر به معروفو نهى از منكر را مى برد , بدون اينكه اسمى از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد . اين عامل , ارزش بسيار بسيار بيشترى از دو عامل ديگر به نهضت حسينى مى دهد . به موجب همين عامل است كه اين نهضت شايستگى پيدا كرده است كه براى هميشه زنده بماند , براى هميشه يادآورى شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل , آموزنده هستند ولى اين عامل آموزندگى بيشترى دارد زيرا نه متكى به دعوت است و نه متكى به تقاضاى بيعت . يعنى اگر دعوتى از امام نمى شد حسين بن على عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهى از منكر , نهضت مى كرد . اگر هم تقاضاى بيعت از او نمى كردند , باز ساكت نمى نشست . موضوع خيلى فرق مى كند و تفاوت پيدا مى شود . به موجب عامل اول , چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است, امام حركت مى كند . يعنى اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضت حسينى موثر بود , چنانچه مردم كوفه دعوت نمى كردند , حسين ( ع ) از جاى خود تكان نمى خورد . به موجب عامل دوم از امام بيعت مى خواهند و مى فرمايد با شما بيعت نمى كنم . يعنى اگر تنها اين عامل مى بود , چنانچه حكومت وقت از حسين ( ع ) بيعت نمى خواست , او با آنها كارى نداشت, مى گفت شما با من كار داريد , من كه با شما كارىدارم , شما از من بيعت نخواهيد , مطلب تمام است . پس به موجب اين عامل , اگر آنها تقاضاى بيعت نمى كردند , ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود , سر جاى خود نشسته بود , حادثه و غائله اى به وجود نمى آمد . اما به موجب عامل سوم حسين يك مرد معترض و منتقد است , مردى است انقلابى و قيام كننده , يك مرد مثبت است . ديگر انگيزه ديگرى لازم نيست . همه جا را فساد گرفته , حلال خدا حرام , و حرام خدا حلال شده است , بيت المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاى خدا مصرف مى شود و پيغمبر اكرم فرمود : هر كس چنين اوضاع و احوالى را ببيند | فلم يغيرعليه بفعل و لا قول | و در صدد دگرگونى آن نباشد , در مقام اعتراض بر نيايد , | كان حقا على الله ان يدخله مدخله | ( 11 ) شايسته است ( ثابت است در قانون الهى ) كه خدا چنين كسى را به آنجا ببرد كه ظالمان , جابران , ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا مى روند , و سرنوشت مشترك با آنها دارد . به گفته جدش استناد مى كند كه در چنين شرايطى كسى كه مى داند و مى فهمد و اعتراض نمى كند , با جامعه گنهكار خود سرنوشت مشترك دارد . تنها اين حديث نيست . احاديث ديگرى از شخص پيغمبر اكرم ( ص ) در اين زمينه هست . امر به معروف و نهى از منكر در مسائل بزرگ مرز نمى شناسد . هيچ چيزى , هيچ امر محترمى نمى تواند با امر به معروف و نهى از منكر برابرى كند , نمى تواند جلويش را بگيرد . اين اصل دائر مدار اين است كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر چيست . اينجاست كه مى بينيم حسين بن على ارزش امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد . همانطور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر , ارزش نهضت حسينى را به بيانى كه قبلا عرض كردم بالا برد , نهضت حسينى نيز ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد . چون حسين بن على فهماند كه انسان در راه امر به معروفو نهى از منكر به جايى مى رسد كه مال و آبروى خودش را بايد فدا كند , ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند , همانطور كه حسين كرد . احدى نهضت حسينى را تصويب نمى كرد . البته در سطحى كه آنها فكر مى كردند , درست هم فكر مى كردند , ولى در سطحى كه حسين بن على فكر مى كرد , ماوراى حرف آنها بود . آنها در اين سطح فكر مى كردند كه اگر اين مسافرت براى به دست گرفتن زعامت است , عاقبت خوشى ندارد , و راست هم مى گفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتى كه اوضاع و احوال را به چشم ديد , فرمود :| لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق | , مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت پرده نازك مى بيند . تمام اوضاع امروز , وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت . ابن عباس به امام حسين ( ع ) مى گفت : تو اگر به كوفه بروى , من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مى كنند . بسيارى از افراد ديگر نيز اين سخن را مى گفتند . در جواب بعضى سكوت مى كرد . در جواب يكى از آنها گفت : | لا يخفى على الامر | مطلبى كه تو مى گويى , برخودم نيز پنهان نيست, خودم هم مى دانم . اباعبدالله( ع ) در چنين جريانى ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهى از منكر , به خاطر اين اصل اسلامى مى توان جان داد , عزيزان داد , مال و ثروت داد , ملامت مردم را خريد و كشيد . چه كسى توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن على به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش بدهد ؟ معنى نهضت حسينى اينست كه امر به معروف و نهى از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مى توان فداكارى كرد .ديگر با نهضت حسينى جايى براى اين سخن باقى نمى ماند كه امر به معروف و نهى از منكر مرز مى شناسد . خير , مرز نمى شناسد . بله , مفسده مى شناسد . يعنى آنها كه مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به عدم مفسده است , درست مى گويند . اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى گيرند , درست مى گويند . بدين معنى كه ممكن است من گاهى امر به معروف و نهى از منكر بكنم , بخواهم خدمتى به اسلام بكنم , ولى همين امر به معروف و نهى از منكر من مفسده ديگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من . مفسده اى براى اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتى كه من از اين راه به اسلام مى كنم , بيشتر است . بسيارند افرادى كه نهى از منكر مى كنند ولى نه تنها نتيجه اى نمى گيرند , بلكه با نهى از منكرشان آن كسى را كه نهى از منكر مى كنند به كلى از دين برى مى كنند . من مسئله ترتب مفسده را مى پذيرم اما مسئله ضرر را , آنهم ضرر شخصى كه مرز امر به معروف و نهى از منكر , ضرر شخصى است ( درباره هر موضوعى مى خواهد باشد ) نمى پذيرم , به دليل اينكه حسين بن على نپذيرفت و به دلائل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست.حسين بن على ( ع ) به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم , يا لااقل يكى از عوامل و عناصرى كه مرا به اين نهضت وادار كرد , همين است . او در زمان معاويه علائم و قرائنى نشان مى داد كه معلوم بود خودش را براى قيام آماده مى كند . صحابه پيغمبر را در منى جمع كرد و براى آنها صحبت نمود آنها را روشن كرد , حقايق را به آنها گفت, مفاسد اوضاع را برايشان نماياند , فرمود شما هستيد كه چنين وظيفه اى داريد . آن حديث معروف بسيار مفصل و عالى كه در ( تحف العقول) هست اين جريان را و اينكه حسين بن على چگونه فكر مى كرده است , كاملا نشان مى دهد . حسين ( ع ) در اواخر عمر معاويه نامه اى به او مى نويسد و او را زير رگبار ملامت خود قرار مى دهد و از آن جمله مى گويد : معاويه بن ابى سفيان ! به خدا قسم من از اينكه الان با تو نبرد     نمى كنم , مى ترسم دربارگاه الهى مقصر باشم . مى خواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است , در صدد قيام نيست . من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفى كه براى رسيدن به آن كوشش مى كنم , يك قدم جلو ببرد . روز اولى كه از مكه بيرون مى آيد , در وصيتنامه اى كه به محمد ابن حنفيه مى نويسد , صريحا مطلب را ذكر مى كند: | انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد عن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر | ( 1 ) . اباعبدالله در بين راه , در مواقع متعدد به اين اصل تمسك مى كند , و مخصوصا در اين مواقع , اسمى از اصل دعوت و اصل بيعت نمى برد . عجيب اينست كه در بين راه هر چه كه قضاياى وحشت ناكتر و خبرهاى مايوس كننده تر از كوفه مى رسيد , خطبه اى كه حسين مى خواند , از خطبه قبلى داغ تر بود . گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم , اين خطبه معروفرا مى خواند : |ايها الناس! ان الدنيا قد ادبرت و اذنت بوداع , و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح | اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است . سپس مى فرمايد : | الا ترون ان الحق لا يعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا | ( 12 ) .آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود ؟ آيا نمى بينيد قوانين الهى پايمال مى شود ؟ آيا نمى بينيد اينهمه مفاسد پيدا شده واحدى نهى نمى كند و احدى هم باز نمى گردد ؟| ليرغب المومن فى لقاء الله محقا | در چنين شرايطى يك نفر مومن ( نفرمود : من كه حسين بن على هستم دستور خصوصى دارم , من چون امام هستم وظيفه ام اينست ) بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد . در چنين شرايطى از جان بايد گذشت . يعنى امر به معروف و نهى از منكر , اينقدر ارزش دارد . در يكى از خطابه هاى بين راه بعد از اينكه اوضاع را تشريح مى كند , مى فرمايد : | انى لا ارى الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما | ( 13 ) . ايها الناس ! در چنين شرايطى , در چنين اوضاع و احوالى , من مردن را جز سعادت نمى بينم . ( بعضى نسخه ها شهاده نوشته اند و بعضى سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق مى بينم . يعنى اگر كسى در راه امر به معروف و نهى از منكر كشته شود , شهيد شده است . ( معناى من مردن را سعادت مى بينم نيز همين است . ) | و الحياه مع الظالمين الا برما | , من زندگى كردن با ستمگران را مايه ملامت مى بينم , روح من روحى نيست كه با ستمگر سازش كند . از همه بالاتر و صريحتر , آن وقتى است كه ديگر اوضاع صددرصد مايوس كننده است . آن وقتى است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حربن يزيد رياحى مواجه گرديده است . هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند . در اينجا حسين بن على ( ع ) خطابه معروفى را كه مورخين معتبرى امثال طبرى نقل كرده اند ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك مى كند , به اصل امر به معروف و نهى از منكر تمسك مى كند : | ايها الناس ! من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله , ناكثا لعهد الله مستاثرا لفىء الله , معتديا لحدود الله , فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا على الله ان يدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله , و استاثروا فىء الله | ( 14 ) . يك صغرا و كبراى بسيار كامل مى چيند . طبق قانون معروف , اول يك كبراى كلى را ذكر مى كند : ايها الناس ! پيغمبر فرمود : هر گاه كسى حكومت ظالم و جائرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مى كند , حلال را حرام , و حرام را حلال مى كند , بيت المال مسلمين را به ميل شخصى مصرف مى كند , حدود الهى را بر هم مى زند , خون مردم مسلمان را محترم نمى شمارد , و در چنين شرايطى ساكت بنشيند , سزاوار است خدا ( حقا خدا چنين مى كند , يعنى در علوم الهى ثابت است ) كه چنين ساكتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد .بعد صغراى مطلب را ذكر مى كند : | ان هولاء القوم | . . . اينها كه امروز حكومت مى كنند ( آل اميه ) همينطور هستند . آيا نمى بينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام ؟ آيا حدود الهى را به هم نزدند , قانون الهى را عوض نكردند ؟ آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمى كنند ؟ بنابر اين هر كس كه در اين شرايط ساكت بماند , مانند آنهاست . بعد تطبيق به شخص خود كرد : | و انا احق من غير | من از تمام افراد ديگر براى اينكه اين دستور جدم را عملى كنم , شايسته ترم . در اين نهضت , چقدر امر به معروف و نهى از منكر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسين بن على ( ع ) در اين نهضت عملا يك امر به معروف و ناهى از منكر بودو از او بيشتر , بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بيت بزرگوار آن حضرت , از بعد از روز عاشورا , از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم , به عنوان يك گروه امر به معروف و نهى از منكر در آمدند , و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند , امر به معروف و نهى از منكر كردند . آنها هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده در نيامدند . آنها هم مثل خود اباعبدالله , پايان كار را زنده ماندن يا كشته شدن نمى دانستند كه بگويند مطلب اين بود كه حسين زنده بماند و به خلافت برسد يا حداقل در گوشه اى برود و زندگى كند , پس حالا كه حسين كشته شده , مطلب تمام شد . نه , آنها دنبال همان هدف حسينى بودند . كشته شدن اباعبدالله , از يك نظر براى آنها آغاز كار بود نه پايان كار . و چقدر زيبا و جالب توجه است وضع اهل بيت پيغمبر ! و راستى وقتى انسان اينها را تجزيه و تحليل مى كند , در مقابل اين عظمت و زيبائى , در مقابل اين قوت , در مقابل اين قدرت روح , در مقابل اينهمه ايمان و يقين , در مقابل اينهمه شجاعت روحى , غرق در حيرت مى شود و جز اينكه در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد كار ديگرى نمى تواند بكند . تا آخرين لحظه تبليغ كردند , نهى از منكر و امر به معروف كردند , دعوت به اسلام كردند . محبت و بلكه معرفت على ( ع ) و اهل بيت پيغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت . يعنى كسى آنها را نمى شناخت, و اگر هم مى شناختند , به صورتهاى بسيار زشتى مى شناختند . ولى ببينيد اهل بيت پيغمبر چه كردند ؟ ! فقط يك نمونه اش را عرض مى كنم و بعد وارد مطالب ديگرى مى شوم . مى دانيم كه روز عاشورا , وضع به چه منوال بود , و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند . روز يازدهم جلادهاى ابن زياد مى آيند اهل بيت را سوار شترهاى بى جهاز مى كنند و يكسره حركت مى دهند , و اينها شب دوازدهم را شايد تا صبح يكسره با كمال ناراحتى روحى و جسمى , طى طريق مى كنند . فردا صبح نزديك دروازه كوفه مى رسند . دشمن مهلت نمى دهد . همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهر كوفه مى كنند . ابن زياد در دار الاماره خودش نشسته است . يك مشت اسير , آنهم مركب از زنان و يك مرد كه در آنوقت بيمار بود . لقب بيمارى براى حضرت سجاد ( ع ) فقط در ميان ما ايرانيها پيدا شده است . نمى دانم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مى دهيم : امام زين العابدين بيمار ! ولى در زبان عرب هيچوقت نمى گويند على بن الحسين المريض ( يا المراض ) . اين لقبى است كه ما به ايشان داده ايم . ريشه اش البته همين مقدار استكه در ايام حادثه عاشورا , امام على بن الحسين سخت مريض بود . ( هر كسى در عمرش مريض مى شود . كيست كه در عمرش مريض نشود ؟ ) مريض بسترى بود , مريضى كه حتى به زحمت مى توانست حركت كند و روى پاى خود بايستد و با كمك عصا مى توانست از بستر حركت كند . در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند . امام را بر شترى كه يك پالان چوبى داشت و روى آن حتى يك جل نبود , سوار كردند . چون احساس مى كردند كه امام بيمار و مريض است و ممكن است نتواند خودش را نگهدارد , پاهاى حضرت را محكم بستند . غل به گردن امام انداختند , با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند . ديگر كوفتگى , زجر , شكنجه به حد اعلا است .معمولا وقتى مى خواهند از يك نفر مثلا به زور اقرار بگيرند , يا اعصابش را خرد كنند , اراده اش را در هم بشكنند , يك بيست و چهار ساعت , چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند , نمى گذارند بخوابد , هى زجرش مى دهند .در چنين شرائطى اكثر افراد مستاصل مى شوند , مى گويند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگويم . آن وقت شما ببينيد ! اينها وقتى كه وارد مجلس ابن زياد مى شوند , بعد از آنهمه شكنجه هاى روحى و جسمى , چه حالتى دارند . زينب سلام الله عليها را وارد مجلس ابن زياد مى كنند . او زنى است بلند بالا . عده اى تعبير كرده اند : و حفت بها اماوها يعنى كنيزانش دورش را گرفته بودند . مقصود كنيز به معناى اصطلاحى نيست. چون همه زنهاى اصحاب كه شركت كرده بودند , براى زينب سيادت و بزرگوارى قائل بودند , خودشان را مثل كنيز مى دانستند . اينها دور زينب را گرفته بودند و زينب در وسط اينها وارد مجلس ابن زياد شد ولى سلام نكرد , اعتنا نكرد . ابن زياد از اينكه او احساس مقاومت كرد , ناراحت شد . سلام نكردن زينب معنايش اينست كه هنوزاراده ما زنده است , هنوز هم ما به شما اعتنا نداريم , هنوز هم روح حسين بن على در كالبد زينب مى گويد : | هيهات منا الذله , | هنوز مى گويد : | لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد يا : لا اقر اقرار العبيد | (15 ) ابن زياد از اين بى اعتنائى سخت ناراحت شد . مى فهميد اين كيست . همه گزارشها به او رسيده بود . وقتى فهميد زنى از همه محترم تر است و زنان ديگر با احترام خاصى دورش را گرفته اند , لابد حدس مى زد كه او كيست چون خبر داشت كه كى هست , كى نيست . در عين حال گفت : من هذه المتكبره ؟ يا : من هذه المتنكره ؟ ( دو جور ضبط كرده اند ) . اين متكبر , اين زن پرنخوت كيست ؟ يا اين ناشناس كيست ؟ كسى جواب نداد . دو مرتبه سئوال كرد . مى خواست از همانها كسى جواب بدهد . بار دوم و سوم . بالاخره زنى جواب داد : هذه زينب بنت على بن ابى طالب , اين , زينب دختر على است . اين مرد دنى پست لعين كه يك جو شرافت نداشت ( از يك طرف كسى كه اينهمه مصيبت ديده است , يك آدم شريف به خودش اجازه نمى دهد كه نمك به زخم او بپاشد . و از طرف ديگر , زن , به اصطلاح جنس لطيف است , در هيچ قانون جنگى , مردمى كه يك ذره شرافت دارند , متعرض زن نمى شوند . به هيچ شكلى زن را زخم زبان نمى زنند , جراحت به او وارد نمى كنند . زن را اسير مى گيرند و در عين حال احترام مى كنند . ) شروع كرد به سخت ترين وجهى زخم زبان زدن . گفت : الحمد لله الذى فضحكم و اكذب احدوثتكم خدا را شكر مى كنم كه شما را رسوا و دروغتان را آشكار كرد . زينب در كمال جراتو شهامت گفت : | الحمد الله الذى اكرمنا بالشهاده | , خدا را شكر مى كنيم كه افتخار شهادت را نصيب ما كرد . خدا را شكر مى كنم كه اين تاج افتخار را بر سر برادر من گذاشت , خدا را شكر مى كنيم كه ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد . بعد در آخر گفت: | انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا | . رسوائى مال فاسق هاست , ما در عمرمان دروغ نگفتيم و حادثه دروغ هم به وجود نياورديم . دروغ مال فاجرهاست . فاسق و فاجر هم ما نيستيم , غير ماست , يعنى تو . رسوا تويى , دروغگو هم خودت هستى .اين مقدار شهامت و شجاعت و ايمان عملى ! اين , امر به معروف و نهى از منكر است . تازه اين , يك درجه و يك مرحله اش است, و داستان درازى دارد . زين العابدين چه گفت , يكى از دختران امام حسين چه گفت , كنار بازار كوفه , زينب چه خطابه اى انشاء كرد ! زين العابدين در آنجا چه خطابه اى انشاء كرد , در بين راه چه كردند , در خرابه يا در خيابانها و كوچه ها با مردم كه مواجه مى شدند , چه مى گفتند و از همه اينها به نظر من بالاتر , آن خطابه بسيار غراء زينبسلام الله عليها در مجلس يزيد بن معاويه است . در آنجا ديگر صحبت بيستو چهار ساعت و چهل و هشت ساعت نيست . نزديكيك ماه است كه زينب در چنگال اينها اسير است و حداكثر زجرى را كه به يك اسير مى دهند به او داده اند . ولى بينيد در مجلس يزيد چه كرده است ؟ ! پس در نهضت حسينى , عنصر امر به معروف و نهى از منكر را , از اين وجهه و جهت هم بايد در نظر گرفت كه اين نهضت , يك نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود , و آثار اين امر به معروف و نهى از منكر را هم بايد كاملا بررسى كرد , مخصوصا در خودشام كه چگونه شام را زير و رو كرد .حادثه تاريخى عاشورا از يك طرف علل و انگيزه هايى دارد و از طرف ديگر هدفها و منظورهاى عالى . ما مسلمانان , ما شيعيان حسين بن على ( ع ) اين حادثه را تحريف كرديم همان طور كه معاوية بن ابوسفيان جمله پيغمبر درباره عمار | تقتلك الفئة الباغية | را تحريف كرد . يعنى حسين عليه السلام در نهضت خود انگيزه اى داشت , ما چيز ديگرى براى آن تراشيديم ! حسين يك هدف و منظور خاصى داشت , ما يك هدف و منظور ديگرى براى او تراشيديم ! اباعبدالله عليه السلام نهضتى فوق العاده با عظمت و مقدس كرده است. تمام شرائط تقدس يك نهضت , در نهضت اباعبدالله هست كه نظيرش در دنيا وجود ندارد . آن شرائط چيست ؟ اولين شرط يك نهضت مقدس اين است كه منظور و هدف آن , شخصى و فردى نباشد , بلكه كلى , نوعى و انسانى باشد . يك وقتكسى نهضت مى كند بخاطر شخص خودش و يك وقت كسى نهضت مى كند بخاطر اجتماع , بخاطر انسانيت , بخاطر حقيقت , بخاطر حق , بخاطر توحيد , بخاطر عدالت, بخاطر مساوات , نه بخاطر خودش , در واقع آن وقتى كه او نهضتمى كند ديگر خودش به عنوان يك فرد نيست , اوست و همه انسانهاى ديگر . به همين جهت كسانى كه در دنيا , حركاتشان , اعمالشان , نهضتهايشان بخاطر شخص خودشان نبوده است , بخاطر بشريت بوده است , بخاطر انسانيت بوده است , بخاطر حق و عدالت و مساوات بوده است , بخاطر توحيد و خداشناسى و ايمان بوده است , همه افراد بشر آنها را دوست دارند .  همان طور كه پيغمبر ( ص ) فرمود : | حسين منى و انا من حسين | ( 16 ) , ما هم مى گوئيم حسين منا و نحن من حسين ... شرط دوم براى اينكه قيامى مقدس باشد , اين است كه آن قيام با يك بينش و درك و بصيرت قوى توام باشد . يعنى چه ؟ يعنى يكوقت مردم اجتماعى , خودشان در غفلتند , بى خبرند , نمى فهمند , جاهلند يك فرد بصير , چيز فهم و با درك پيدا مى شود كه درد اين مردم را صددرجه از خودشان بهتر مى فهمد . دواى اين مردم را از خود اين مردم بهتر مى فهمد . در وقتى كه ديگران هيچ چيز را نمى فهمند و دركنمى كنند و در ظاهر هم نمى بينند . يك فرد بصير و چيز فهم كه باصطلاح , آنچه را كه مردم ديگر در آئينه نمى بينند او در خشتخام مى بيند , پيدا مى شود كه قيام و نهضت مى كند . بيست سال , سى سال , پنجاه سال مى گذرد تازه ملت بيدار مى شود كه فلان شخص كه قيام كرد , حركت كرد , نهضت كرد , چه منظورهاى مقدسى داشت . پدران ما در بيست سال , سى سال , چهل سال , پنجاه سال پيش , ارزش اين را درك نمى كردند !مثلا مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادى در حدود شصت , هفتاد سال پيش ( فوت اين مرد در سال 1310 قمرى بوده است , چهارده سال قبل از مشروطيت ) قيام كرد و يك نهضت اسلامى در كشورهاى اسلامى بپا كرد , شما امروز كه تاريخ اين مرد را مى خوانيد , مى بينيد واقعا غريبو تنها بوده است , درد و دواى ملت مسلمان را احساس مى كرد ولى خود ملت نمى فهميد , خود ملتبه او دهن كجى مى كرد , خود ملتاو را مسخره مى كرد , ملتاز او حمايت نمى كرد . حالا كه شصت, هفتاد سال گذشته است , وقتى كه زواياى تاريخ درست روشن مى شود , مى بينيم اين مرد چه چيزهايى را در آن روز مى فهميده كه اساسا نودونه درصد ملت ايران نمى فهميده اند . نهضت حسينى چنين نهضتى است . امروز ما درست مى فهميم يزيد يعنى چه ؟ حكومت يزيد يعنى چه ؟ معاويه چه كرد ؟ نقشه امويها چه بود ؟ ولى صدى نودونه ملت مسلمان در آن روز درك نمى كردند , مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتى كه امروزه هست و در گذشته نبوده است. يكى از چيزهايى كه به نهضت حسين بن على ( ع ) ارزش زياد مى دهد روشن بينى است . روشن بينى يعنى چه ؟ يعنى حسين ( عليه السلام ) در آنروز چيزهايى را در خشت خام ديد كه ديگران در آينه هم نمى ديدند . شرط سوم براى اينكه نهضتى مقدس باشد اين است كه تك باشد , فرد باشد . يعنى چه ؟ يعنى برقى باشد كه در يك ظلمت كامل بدرخشد , ندائى باشد در ميان سكوتها , حركتى باشد در ميان سكونهاى مطلق .يعنى در يك شرايطى كه خفقان به طورى كامل حكمفرماست , مردم قدرت حرف زدن ندارند , تاريكى مطلق , يأس مطلق , نااميدى مطلق , سكوت مطلق , سكون مطلق است , يكمرتبه يك مرد پيدا مى شود و سكوت را مى شكند , سكونها را از بين مى برد , حركتى مى كند , برقى مى شود و در ميان ظلمت مى درخشد . تازه ديگران پشت سرش راه مى افتند . نهضت امام حسين عليه السلام يك نهضت چند مقصدى و چند جانبه اى و چند بعدى است . و علت اينكه تفاسير و تعابير مختلفى در مورد اين نهضت شده است , محاذى بودن عناصر دخيل در آن است. ما وقتى كه از جنبه بعضى عوامل و عناصر به اين نهضت نگاه مى كنيم , مى بينيم صرفا جنبه تمرد و عدم تسليم در مقابل قدرتهاى جابره و تقاضاهاى ناصحيح قدرت حاكم وقت دارد . از اين نظر , اين نهضت يك نفى , نه وعدم تسليم است . عنصر ديگرى كه در اين نهضت دخالت دارد , عنصر امر به معروف و نهى از منكر است كه در كلمات خود حسين بن على عليه السلام تصريح قاطع به اين مطلب شده است و شواهد و دلايل زيادى دارد . يعنى اگر فرضا از او بيعت هم نمى خواستند باز او سكوت نمى كرد .عنصر ديگر , عنصر اتمام حجت است. در آن روز , جهان اسلام سه مركز بزرگ و مؤثر داشت : مدينه كه دارالهجره پيغمبر ( ص ) بود , شام كه دارالخلافه بود و كوفه كه قبلا دارالخلافه اميرالمؤمنين على عليه السلام بود , و بعلاوه شهر جديدى بود كه به وسيله سربازان مسلمين در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آن را سربازخانه اسلامى مى دانستند و از اين جهت با شام برابرى مى كرد . از مردم كوفه , يعنى از سربازخانه جهان اسلام بعد از اينكه اطلاع پيدا مى كنند كه امام حسين ( ع ) حاضر نشده است با يزيد بيعت بكند , در حدود هجده هزار نامه مى رسد .نامه ها را به مركز مى فرستند , به امام حسين عليه السلام اعلام مى كنند كه شما اگر به كوفه بيائيد , ما شما را يارى مى كنيم . اينجا امام حسين ( ع ) بر سر دو راهى تاريخ است, اگر به تقاضاى اينها پاسخ نگويد قطعا در مقابل تاريخ محكوم است و تاريخ آينده قضاوت خواهد كرد كه زمينه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسين ( ع ) از اين فرصت نتوانست استفاده كند يا نخواست يا ترسيد و از اين قبيل حرفها . امام حسين ( ع ) براى اينكه اتمام حجتى با مردمى كه چنين دستى به سوى او دراز كرده اند كرده باشد به تقاضاى آنها پاسخ مى گويد , به تفصيلى كه باز شنيده ايم . در اينجا اين نهضت ماهيت و شكل و بعد و رنگ ديگرى به خود مى گيرد . يكى ديگر از جنبه هاى اين جنبش , جنبه تبليغى آن است , يعنى اين نهضت در عين اينكه امر به معروف و نهى از منكر است و در عين اينكه اتمام حجت استو در عين اينكه عدم تمكين در مقابل تقاضاى جابرانه قدرت حاكم زمان است, يك تبليغ و پيام رسانى است , يك معرفى و شناساندن اسلام است . همان طور كه كلمات و آيات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى , نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مى پذيرد و اين خود , آيت بسيار بزرگى براى نفوذ قرآن بر دلها بوده و هست , انسان وقتى تاريخ حادثه عاشورا را مى خواند , استعدادى براى شبيه سازى در آن مى بيند . همان طور كه قرآن براى آهنگ پذيرى ساخته نشده ولى اين طور هست , حادثه كربلا هم براى شبيه سازى ساخته نشده ولى اين طور هست . من نمى دانم , شايد شخص اباعبدالله در اين مورد نظر داشته . البته اين مطلب را اثبات نمى كنم ولى نفى هم نمى كنم . داستان كربلا در هزار و دويست سال پيش روى صفحه كتاب آمده , يك وقتى آمده كه كسى فكر نمى كرده كه اين حادثه اين قدر گسترش پيدا خواهد كرد . متن تاريخ اين حادثه گويى اساسا براى يك نمايشنامه نوشته شده است , شبيه پذير است , گويى دستور داده اند كه آن را براى صحنه بودن بسازند . شهادتهاى فجيع ما زياد داريم ولى اين داستان به اين شكل آيا مى تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و اباعبدالله به اين مطلب توجه نكرده باشد ؟ من نمى دانم , ولى بالاخره قضيه اين طور است و باور هم نمى كنم كه تعمدى در كار نباشد . از امام تقاضاى بيعت مى كنند , بعد از سه روز امام حركت مى كند و مى رود به مكه و به اصطلاح مهاجرت مى كند و در مكه كه حرم امن الهى است , سكنى مى گزيند و شروع به فعاليت مى كند . چرا به مكه رفت ؟ آيا به اين جهت كه مكه حرم امن الهى بود و معتقد بود كه بنى اميه مكه را محترم خواهند شمرد ؟ يعنى درباره بنى اميه , چنين اعتقاد داشت كه اگر سياستشان اقتضا بكند و بخواهند او را در مكه بكشند , اينكار را نمى كنند ؟ يا نه , رفتن به مكه اولا براى اين بود كه خود اين مهاجرت , اعلام مخالفت بود . اگر در مدينه مى ماند و مى گفت من بيعت نمى كنم صدايش آنقدر به عالم اسلام نمى رسيد . بدين جهت هم گفت بيعت نمى كنم و هم اهل بيتش را حركت داد و برد به مكه . اين بود كه صدايش در اطراف پيچيد كه حسين بن على حاضر به بيعت نشد و لذا از مدينه به مكه رفت خود اين , به اصطلاح ( اگر تعبير درست باشد ) يك ژست تبليغاتى بود براى رساندن هدف و پيام خودش به مردم . از اين بالاتر كه عجيب و فوق العاده است اينكه امام حسين عليه السلام در سوم شعبان وارد مكه مى شود , و ماههاى رمضان , شوال , ذى القعده و ذى الحجه ( تا هشتم اين ماه ) يعنى ايامى كه عمره مستحب است و مردم از اطراف و اكناف به مكه مى آيند را در آنجا مى ماندكم كم فصل حج مى رسد , مردم از اطراف و اكناف و حتى از اقصا بلاد خراسان به مكه مى آيند . روز ترويه مى شود يعنى روز هشتم ذى الحجه , روزى كه همه براى حج از نو لباس احرام     مى پوشند و مى خواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند . ناگهان , امام حسين عليه السلام اعلام مى كند كه من مى خواهم بطرف عراق بروم , من مى خواهم به طرف كوفه بروم .يعنى در چنين شرايطى پشت مى كند به كعبه , پشت مى كند به حج , يعنى من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضايت خودش را به اين وسيله و به اين شكل اعلام مى كند . يعنى اين كعبه ديگر در تسخير بنى اميه است, حجى كه گرداننده اش يزيد باشد , براى مسلمين فايده اى نخواهد داشت . اين پشت كردن به كعبه و اعمال حج در چنين روزى و اينكه بعد بگويد من براى رضاى خدا رو به جهاد مى كنم و پشت به حج , رو به امر به معروف مى كنم و پشت به حج , اين , يك دنيا معنى داشت , كار كوچكى نبود .ارزش تبليغاتى , اسلوب , روش و متد كار در اينجا به اوج خود مى رسد . سفرى را در پيش مى گيرد كه همه عقلا ( يعنى عقلايى كه بر اساس منافع قضاوت مى كنند ) آن را از نظر شخص امام حسين ناموفق پيش بينى مى كنند . يعنى پيش بينى مى كنند كه ايشان در سفر كشته خواهند شد . و امام حسين در بسيارى از موارد , پيش بينى آنها را تصديق مى كند , مى گويد : خودم هم مى دانم .... مى گويند پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى برى ؟ مى گويد : آنها را هم بايد ببرم . بودن اهل بيت امام حسين عليه السلام در صحنه كربلا , صحنه را بسيار بسيار داغتر كرد . و در واقع امام حسين عليه السلام يك عده مبلغ را طورى استخدام كرد كه بعد از شهادتش , آنها را با دست و نيروى دشمن تا قلب حكومت دشمن يعنى شام فرستاد .اين خودش يك تاكتيك عجيب و يك كار فوق العاده است . همه براى اين است كه اين صدا هر چه بيشتر به عالم برسد , بيشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بيشتر ابعاد تاريخ و ابعاد زمان را بشكافد و هيچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد . در بين راه كارهاى خود امام حسين , نمايشهايى از حقيقت اسلام است , از مروت , انسانيت, از روح و حقانيت اسلام است . اينها همه جاى خودش .ببينيد ! اين شوخى نيست .در يكى از منازل بين راه حضرت دستور مى دهند آب زياد برداريد . هر چه مشك ذخيره داريد پر از آب كنيد و بر هر چه مركب و شتر همراهتان است كه آنها را يدك مى كشيد , بار آب بزنيد . ( پيش بينى بوده است) . در بين راه ناگهان يكى از اصحاب فرياد مى كشد : لا حول و لا قوه الا بالله , يا : لا اله الا الله يا :  انا لله و انا اليه راجعون ( ذكرى مى گويد ) مى گويند چه خبر است ؟ مى گويد من به اين سرزمين آشنا هستم , سرزمينى است كه در آن نخل نبوده , مثل اينكه از دور نخل ديده مى شود , شاخه نخل است , مى فرمايد خوب دقت كنيد .آنهايى كه چشمهايشان تيزتر است مى گويند : نه آقا نخل نيست , آنها پرچم است , انسان است , اسب است كه از دور دارد مى آيد , اشتباه مى كنيد , خود حضرت نگاه مى كند , مى گويد راست مى گوئيد , كوهى است در سمت چپ شما , آن كوه را پشت خودتان قرار بدهيد . حر است با هزار نفر . حسين عليه السلام مثل پدرش على عليه السلام ( در داستان صفين ) است كه از اين جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى كند . بلكه از نظر او , اينجا جائى است كه بايد مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد , فورا مى فرمايد : آن آبها را بياوريد و اسبها را سيراب كنيد , افراد را سيراب كنيد . حتى خودشان مراقبت مى كنند كه حيوانهاى اينها كاملا سيراب شوند . يك نفر مى گويد مشكى را در اختيار من قرار داد كه نتوانستم درش را باز كنم , خود حضرت آمدند و با دست خويش در مشكرا باز كردند و به من دادند . حتى اسبها كه آب مى خوردند , فرمود : اينها اگر خسته باشند , با يك نفس سير نمى خورند , بگذاريد با دو نفس , سه نفس آب بخورند . همچنين در كربلا در همان نهايت شدتها مراقب است كه ابتداى به جنگ نكند . مسئله ديگر اين است كه من با آقاى محترم نويسنده شهيد جاويد كه دوست قديمى ماست صحبت مى كردم , با نظر ايشان موافق نبودم به ايشان گفتم چرا خطبه هاى امام حسين بعد از اينكه ايشان از نصرت مردم كوفه مايوس مى شوند و معلوم مى شود كه ديگر كوفه در اختيار پسر زياد قرار گرفت و مسلم كشته شد , داغتر مى شود ؟ ممكن است كسى بگويد امام حسين خودش ديگر راه برگشت نداشت , بسيار خوب , راه برگشت نداشت, ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنكه به اصحابش فرمود من بيعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خير , ما دست از دامن شما بر نمى داريم , نگفت اصلا ماندن شما در اينجا حرام است , براى اينكه آنها مى خواهند مرا بكشند , به شما كارى ندارند , اگر بمانيد , خونتان بى جهت ريخته مى شود و اين حرام است ؟ چرا امام حسين نگفت واجب است شما برويد ؟ بلكه وقتى آنها پايداريشان را اعلام كردند , امام حسين آنان را فوق العاده تاييد كرد و از آن وقت بود كه رازهايى را كه قبلا به آنها نمى گفت , به آنان گفت: در شب عاشورا كه مطلب قطعى است , حبيب بن مظاهر را مى فرستد در ميان بنى اسد كه اگر باز هم مى شود عده اى را بياورد . معلوم بود كه مى خواست بر عدد كشتگان افزوده شود , چرا كه هر چه خون شهيد بيشتر ريخته شود اين ندا بيشتر به جهان و جهانيان مى رسد . در روز عاشورا , حر می آيد توبه مى كند بعد مى آيد خدمت اباعبدالله , حضرت مى فرمايد از اسب بيا پائين , مى گويد نه آقا اجازه بدهيد من خونم را در راه شما بريزم , خونت را در راه ما بريز يعنى چه ؟ آيا يعنى اگر تو كشته شوى , من نجات پيدا مى كنم ؟ من كه نجات پيدا نمى كنم . و حضرت به هيچ كس چنين چيزى نگفت . اينها نشان مى دهد كه اباعبدالله عليه السلام , خونين شدن اين صحنه را مى خواست و بلكه خودش آن را رنگ آميزى مى كرد .اينجاست كه مى بينيم قبل از عاشورا , صحنه هاى عجيبى به وجود می آيد كه گويى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بيشتر نمايانده شود , بيشتر نمايش داده بشود . اينجاست كه جنبه شبيه پذيرى قضيه , خيلى زياد مى شود .در عرب جاهليت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد كه قبائلى كه مى خواستند با يكديگر پيمان ناگسستنى ببندند , يك ظرف خون می آوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى كردند . مى گفتند : اين پيمان ديگر هرگز شكستنى نيست , پيمان خون است و پيمان خون شكستنى نيست . حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا گوئى رنگ آميزى مى كند , اما رنگ آميزى با خون . براى اينكه رنگى كه از هر رنگ ديگر ثابت تر است در تاريخ , همين رنگ است . تاريخ خودش را با خون مى نويسد . --------------------------------------------------------------------------------پي نوشت :1 - تحف العقول , ص 245 .2 - اين حديث در نهج البلاغه به اين صورت آمده : | فانى سمعت رسول الله ( ص ) يقول فى غير موطن لن تقدس امه لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متتعتع | .3- به كتاب گرانقدر ( الغدير)ج 10 ص 179 مراجعه شود . در آنجا مطلب از نظر تاريخى مسلم است.4- مقتل مقرم ص 146 .5- اين مرد مدت زيادى حاكم مدينه بوده است و اتفاقا در مدينه بسيار آبادى كرده . چشمه اى در مدينه است كه هنوز هم آب آن جارى است و مروان حكم آن را جارى كرده است .6- جايى كه اكنون مدفن مقدس پيغمبر اكرم است خانه پيغمبر و حجره عايشه بوده است . پيغمبر اكرم را در قسمت جنوبى اين اتاق دفن كردند به طورى كه فاصله صورت مبارك ايشان تا ديوار , آنطورى كه گفته اند در حدود يك وجب بيشتر نبود . و ابوبكر را پشت سر پيغمبر دفن كردند به اين صورت كه سر او محاذى شانه هاى پيغمبر از پشت شد . درباره عمر اختلاف است , بعضى گفته اند او را پشت سر ابوبكر دفن كردند كه سر عمر محاذى شانه ابوبكر شد ولى بعضى ديگر كه ادله شان قويتر است , گفته اند عمر را در پائين پاى پيغمبر اكرم دفن كردند . عايشه بعد از اين قضيه يعنى رحلت رسول اكرم ( ص )وسط خانه , ديوار كشيد . قسمت جنوبى , مدفن پيغمبر اكرم بود و خود در قسمت شمالى خانه زندگى مى كرد . براى اتاقى كه مدفن پيغمبر بود در بخصوصى باز كرده بودند كه مردم به زيارت قبر ايشان مى رفتند . آن وقت ( زمان امام حسين ) عايشه هم از دنيا رفته بود , معلوم نيست كه آن ديوار را برداشته بودند يا نه . حجره شريفه اى كه اكنون مدفن پيغمبر اكرم است , از همان زمان , مخصوص زيارت ايشان بود و در آن هميشه باز بود .7 - مقتل مقرم ص 140 .8 - ارشاد مفيد ص 235 .9 - در كشور اسلامى آنروز دو مركز نيرو وجود داشت: كوفه و شام .10 - مقتل خوارزمى 1 / 188 . 11 - تاريخ طبرى ج 4 ص 304 12 - تحف العقول ص 245 با اندكى اختلاف .13 - تحف العقول ص 245 با اندكى اختلاف .14 - تاريخ طبرى ج 4 ص 304 15 - ارشاد مفيد ص 235 خود را همچون شخصى ذليل و درمانده به دست شما نمى سپارم , و چون بندگان نيز نخواهم گريخت يا چون بندگان اقرار و اعتراف نخواهم كرد .16 - ارشاد شيخ مفيد صفحه 249 و اعلام الورى ص 216 و مناقب ابن شهرآشوب ج 4 ص 71 و حلية الابرار , ج 1 ص 560 و كشف الغمة ج 2 ص 10 و 61 و ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 265 تا 279 . مروج الذهب جلد 3 ص 69 .

چهار گناهی که خدا سخت می بخشد


استاد فاطمي نيا در جلسه‌اي با ذکر چند نکته اخلاقي و عرفاني فرمود: خدمت آيت الله بهاالديني رسيدم. گفتم آقا راز مقام و رتبه سيد سکوت چه بود؟ آقا دست بالا آورد و اشاره به دهان کرد. خدا شاهد است الان مردم خيلي دست کم گرفته‌اند آبرو بردن را.
ببينيد؛ خدا چند گناه را نمي‌بخشد:
۱- عمدا نماز نخواندن
۲- به ناحق آدم کشتن
۳- عقوق والدين
۴- آبرو بردن.

اين گناهان اينقدر نحس هستند که صاحبانشان گاهي موفق به توبه نمي‌شوند. پسر يکي از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، براي من تعريف مي‌کرد: «به پدرم گفتم پدر تو درياي علم هستي. اگر بنا باشد يک نصيحت به من بکني چه مي‌گويي؟ مي‌گفت پدرم سرش را انداخت پايين. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروي کسي را نبر!» الان در زمان ما هيئتي‌ها، مسجدي‌ها و مقدس‌ها آبرو مي‌برند.

عزيز من اسلام مي‌خواهد آبروي فرد حفظ شود. شما با اين مشکل داري؟ دقت کنيد که بعضي‌ها با زبانشان مي‌روند جهنم.

روايت داريم که مي‌فرمايد اغلب جهنمي‌ها، جهنمي زبان هستند. فکر نکنيد همه شراب مي‌خورند و از ديوار مردم بالا مي‌روند. يک مشت مومن مقدس را مي‌آورند جهنم. اي آقا تو که هميشه هيأت بودي! مسجد بودي! بله. توي صفوف جماعت مي نشينند آبرو مي‌برند.

اميرالمومنين به حارث همداني مي‌فرمايد:
اگر هر چه را که مي‌شنوي بگويي؛ دروغگو هستي.

گناهکار چند نوع است:
عده‌اي گناه مي‌کنند، بعد ناراحت و پشيمان مي‌شوند؛ سوزوگداز دارند؛ توبه مي‌کنند و هرگز فکر نمي‌کنند که روزي اين توبه را بشکنند؛ اما دوباره مي‌شکنند. دوباره، سه باره، ده باره. در حديث داريم که اين اگر در تمام توبه شکستن ها سوز و گداز واقعي داشته باشد، در نهايت بر شيطان پيروز مي‌شود.

خواص و آثار 114 سوره قرآن کریم


برای هریک از سوره های قران خواص متعددی ذکر شده است. 

۱- فاتحه :

مال وثروت - زنده شدن مرده- آرام بخش درد ها- کلید بهبودی-برآورده شدن حاجات- درمان بیماری ها – رهایی از عزاب فرشتگان نوزده گانه- بخشش گناهان – راه رسیدن به بهشت جهت عبور از پل صراط – بخشایش گناهان پدر ومادر

۲- بقره :

دوری از شیطان - ایجاد برکت - رفع سحر - شفای دردها - زیاد شدن روزی

۳- آل عمران:

درود فرشتگان – رفع آتش دوزخ – پر بار شدن درخت – سهولت زایمان رفع دیون آسان شدن مشکلات – ازدیاد روزی

۴- نساء :

پاداش الهی – حکم صدقه – رهایی از فشار قبر

۵- مائده :

استقامت در توحیداعطای حسنات – بخشش گناهان

۶- انعام :

رفع بیماری – ستایش فرشتگان تا روز قیامت – استجابت حا جات – نرفتن به دوزخ- محافظت فرشتگان از او – رفع ما لیخولیا – دفع بلایا

۷- اعراف :

رفع بازخواست روز قیامت – همنشینی با حضرت آدم – مقابله با درندگان و دشمنان

۸- انفال :

محافظت از نفاق – افتخار شیعه – شرمندگی دشمنان – شفاعت پیامبر در روز قیامت – محافظت در برابر تعدی – پیروزی در جنگ ها - درود فرشتگان – بخشندگی گناهان – ارتقای مقام

۹- توبه :

جلوگیری از نفاق – محافظت از دستبرد دزدان محافظت از آتش – اعطای حسنات – رفع جهل – تقرب به خدا – رفع پیری –آشکار شدن عیوب - اعتراف دزد

 

۱۰- یونس :

درمان درد پهلو، درد پا و ساق - شناسایی سارق

۱۱- هود علیه السلام :

اعطای حسنات – رستگاری روز قیامت – بر انگیخته شدن در گروه پیامبران – بخشوده شدن گتاهان – استعانات از خداوند – پیروزی بر دشمنان – بیمناک شدن دشمنان از او – مقام شهید یافتن در روز قیامت

۱۲- یوسف علیه السلام :

چهره زیبا یافتن – رفع هراس – صالح شدن – آسان شدن سختی مرگ

مقاوم شدن در برابر چشم زخم – یافتن قدرت و مکنت –برآورده شدن حاجات

۱۳- رعد:

رهایی ازصاعقه –ورود به بهشت شفیع شدن برای خانواده – کمک به انقلاب علیه ظالمان اعطای حسنات استقامت در روز قیامت

۱۴- ابراهیم علیه السلام :

رفع فقر وجنون ومصیبت – جلوگیری از گریه و وحشت کودک –گرفته شدن ازشیر مادر –اعطای حسنات – رفع ناراحتی کودکا ن

۱۵- حجر:

اعطای حسنات- رفع فقر و جنون ومصیبت –ازدیاد شیر زنان –ازدیاد رزق حسن خرید و فروش

۱۶- نحل:

عدم پرداخت تاوان –رفع هفتاد نوع بلا-استقرار در بهشت –ثمره دادن درختان –منغرض نمودن دشمنان –عدم بازخواست در روز قیامت

۱۷- اسراء (بنی اسرائیل):

شاهد ظهور حضرت قاِِِئم شدن –خطا نرفتن تیر –به سخن امدن کودک –قابل فهم شدن سختیها

۱۸- کهف:

بیدار شدن به موقع از خواب شهید از دنیا رفتن –بخشوده شدن گناهان –نورانی شدن –رفع تنگ دستی –امان یافتن از آزار-دور شدن آفات –در امان ماندن از فتنه دجا ل-قرار گرفتن در بهشت –کفاره شدن بر گناهان

۱۹- مریم:

به دست آوردن ثروت و فرزند –اصحاب عیسی شدن در قیامت –شوکت سلیمان یافتن درقیامت –اعطا حسنات-خواب های خوش دیدن –جلوگیری از دستبرد دزدان-رفع ترس-خیر و برکت درخانه –دور شدن حوادث ناگوار از خانه

۲۰- طه:

پاداش در آن دنیا ثواب مهاجرین وانصار را یافتن –شنیدن پاسخ مثبت در خواستگاری-ایجاد صلح –حفاظت در مقابل زورمداران –اجابت خاسته ها-خواستگار یافتن دختر –آسان شدن ازدواج

۲۱- انبیا:

دیدن عجایب در خواب –رفع بی خوابی

۲۲- حج:

تشرف به مکه –اهدای حسنات –سقوط حاکم ستمگر

۲۳- مومنون:

عاقبت به خیر شدن –به بهشت رفتن –تنفر از شراب

۲۴- نور:

بیمه شدن جان و دارایی و زنان –آمریزیده شدن-اعطای حسنات-

۲۵- فرقان:

رهایی ازعذاب دوزخ –محاسبه نشدن –رفتن به بهشت –مردن حیوان مورد نظر –عدم اتمام معاملات

۲۶- شعرا:

اولیای خداوند شدن –دچار مشکل نشدن –رفتن به بهشت –اعطای حسنات –خواننده ی کتب الهی شدن –شفا از بیماریها –دستیابی به گنج –در امان ماندن از درد آتش و سیل سخت آمدن طلاق بر زن

۲۷- نمل:

اعطای حسنات –در امان ماندن خانه از مار و حیوانات موذی

۲۸- قصص:

اعطای حسنات-شهادت به راستگویی- رفع درد ها وبیماری ها –رفع شکم درد ودرد طهال وکبد

۲۹- عنکبوت :

رفع گناهان –اعطای حسنات-رفع بیماری ها ودردها –شادابی قلب – خوش خوابیدن

۳۰- روم:

اعطای حسنات –یافتن گمشده –بیمار کردن دشمن

۳۱- لقمان :

حفاظت از شیطان – همنشینی با لقمان در قیامت –اعطای حسنات – رفع بیماری ها ودردها قطع خونریزی بدن – رفع بیماری درد ورنج

۳۲- سجده:

داده شدن ناممه عمل به دست راست –عدم بازخواست در روز قیامت – همنشینی با پیامبر و خاندانش در روز قیامت – ثواب راز ونیاز شب قدر –رفع بیماری تب –درمان سر درد ودرد مفاصل – درمان تب سه روزه

۳۳- احزاب:

قرار گرفتن کنار پیامبر وهمسرانش در روز قیامت –درامان بودن قبر –افزایش خواستگاران

۳۴- سباء:

حفاظت شب تا صبح توسط خداوند –کسب خیرات در دنیا وآخرت –داشتن همنشین سالم در روز قیامت –دور شدن حیوانات و حشرات –بری شدن از ترس

۳۵- فاطر:

ورود به بهشت –منکوب کردن مخالفین –رفع بیماری سردرد – جلوگیری از تخریب هنگام زلزله

۳۶- یاسین:

افزایش رزق وروزی حفاظت شدن در برابر خطرات وشیطان وافت ها - ورود به بهشت – غسل به دستان فرشتگان –مصونیت از فشار قبر-نورانیت- همراهی فرشتگان در پل صراط – مقام بالا نزد خداوند –ایستادن درکنار پیامبران –شفاعت شدن –بازخواست نشد ن- همنشینی با پیامبر(ص)-اعطای حسنات – مصون بودن در برابر فقر وبدهی و ویرانی و بلا وجنون وجزام و وسواس و...-تخفیف وحشت قبر –آمرزش وخشنودی خداوند –ثواب دوازده بار تلاوت قرآن – تقویت حافظه-پیروزی در مناظرات – مصونیت در برابر چشم زخم وحسادت وجن وانس وجنون وحشرات –ازدیاد شیر در زنان

۳۷- صافات :

تسهیل مرگ –مصون بودن در برابر آفات و بلایا – ازدیاد رزق – حفاظت از گزند شیطان – مبعوث شدن با شهیدان – اعطای حسنات – دیدن جنیان و عدم آسیب آنان – آرامش از اضطراب

۳۸- ص:

اعطای خیرات در دنیا و آخرت – ورود به بهشت – جلوگیری از گناهان صغیره و کبیره – آشکار کردن معایب حاکم یا قاضی-

۳۹- زمر:

شرف و بزرگی در دنیا و آخرت – مورد احترام واقع شدن – حرمت آتش دوزخ بر او- ورودبه بهشت – کسب سلام پیامبران و صدیقان – آمرزیده شدن –مورد ثنا و تشکر واقع شدن

۴۰- مومن (غافر):

بخشایش گناهان –کسب تقوا –خیردر اخرت –خرم شدن باغ- خیر وبرکت مغازه – شفای مالیخولیا – درمان دمل – رفع بیماری وحشت زدگی – التیام دل درد – درمان بی هوشی وغش –درمان دردطحال-

۴۱- فصلت (حم سجده):

نورا نیت در روز قیامت قیامت – سعا دت در زندگی دنیوی – اعطای حسنات درمان درد قلب- درمان چشم درد

۴۲- شوری (حمعسق):

نورانیت در روز قیامت – ورود به بهشت – رفع چشم درد – درود فرشتگا ن بر او –در امان بودن از گزند مردم –رفع خطرات سفر

۴۳- زحزف:

مصون بودن از گزند حیوانات زمین وفشار قبر – ورود به بهشت – عدم احتیاج به دارو –رفع مرض صرع

۴۴- دخان:

سهولت محاسبه در روز قیامت –پاداش ازاد کردن صد هزار فرد گرفتار- بخشیدن گناهان –رهایی از نیرنگ شیطان – خوابهای نیکو دید ن –رفع بیماری سر درد – ازدیاد ثروت – رونق تجارت –رهایی ازگزند حاکم –محبوبیت نزد مردم – رفع بیماری یبوست

۴۵- جاثیه:

ندیدن آتش جهنم ونشنید ن صدا وصیحه ی ان- همراهی حضرت محمد –ازبین رفتن ترس و وحشت در روز قیامت – پوشیده شدن زشتیها – در امان ماندن از قدرت زورمندان – محترم شدن نزد مردم – در امان ماندن از فتنه گران – نگهدار کودک خواهد بود

۴۶- احقاف :

در دنیا دچار وحشت نشدن -در امان ماندن روز قیامت – به تعداد انسانهای زمین ده حسنه نوشته وده گناه بخشوده وده مرتبه بر مقام او افزوده میشود –جسمی قوی یافتن –سالم ماندن در برابر بیماری های کودکانه – ارامش یافتن از زمان کودکی محبوب شدن نزد مردم – شنیده ها را درک کردن – تسکین و درمان بیماری ها

۴۷- محّمد صلّی الله علیه وآله وسلم :

هرگز مشرک نگردد – شک به دین راه نیابد – فقیر نشدن – نترسیدن از حاکم – مصون ماندن از شک در دین تا هنگام مرگ – هزار فرشته در قبرش نماز می خوانند – همراهی فرشتگان – در پناه خداوند و پیامبر قرار گرفتن – پس از برانگیخته شدن صورت پیامبر را دیدن – سیراب شدن از نهرهای بهشتی – مصون ماندن از امور ناپسند و بیماری ها – دوری جنیان از وی

۴۸- فتح:

بیمه شدن مال و ثروت و همسران و املاک- ورود به بهشت – مصون ماندن ازدزدان – پذیرفته شدن سخن وی نزد مردم – تویت حافظه – کسب خیرو برکت – رفع بیماری هراس – در امان ماندن از غرق شدن

۴۹- حجرات:

در شمار زایران پیامبر اکرم قرار گرفتن – اعطای حسنات – در امان بودن از وحشت جنگ – باز شدن درهای خیر و برکت – پیروزی در جنگها خروج شیطان از بدن - مصون ماندن از ترس – فزونی یافتن شیر مادر

۵۰- ق:

ازدیاد روزی – مثبت شدن نامه ی اعمال –سهولت مرگ –درمان صرع – ازدیاد شیر مادر

۵۱- ذاریات :

سا مان یافتن زندگی – ازدیاد روزی – روشن شدن قبر – اعطای حسنات – رفع درد درون – سهولت زایمان – آسان شدن مرگ

۵۲- طور :

اعطای خیر و برکت – دور شدن از عذاب الهی – رسیدن به بهشت – ازادی اسیر و زندانی – خوشایندی سفر – بهبودی عقرب گزیدگی

۵۳- نجم:

زنگی با اوصاف نیک – بخشایش گناهان – اعطای حسنات – شجاعت در برابر زورمندان جلب احترام حاکم – شجاعت در برابر شیاطین

۵۴- قمر (اقتربت):

رسیدن به بهشت – روسفیدی در قیامت – مورد احترام بودن در سفره ها – محبوبیت میان مردم – سهل شدن امور مشکل

۵۵- الرحمن :

شفاعت کردن در روز قیامت – شهید محسوب شدن –آسان شدن مشکلات- شفای چشم درد امنیت یافتن - سهل شدن امور مشکل – رفع بیماری آفات از خانه

۵۶- واقعه :

عزت در میان مردم – رفع بیماری بدبختی و فقر – همنشینی با حضرت علی علیه السلام - نورانیت وجه در هنگام ملاقات خداوند – خیر و برکت خانه – پیروزی و ثروت و موفقیت- بخشش گناهان – سهولت احتضار

نقل است که عثمان بن عفان بعیادت عبدالله بن مسعود رفت در مرضی که با آن فوت شد باو گفت که از چه شکوه داری گفت از گناهان خود گفت چه چیز میل داری گفت رحمت پروردگار خود گفت جهت تو طیب مرا بیمار کرده گفت:امر نکنم که بتو عطیه بدهند گفت در وقتیکه احتیاج داشتم بمن ندادی الحال که مستغیم میدهی گفت آنچه میدهم جهت دختران تو بوده باشد گفت ایشانرا بدان حاجتی نیست جهت اینکه من ایشانرا امر کردم بخواندن سوره واقعه و من شنیدم از حضرت رسول صلی الله علیه و آله که میفرمود هر که بخواند ای سوره را در هر شب نمیمیرد باو پریشانی هرگز و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نقل است که هر که بخواند ین سوره را هر شب پیش از آنکه بخوابد ملاقات کند خدای عزوجل را در حالتی که روی آن شخص چون ماه باشد در وقت تمامی آن و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقولست که هر که مشتاق باشد به بهشت و به وصف بهشت این سوره را بخواند .

۵۷- حدید :

عدم عذاب در دنیا – رفع بلایا – درکظهور حضرت قا ئم علیه السلام – نعمت بهشت – آزادی زندانی – مصونیت در جنگ – التیام درد

۵۸- مجادله:

تسکین درد –حفظ د فینه – آرامش بیمار – مصونیت از حوادث ناگوار- رفع آفات از حبوبات

۵۹- حشر:

درود فرستادن کا ینات به او- در حکم شهید قرار گرفتن – مصون شدن از بلایا- اجابت خواسته ها- آسان شدن مشکلات تقویت حا فظه

۶۰- ممتحنه:

دفع فقر – نورانیت دیدگان – رفع جنون –درود فرشتگان – در حکم شهید قرار گرفتن – شفاعت شدن – درمان بیماری طحال – آسودگی در زندگی

۶۱- صف :

قرار گرفتن در صف فرشتگان و پیامبران – همنشینی حضرت عیسی علیه السلام - امنیت در سفرها

۶۲- جمعه :

پا داش بهشت - اعطای حسنات –رفع هراس – بخشودگی گناهان – رهایی از وسوسه های شیطان

از حضرت صادق علیه السلام منقولست که واجبست بر هر مومن هر گاه شیعه ما باشد که بخواند در نماز شب سوره جمعه و در نماز ظهر آن جمعه و منافقین را و هرگاه این را به عمل آورد چنان است که گویا عمل رسول خدا صلی الله را بجا آورده است و ثواب و جزای او بر خداوند بهشت است .

۶۳- منافقون :

رفتن به بهشت – رفع بیماری نفاق و شک – درمان دمل – رفع دردهای درونی – شفای بیمار – درمان چشم درد

۶۴- تغابن:

شفاعت شدن – به بهشت رفتن – همجواری پیامبر – درک ظهور حضرت قا ِِیم علیه السلام رفع مرگ ناگهانی – رفع شر حاکم

۶۵- طلاق:

رفع آ تش دوزخ –رسیدن به تو به ی نصوح – ایجاد فتنه در محل دشمن

۶۶- تحریم :

نصیب شدن توبه نصوح – شفای گزیده شده – درمان صرع – دفع لرزش- درمان بی خوابی –رفع بی پولی و قرض

۶۷- ملک (تبارک ) :

مصون بودن در روز قیامت – رفع عذاب قبر – پاداشی همچون پاداش شب قدر – مونس قبر – شفاعت شدن – رفع گرفتاری روح مردگان

از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقولست که هر که بخواند سوره الملک را در مکتوبه پیش از آن که بخواهد پیوسته اندر امان خدایتعالی خواهد بود تا داخل صبح شود و در امان خدای خواهد بود روز قیامت تا داخل بهشت شود قطب راوندی از بن عباس نقل کرده است که مردی خیمه زد بروی قبری و ندانست که آن قبر است پس خواند این سوره را پس شنید صحیحه زننده را گفت این سوره منجیر است پس این مطلب را بحضرت رسول اکرم عرض کرد آنحضرت فرمود آن سوره نجات دهنده است از عذاب قبر

۶۸- قلم :

رفع فقر – دفع عذاب قبر – رسیدن به ثواب اصحا ب کهف – رفع دندان درد – آسانی محاسبه درروز قیامت – حفظ جنین هوش و حافظه ی کودک

۷۰- معارج:

رفع بازخواست در روز قیامت – هم منزلی با حضرت محمدصل الله علیه و اله وسلم گشایش در کار زندا نی – رفع احتلام در خواب

۷۱- نوح علیه السلام :

قرار گرفتن در منزل پاکان ازدواج با حو ریه های بهشتی – اجابت دعا –مقدر شدن بهشت

۷۲- جن :

عدم ابتلا به چشم زخم و سحر و افسون ونیرنگ جنییان - رسیدن به اجر بزرگ – فرار جنییان – مصون شدن از گزند حاکم – رفع گرفتاریهای انسان – سهولت مشکلات

۷۳- مزمل :

زندگی پاک و نیکو در د نیا – مرگ راحت و خوب - رسین به اجرآزاد کردن فرد گرفتار- در خواب دیدن پیامبر علیه السلام –رفع بیماری سختی های دنیا وآخرت- اعطای حسنات

۷۴- مدثر :

مقامی نزدیک به مقام پیامبر علیه السلام – مصونیت از سختی وستم دنیا – اعطای حسنات – سعه قلب – افتخار حفظ قرآن

۷۵- قیامت :

همراه پیامبر علیه السلام از قبر برانگیخته خواهد شد – همراهی پیامبر علیه السلام تا عبور از پل صراط – شهادت دادن پیامبر علیه السلام و جبرئیل به ایمان او- نورانیت چهره در روز قیامت – فزونی رزق حفظ در برابر حوادث – محبوبیت نزد مردم – فروتن ساختن قلب – پاک دامن کردن انسان – از هیچ زور مداری نمی هراسد

۷۶- انسا ن (دهر):

همنشینی با پیا مبر – به ازدواج حورالعین در آمدن – پاداش بهشت و حریر گرفتن – قوی شدن نفس ضعیف – تسکین درد قلب – تندرستی – هر چه بخواهد پاداش گیرد – سود بردن بدن – نیرومند گشتن جان – قوت بخشیدن به اعصاب تسکین نگرانی و اضطراب

۷۷- مرسلات :

میان او و حضرت محمد آشنایی برقرار گردد – در زمره کسانی ست که به خداوند شرک نمی ورزند – قدرتمند گشتن بر د شمن در محاکمه – پیروزی بر دشمن – تسکین دل درد

۷۸- نبا ء :

مشرف شدن به خانه ی خدا – محا سبه در روز قیامت به اندا زه ی نوشتن سوره خواهد بود – رفتن به بهشت – دفع شپش – قدرت و هیبت یافتن – به خواب نرفتن – حفظ در برابر حوادث

۷۹- نازعات :

سیراب از دنیا رفتن – سیراب برانگیخته شدن – سیراب وارد بهشت شدن – در امان ماندن ا ز عذاب خدا وند – نوشیدن شراب گوارای بهشتی – در امان ماندن از گزند دشمنان

۸۰- عبس (اعمی):

قرار گرفتن زیر سا یه ی کرامت الهی دربهشت – حفظ از رسوایی درقیامت – درمان چشم درد و آب ریزش آن

۸۲- انفطار :

ازبین رفتن حجاب میان او وخدا وند در روز قیامت – مستور ماندن دشتی ها درقیامت – مانع رسوایی در قیامت – آزاد شدن اسیر – اصلاح شدن امر انسان در قیامت – بخشوده شدن گناهان – فزونی نور دیدگان – درمان چشم درد و تاری

۸۳- مطففین :

در امان ماندن از آتش جهنم – نو شیدن از شراب گواری بهشتی – مصون ماندن انبار از آفت ها – در امان ماندن شی از گزند حشرات

۸۴- انشقاق:

از بین رفتن حجاب میان او و خداوند - درامان ماندن از گرفتن نامه ی عمل از پشت سر – آسان شدن زایمان- درامان ماندن خانه وحیواناتاز گزندحشرات

۸۵- بروج :

در محشر همراه پیامبر و صالحان بودن – اعطای حسنات – نجات یافتن از گرفتاری – پاداش بزرگ – در امان ماندن از ترس - گرفتن از شیر آسان شدن بر کودک – در پناه خداوند بودن

۸۶- طارق :

مقام والا نزد خدا داشتن – در بهشت همنشین مومنین بودن اعطای حسنات – محافظت اشیاء- چرکی نشدن زخم – شفایافتن

۸۷- اعلی:

وارد شدن به بهشت از در دلخواه - فضیلت خواندن مصحف مو سی و ابراهیم علیه السلام را یافتن – دادن پاداش به او – تسکین درد گوش – رفع بواسیر – تسکین درد – شفای شکستگی

۸۸- غاشیه :

مشمول رحمت خدا واقع شدن- موصون ماندن از عذاب جهنم – محاسبه اسان –آرام شدن گریه نوزاد –آرام شدن حیوان سرکش –رفع بیماری دندان درد –صحت و سلامت در غذا

۸۹- فجر:

در قیامت همراه امام حسین بودن –بخشوده شدن گناهان –اعطای حسنات فرزند پسر –قرار دادن نور در قیامت –در امان ماندن از گزند هر چیز

۹۰- بلد:

مشهور شدن به نیکوکاری در دنیا –یافتن مقام بالا نزد خدا – همنشینی پیامبران و شهیدان در قیامت –در امان ماندن از خشم خدا –در امان ماندن کودک از بیماری –در امان ماندن از گردنه کوود-در امان بودن گریه کودک –دفع درد بینی در کودک –

۹۱- شمس:

شهادت دادن همه چیز به نفع او در قیامت –به بهشت رفتن به منزله صدقه دادن –موفق گشتن – عزیز شدن نزد مردم – افزایش رزق – آرام گرفتن لرز بدن

۹۲- لیل:

:شهادت دادن همه چیز به نفع او در قیامت- به بهشت رفتن – اعطای نعمت از جانب خدا – حل مشکلات – خوش خوابیدن – فضیلت تلاوت ربع قرآن – پذیرفته شدن نماز نزد خدا – اجابت حاجات – خواب خوب دیدن – بهبود یافتن صرع و بیهو شی

۹۳- ضحی :

شهادت دادن همه چیز به نفع او در قیامت- به بهشت رفتن – شفاعت حضرت محمد – اعطای حسنات – بازگشت گمشده – حفاظت شیئ مخفی

۹۴- انشراح :

شهادت دادن همه چیز به نفع او در قیامت- به بهشت رفتن – اعطای یقین و سلامتی – درمان سینه درد – درمان بند آمدن ادرار – رفع بیماری قلب درد – شفای زکام و سرماخوردگی –

۹۵- تین :

رسیدن به بهشت – رسیدن به پاداش بسیار – رفع ضرر غذا

۹۶- علق :

شهید از دنیا رفتن – همانند کسی است که در رکاب پیامبر جنگیده – پاداش تلاوت یک جزئ از قرآن – در امان ماندن از غرق شدن – در امان ماندن انبار از آفت دزد – دفع بلاهای سفر

۹۷- قدر :

گوئی در راه خدا جهاد کردن – بخشوده شدن گناهان – پداشی همچو یک ماه روزه گرفتن در رمضان – در امان ماندن انبار از آفت و دزد – همنشینی با بهترین مخلوقات در قیامت – درمان لرزه های اعضای بدن – در پناه خداوند بودن- حفظ اموال – افزایش برکت انبار غقله

۹۸- بینه :

بیزاری از مشرکان –پیوستن به دین محمد –در زمره مومنان برانگیخته شدن –اسان شدن محاسبه در روز قیامت قیامت –درمان لقوه –رسوا شدن دزد –درمان یرقان –درمان آب مروارید و پیسی-رفع هر نوع آماس –سود بخشیدن به زن باردار

۹۹- زلزال:

رفع زلزله –نمردن با بلایای دنیایی –خارج شدن اسان روح از بدن –رسیدن به منزلگه بهشتی –همراهی فرشتگان –رسیدن به پاداش تلاوت ربع قرآن –رسوا کردن دزد –رهایی از ترس –دفع لرزش بدن

۱۰۰- عادیات :

مبعوث و همنشین شدن همراه حضرت علی-رسیدن به پاداش تلاوت کل قرآن –ادای سریع قرض –رفع بیماری ترس و تشنگی

۱۰۱- قارعه:

در امان ماندن از دجال و آتش جهنم –سنگین گشتن ترازوی احسان –گشوده شدن در رحمت –فزونی رزق-اآسان گشتن کار برای انسان محروم –نیکو گشتن تجارت

۱۰۲- تکاثر:

رفع عذاب قبر –مقرر داشتن صواب صد شهید –ایستادن چهل ردیف فرشته در نماز با وی –رفع بازخواست –بخشوده شدن گناهان –در پناه خدا بودن

 

۱۰۳- عصر:

برانگیخته شدن با چهره خندان و درخشان در قیامت-اعطای حسنات –عاقبت به خیر شدن –از جمله پیروان حق و حقیقت شدن –حافظ اشیائ مدفون

۱۰۴- همزه:

دفع فقر –فزونی رزق-دفع مرگ بد –اعطای پاداش-درمان درد چشم

۱۰۵- فیل:

شهادت دشت ها بیابان ها و کوهها به نماز گزار بودن او در قیامت –بازخواست نشدن در قیامت –درامان ماندن از عذاب و مسخ نشدن در دنیا- توان اینکه هدفش را خورد سازد –به لرزه افتادن لشکر دشمن –قلب را قوت می دهد

۱۰۶- قریش:

سوار بر مرکب بهشتی برانگیخته شدن –اغطای پاداشی چون طواف خانه خدا و اعطکاف در مسجدالحرام –

۱۰۷- ماعون :

همانند کسی شدن که نماز و روزه اش مورد قبول خدا قرار گرفته-محاسبه نشدن در قیامت –بخشوده شدن گناهان –محافظت

۱۰۸- کوثر:

از حوض کوثر سیراب شدن –هم صحبتی با رسول خدا –اعطای پاداش –دیدن پیامبر در خواب

۱۰۹- کافرون:

رسیدن به ثواب تلاوت ربع قرآن –از شرک مبّرا شدن –بخشیده شدن گناهان او پدر و مادر و فرزندانش –سعادتمند شدن شهید مردن و شهید بر انگیخته شدن دور ماندن از گزند شیطان –در امان ماندن از وحشت قیامت –حفظ در هنگام در خواب –بر اورده شدن حاجات

۱۱۰- نصر:

پیروز شدن بر تمام دشمنان –بر انگیخته شدن با کتاب ناطق –پناه از گرمای دوزخ و آتش جهنم -به بهشت رفتن –گشوده شدن درهای خیر و برکت در دنیا-استجابت حاجات – ثواب کسی که در رکاب پیامبر ودر فتح مکّه بوده – پذیرفته شدن نماز در درگاه الهی

۱۱۱- لهب(مسد):

تنفر از ابو لهب –تسکین درد شکم در پناه خدا بودن

۱۱۲- اخلاص (توحید):

بخشوده شدن گناهان پنجاه سال –اعطای خیر در دنیا و آخرت - بخشیده شدن گناهان او پدر و مادر و فرزندانش –پس از مرگ فرشتگان و جبرئیل بر بدن او نماز می خوانند-در امان بودن از بدیهای مردم-رفع بیماری شر و زور –پذیرفته شدن توبه –حفاظت از او –گناه نکردن –همچون تلاوت یک سوم قرآن و تورات وانجیل و زبور بودن –در امان بودن مال و ثروت –دور شدن فقر از خانه –تلاوت آن مانند تلاوت تمام قرآن است –نجات از عذاب دوزخ خدا دوستار او خواهد بود –حافظ در برابر هر آفت و بلا بودن –تسکین درد شکم –اعطای پاداش –پیروزی بر دشمنان

۱۱۳- فلق:

در امان بودن از درد و بیماری –در امن بودن از بیماری کودکان و بیماری تشنگی و بیماری معده –محفوظ و سالم ماندن تا زمان مرگ –پاداش همچون کسی که حج واجب و عمره نموده و روزه گرفته مقرر داشتن دفع چشم زخم و بدی ها و بلایا- رسیدن به پاداش بزرگ همانند کسی که در مکه روزه گرفته بودن

۱۱۴- ناس:

در امان بودن از درد بیماری - امن بودن از بیماری کودکان و بیماری تشنگی و معده –در امان و حفظ خدا بودن –در امان بودن از گزند جنیان و وسوسه –پذیرفته شدن نماز .

گفتاری از آیت الله بهجت(رض) درباره رزق و روزی

 خدا كند يقين براى انسان روزى شود! آيا آدمى هست كه مى ترسد از گرسنگى بميرد؟! ولى بايد بداند هم چنان كه امكان دارد از گرسنگى بميرد، اگر مردن او مقدّر شده باشد، ممكن است از سيرى بميرد. چه قدر خوب است انسان از ناحيه ى امر روزى راحت باشد، زيرا همّ و غم روزى بدتر از زحمت كار است. كسى كه به همّ و غم روزى مبتلاست، شب و روز كار مى كند و پيوسته غصّه ى روزى را مى خورد!

خدا كند يقين او، روزى او باشد!


آن آقا(1) با اين كه منقطع بود اَشَدَّ الانْقِطاعِ او، حتّى از انقطاع طلاّب منقطع تر بود ـ زيرا آن ها راه خانه ى علما و مراجع را مى دانستند ولى او آن را هم نمى دانست ـ مى گفت:


 هفتاد سال از عمرم گذشته يا بيشتر، ولى يك شب نشده است كه بگوييم، امشب شام نداريم. خدا كند هر كسى يقينِ او، روزىِ او باشد!

پيرمردى در كاروانسرايى ساكن بود. قافله اى وارد شدند و شام خوردند، مقدارى زياد آمد، گفتند: ببينيم آيا كسى در اين جا هست، جست و جو كردند و به آن پيرمرد رسيدند و به او گفتند: شام خورده اى؟ گفت: نه. گفتند: مقدارى غذا داريم، آيا ميل دارى؟ گفت: اگر شكر پلو باشد مى خواهم، ولى چون غذاى آن ها پلو مرغ بود قبول نكرد. قافله ى ديگر آمد آن ها هم غذاى ديگرى داشتند لذا باز قبول نكرد و گفت: اگر پلو شكر باشد مى خواهم. تا اين كه قافله ى سوّم آمد و آن ها پلو شكر داشتند و قبول كرد و گفت: پانزده سال است كه شام من، غير از پلو شكر نيست!




چهل و پنج حدیث درباره نماز


حدیث (1) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
لا تَزالُ اُمَّتى بِخَيرٍ ما تَحابّوا وَاَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَكاةَ وَقَروا الضَّيفَ... ؛

امّتم همواره در خير و خوبى اند تا وقتى كه يكديگر را دوست بدارند، نماز را برپا دارند، زكات بدهند و ميهمان را گرامى بدارند...

 امالى طوسى، ص 647، ح 1340
 

حدیث (2) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلصَّلاةُ مِفتاحُ كُلِّ خَيرٍ؛

نماز كليد همه خوبی هاست.

الفردوس، ج 2، ص 404، ح 3796

حدیث (3) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَوَّلُ الوَقتِ رِضوانُ اللّه وَوَسَطُ الوَقتِ رَحمَةُ اللّه وَآخِرُ الوَقتِ عَفوُ اللّه ؛

نماز در اول وقت خشنودى خداوند، ميان وقت رحمت خداوند و پايان وقت عفو خداوند است.

سنن الدار قطنى، ج 1، ص 201، ح 974

حدیث (4) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ المُصَلّى اِذا صَلّى فَاِنَّهُ يُناجى رَبَّهُ تَبارَك وَتَعالى فَليَعلَم بِما يُناجيهِ؛

اى مردم همانا نمازگزار هنگام نماز با پروردگار بزرگ و بلند مرتبه اش مناجات مى كند، پس بايد بداند چه مى گويد.

مسند ابن حنبل، ج 2، ص 129

حدیث (5) امام على عليه السلام :
لَو يَعلَمُ المُصَلّى ما يَغشاهُ مِنَ الرَّحمَةِ لَما رَفَعَ رَأسَهُ مِنَ السُّجودِ؛

اگر نمازگزار بداند تا چه حد مشمول رحمت الهى است هرگز سر خود را از سجده بر نخواهد داشت.

غررالحكم، ج 5، ص 116، ح 7592

حدیث (6) امام على عليه السلام :
اُنظُر فيما تُصَلّى وَعَلى ما تُصَلّى اِن لَم يَكُن مِن وَجهِهِ وَحِلِّهِ فَلا قَبولَ؛

بنگر در چه (لباسى) و بر چه (چيزى) نماز مى گزارى، اگر از راه صحيح و حلالش نباشد، قبول نخواهد بود.

تحف العقول، ص 174

حدیث (7) امام صادق عليه السلام :
مَن قَبِلَ اللّه مِنهُ صَلاةً واحِدَةً لَم يُعَذِّبهُ وَمَن قَبِلَ مِنهُ حَسَنَهً لَم يُعَذِّبهُ؛

خداوند از هر كس يك نماز و يا يك كار نيك را قبول كند، عذابش نمى نمايد.

كافى، ج 3، ص 166، ح 11

حدیث (8) امام صادق عليه السلام :
تَسبيحُ فاطِمَةَ عليهاالسلام فى كُلِّ يَومٍ فى دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ اَحَبُّ اِلَىَّ مِن صَلاةِ اَلفِ رَكعَةٍ فى كُلِّ يَومٍ؛

تسبيحات فاطمه زهرا عليهاالسلام در هر روز پس از هر نماز نزد من محبوب تر از هزار ركعت نماز در هر روز است.

كافى، ج 3، ص 343، ح 15

حدیث (9) امام صادق عليه السلام :
سَجدةُ الشُكرِ واجِبَةٌ عَلى كُلِّ مُسلِمٍ تُتِمُّ بِها صَلاتَكَ وَتُرضى بِها رَبَّكَ وَتُعجِبُ المَلائِكَةَ مِنكَ... ؛

سجده شكر برهرمسلمانى واجب است،با آن نمازت را كامل و پروردگارت را خشنود مى سازى و فرشتگان را به شگفتى مى آورى.

التهذيب، ج 2، ص 110، ح 183
 

حدیث (10) امام صادق عليه السلام :
يُعرَفُ مَن يَصِفُ الحَقَّ بِثَلاثِ خِصالٍ: يُنظَرُ اِلى اَصحابِهِ مَن هُم؟ وَاِلى صَلاتِهِ كَيفَ هىَ؟ وَفى اَىِّ وَقتٍ يُصَلّيها؟؛

كسى كه از حق دَم مى زند با سه ويژگى شناخته مى شود: ببينيد دوستانش چه كسانى هستند؟ نمازش چگونه است؟ و در چه وقت آن را مى خواند؟

محاسن، ج 1، ص 396، ح 885

حدیث (11) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلصَّلاةُ مِن شَرائِعِ الدّينِ وَ فيها مَرضاةُ الرَّبِّ عَزَّوَجَلَّ وَ هِىَ مِنهاجُ النبياءِ وَ لِلمُصَلّى حُبُّ المَلائِكَةِ وَ هُدىً و ايمانٌ وَ نورُ المَعرفَةِ وَ بَرَكَةٌ فِى الرِّزقِ؛ نماز، از آيين هاى دين است و رضاى پروردگار، در آن است. و آن راه پيامبران است. براى نمازگزار، محبت فرشتگان، هدايت، ايمان، نور معرفت و بركت در روزى است.

خصال، ص 522، ح 11

حدیث (12) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
ثَلاثٌ لَو يَعلَمُ النّاسُ ما فيهِنَّ ما اُخِذنَ اِلاّ بِسَهمَةٍ حِرصا عَلى ما فيهِنَّ مِن الخَيرِ وَ البَرَكَةِ: اَلتَّذينُ بِالصَّلاةِ وَ التَّهجيُر بِالجَماعاتِ وَ الصَّلاةُ فى اَوَّلِ الصُّفوفِ؛سه چيز است كه اگر مردم آثار آن را مى دانستند، به جهت حريص بودن به خير و بركتى كه در آنها هست، به قرعه متوسل مى شدند: اذان نماز، شتاب به نماز جماعت و نماز در صف اول.

كنزالعمّال، ح 43235

حدیث (13) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اِعلَموا اَنَّ اللّه تعالى قَد فَرَضَ عَلَيكُم الجُمُعَةَ فَمَن تَرَكَها فى حَياتى وَ بَعدَ مَماتى وَ لَهُم اِمامٌ عادِلٌ اِستِخفافا بِها وَ جُحودا لَها فَلا جَمَعَ اللّه شَملَهُ وَ لا بارَكَ لَهُ فى اَمرِهِ اَلا وَ لا صَلاةَ لَهُ اَلا وَ لا زَكاةَ لَهُ اَلا وَ لا حَجَّ لَهُ اَلا وَ لا صَومَ لَهُ اَلا وَ لا بَرَكَةَ لَهُ حَتّى يَتوبَ؛بدانيد كه خداوند متعال نماز جمعه را بر شما واجب ساخته است پس آنان كه در زندگى و پس از مرگ من، از روى سبك شمردن و يا انكار، آن را ترك كنند، با وجود اين كه پيشواى عادلى دارند، خداوند وحدتشان نبخشد و در كارشان بركت ندهد، آگاه باشيد نه زكات، نه نماز، نه حج و نه روزه آنان پذيرفته است. بدانيد كه زندگى آنان بركتى نخواهد داشت، مگر توبه كنند.

عوالى اللالى، ج 2، ص 54، ح 146

حدیث (14) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
عن زيد بن خالدٍ الجُهَنّى: ما كانَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله يَخرُج مِن شَى ءٍ لِشَى ءٍ مِنَ الصَّلَواتِ حَتّى يَستاكَ ؛زيد بن خالد جُهَنى: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از هيچ نمازى به نماز ديگر مشغول نمى شدند، مگر اين كه در اين فاصله مسواك مى زدند.

المعجم الكبير، ج 5، ص 254، ح 5261

حدیث (15) امام على عليه السلام : 
اَلنَّظيفُ مِنَ الثِّيابِ يُذهِبُ الهَمَّ وَالحُزنَ وَهُوَ طَهورٌ لِلصَّلاةِ؛

لباس پاكيزه غم و اندوه را برطرف مى كند و باعث پاكيزگى نماز است.

كافى، ج 6، ص 444، ح 14

حدیث (16) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلا اُخبِرُكُم بِاَفضَلَ مِن دَرَجَةِ الصّيامِ وَ الصَّلاةِ وَ الصَّدَقَةِ؟ صَلاحُ ذاتِ البَينِ، فَاِنَّ فَسادَ ذاتِ البَينِ هِىَ الحالِقَةُ؛

آيا به چيزى با فضيلت تر از نماز و روزه و صدقه (زكات) آگاهتان نكنم؟ و آن اصلاح ميان مردم است، زيرا تيره شدن رابطه بين مردم ريشه كن كننده دين است.

نهج الفصاحه، ح 458

حدیث (17) امام صادق عليه السلام :
كونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيرِ اَ لسِنَتِكُم، لِيَرَوا مِنكُم الوَرَعَ وَ الجتِهادَ وَ الصَّلاةَ وَ الخَيرَ، فَاِنَّ ذلِكَ داعيَةٌ؛

مردم را به غير از زبان خود، دعوت كنيد، تا پرهيزكارى و كوشش در عبادت و نماز و خوبى را از شما ببينند، زيرا اينها خود دعوت كننده است.

كافى، ج 2، ص 78، ح 14

حدیث (18) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
لاتَنظُروا إِلى كَثرَةِ صَلاتِهِم وَصَومِهِم وَ كَثرَةِ الحَجِّ وَالمَعروفِ وَطَنطَنَتِهِم بِاللَّيلِ، وَلكِنِ انظُروا إِلى صِدقِ الحَديثِ وَأَداءِ المانَةِ؛به زيادى نماز و روزه و حج و احسان و مناجات شبانه مردم نگاه نكنيد، بلكه به راستگويى و امانتدارى آنها توجه كنيد.

بحارالأنوار، ج 75، ص 114، ح 5

حدیث (19) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
ثَلاثٌ لَو يَعلَمُ النّاسُ ما فيهِنَّ ما اُخِذنَ اِلاّ بِسَهمَةٍ حِرصا عَلى ما فيهِنَّ مِن الخَيرِ وَ البَرَكَةِ: اَلتَّذينُ بِالصَّلاةِ وَ التَّهجيُر بِالجَماعاتِ وَ الصَّلاةُ فى اَوَّلِ الصُّفوفِ؛سه چيز است كه اگر مردم آثار آن را مى دانستند، به جهت حريص بودن به خير و بركتى كه در آنها هست، به قرعه متوسل مى شدند: اذان نماز، شتاب به نماز جماعت و نماز در صف اول.

كنزالعمّال، ح 43235

حدیث (20) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
مَنِ اغتابَ مُسلِما أَو مُسلِمَةً لَم يَقبَلِ اللّه صَلاتَهُ وَلاصيامَهُ أَربَعينَ يَوما وَلَيلَةً إِلاّ أَن يَغفِرَ لَهُ صاحِبُهُ؛هر كس از مرد يا زن مسلمانى غيبت كند، خداوند تا چهل شبانه روز نماز و روزه او را نپذيرد مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد.

بحارالأنوار، ج 75، ص 258، ح 53

حدیث (21) امام باقر عليه السلام :
لَمّا قالَ لَهُ رَجُلٌ إِنّى ضَعيفُ العَمَلِ قَليلُ الصَّلاةِ قَليلُ الصَّومِ وَلكِن أَرجو أَن لا آكُلَ إِلاّ حَلالاً وَلا أَنكَحَ إِلاّ حَلالاً: وَأَىُّ جِهادٍ أَفضَلُ مِن عِفَّةِ بَطنٍ وَفَرجٍ؟!؛در پاسخ به كسى كه عرض كرد: من در عمل ناتوانم و نماز و روزه كم به جا مى آورم اما سعى مى كنم جز حلال نخورم و جز با حلال نزديكى نكنم فرمودند: چه جهادى برتر از پاك نگهداشتن شكم و شرمگاه؟!

محاسن، ج 1، ص 292، ح 448

حدیث (22) امام صادق عليه السلام :
لا تَغتَرّوا بِصَلاتِهِم وَلا بِصيامِهِم، فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَما لَهِجَ بِالصَّلاةِ وَالصَّومِ حَتّى لَو تَرَكَهُ استَوحَشَ، وَلكِنِ اختَبِروهُم عِندَ صِدقِ الحَديثِ وأداءُ الأمانَةِ؛فريب نماز و روزه مردم را نخوريد، زيرا آدمى گاه چنان به نماز و روزه خو مى كند كه اگر آنها را ترك گويد، احساس ترس مى كند، بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.

كافى، ج 2، ص 104، ح 2

حدیث (23) امام حسن عسکری علیه السلام:
لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ؛

عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

تحف العقول، ص448

حدیث (24) امام صادق علیه السلام:
أَقرَبُ ما یَکُونُ العَبدُ إلَی اللهِ وَ هُوَ ساجِدٌ؛
نزدیکترین حالات بنده به پروردگارت حالت سجده است.

ثواب الاعمال و عقاب الاعمال

حدیث (25) امام صادق علیه السلام:
اثافى الاسلام ثلاثة: الصلوة و الزکوة و الولایة،لا تصح واحدة منهن الا بصاحبتیها؛سنگهاى زیربناى اسلام سه چیز است: نماز، زکات و ولایت که هیچ یک از آنها بدون دیگرى درست نمى شود.

کافى جلد2، ص 18

حدیث (26) امام صادق علیه السلام:
اِنَّ مِن تَمامِ الصَّومِ اِعطاءُ الزَّکاةِ یَعنى الفِطرَة کَما اَنَّ الصَّلوةَ عَلَى النَّبِى (ص) مِن تَمامِ الصَّلوةِ؛تکمیل روزه به پرداخت زکاة یعنى فطره است، همچنان که صلوات بر پیامبر (ص) کمال نماز است.

وسائل الشیعه، ج 6 ص 221

حدیث (27) امام کاظم علیه السلام:
اَفضَلُ ما یَتَقَرَّبُ به العَبدُ اِلی اللهِ بَعدِ المَعرِفَةِ به، الصَلوةُ؛

بهترین چیزی که بنده بعد از شناخت خدا به وسیله آن به درگاه الهی تقرب پیدا می کند، نماز است.

تحف العقول،ص455

حدیث (28) امام علی علیه السلام:
لِکُلِّ شَیءٍ وَجهٌ وَ وَجهُ دینِکم الصَّلاةُ؛

هر چیز دارای سیماست، سیمای دین شما نماز است.

بحار الانوار، ج82، ص227

حدیث (29) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
لا یَنالُ شَفاعَتی مَن اَخَّرَ الصَّلوةَ بَعدَ وَقتِها؛

کسی که نماز را از وقتش تأخیر بیندازد، (فردای قیامت) به شفاعت من نخواهد رسید.

بحارالانوار، ج83، ص20

حدیث (30) امام محمدباقر علیه السلام:
مَن تَرَکَ الجَماعَةَ رَغبَةً عَنها وَ عَن جَماعَةِ المُسلِمینَ مِن غَیرِ عِلَّةٍِ فَلا صَلاةَ لَه ؛

کسی که از روی بی میلی،بدون عذر و علت نمازجماعت را که اجتماع مسلمانان است ترک کند، نمازی برای او نیست.

امالی شیخ صدوق،ص290

حدیث (31) امام علی علیه السلام:
مَن صَلّی رَکعَتَینِ یَعلَمُ مایَقولُ فِیهما اِنصَرَفَ وَ لَیسَ بَینَه وَ بَینَ اللهِ - عَزَّ وَ جَلَّ - ذَنبٌ؛

هر کس دو رکعت نماز بخواند و بداند چه می گوید، از نماز فارغ می شود، درحالی که میان او و میان خدای عز و جل گناهی نیست.

اصول وافی، ج2، ص100

حدیث (32) پيامبر صلى الله عليه و آله : 
إِنَّ المُؤمِنَ هِمَّتُهُ فِي الصَّلاةِ وَالصِّيامِ وَالعِبادَةِ وَالمُنافِقُ هِمَّتُهُ فِي الطَّعامِ وَالشَّرابِ كَالبَهيمَةِ؛

همّت مؤمن در نماز و روزه و عبادت است و همّت منافق در خوردن و نوشيدن؛ مانند حيوانات.

تنبيه الخواطر،ج1، ص 94

حدیث (33) امام صادق عليه السلام : 
لا تَغتَرّوا بِصَلاتِهِم وَلا بِصيامِهِم، فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَما لَهِجَ بِالصَّلاةِ وَالصَّومِ حَتّى لَو تَرَكَهُ استَوحَشَ ، وَلكِنِ اختَبِروهُم عِندَ صِدقِ الحَديثِ وَأداءُ الأمانَةِ؛

فريب نماز و روزه مردم را نخوريد، زيرا آدمى گاه چنان به نماز و روزه خو مى كند كه اگر آنها را ترك گويد، احساس ترس مى كند، بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.

كافى، ج2، ص 104، ح2

حدیث (34) امام على عليه السلام :
اَلنَّظيفُ مِنَ الثِّيابِ يُذهِبُ الهَمَّ وَالحُزنَ وَهُوَ طَهورٌ لِلصَّلاةِ؛

لباس پاكيزه غم و اندوه را مى برد و موجب پاكيزگى نماز است.

كافى، ج6 ، ص 444، ح 14

حدیث (35) امام صادق عليه السلام :
ما يَمنَعُ اَحَدَكُم اِذا دَخَل عَلَيهِ غَمٌّ مِن غُمُومِ الدُّنيا اَن يَتَوَضَّاَ ثُمَّ يَدخُلَ مَسجِدَهُ وَ يَركَعَ رَكعَتَينِ فَيَدعُوَ اللّه فيهِما؟ اَما سَمِعتَ اللّه يَقُولُ: «وَاستَعينوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلاةِ»؟

چه چيز مانع مى شود كه هر گاه بر يكى از شما غم و اندوه دنيايى رسيد، وضو بگيرد و به سجده گاه خود رود و دو ركعت نماز گزارد و در آن دعا كند؟ مگر نشنيده اى كه خداوند مى فرمايد: «از صبر و نماز مدد بگيريد»؟

تفسير عياشى، ج 1، ص 59، ح 39

حدیث (36) امام صادق عليه السلام :
ما خَسِرَ وَ اللّه مَن اَتى بِحَقيقَةِ السُّجودِ ... وَلا بَعُدَ عَنِ اللّه اَبَدا مَن اَحسَنَ تَقَرُّبَهُ فِى السُّجودِ وَ لا قَرُبَ اِلَيهِ اَبَدا مَن اَساءَ اَدَبَهُ وَضَيَّعَ حُرمَتَهُ وَيَتَعَلَّقُ قَلبُهُ بِسِواهُ؛

سوگند به خدا ، هر كس كه حقيقت سجده را به جاى آورد ، زيان نكرد و كسى كه در سجده، به خوبى به خداوند نزديك شد، هرگز از خداوند دور نيست. و آن كه به {ساحت مقدس} او بى ادبى كرد و حرمتش را زير پا گذاشت ، و به غير او دل بست، هرگز به او نزديك نشد.

بحار الأنوار ، ج 75، ص 71، ح 34

حدیث (37) امام على عليه السلام :
كانَ رَسولُ اللّه صلى الله عليه و آله لا يُؤثِرُ عَلَى الصَّلاةِ عَشاءً وَ لا غَيرَهُ وَ كانَ اِذا دَخَلَ وَقتُها كَاَنـَّهُ لا يَعرِفُ اَهلاً وَ لا حَميما؛

رسول اكرم صلى الله عليه و آله چيزى مثل شام و غير آن را بر نماز مقدم نمى داشتند و هنگامى كه وقت نماز مى رسيد، گويى كه هيچ يك از اهل خانه و دوستان را نمى شناختند.

مجموعه ورام، ج 2، ص 78

حدیث (38) الغزالى فى احياء العلوم :
كانَ صلى الله عليه و آله لا يَجلِسُ اِلَيهِ اَحَدٌ و هُوَ يُصَلّى اِلاّ خَفَّفَ صَلاتَهُ و اَقبَلَ عَلَيهِ فَقالَ: اَ لَكَ حاجَةٌ؟ فَاِذا فَرَغَ مِن حاجاتِهِ عادَ اِلى صَلاتِهِ؛

هرگاه رسول اكرم صلى الله عليه و آله نماز مى خواندند و كسى نزد ايشان مى نشست، ايشان نماز خود را كوتاه مى كردند و به او رو مى نمودند و مى فرمودند: آيا خواسته اى دارى؟ و بعد از آن كه حاجت او را برآورده مى كردند، به نماز بر مى گشتند.

سنن النبى، ص 294

حدیث (39) پيامبر صلی لله عليه و آله : 
يا عَلىُّ اِذا حَضَرَ وَقتُ صَلاتِكَ فَتَهَيَّ لَها وَ اِلاّ شَغَلَكَ الشَّيطانُ وَ اِذا نَوَيتَ خَيرا فَعَجِّل وَ اِلاّ مَنَعَكَ الشَّيطانُ عَن ذلِكَ ؛

اى على! هرگاه وقت نمازت رسيد، آماده آن شو وگرنه شيطان تو را سرگرم مى كند و هرگاه قصد [كار] خيرى كردى شتاب كن وگرنه شيطان تو را از آن باز مى دارد.

بحارالأنوار، ج 7، ص 29

حدیث (40) امام صادق عليه السلام :
فَضلُ الوَقتِ الاوّلِ عَلَی الأخیر کَفَضل الاخرةِ عَلَی الدُّنیا.فضیلت خواندن نماز در اول وقت نسبت به تأ خیر انداختن آن، مثل فضیلت آخرت بر دنیاست.

بحارالأنوار، ج 82، ص 359

حدیث (41) امام صادق علیه السلام فرمودند:
لا یَنالُ شَفاعَتَنا مَن استَخَفَّ بِالصَّلاةِ؛هرکس نماز را سبک بشمارد ، بشفاعت ما دست نخواهد یافت.

فروع کافی، ج3، ص270

حدیث (42) رسول خدا صلی الله علیه و آله:
اَوَّلُ ما یَسالونَ عَنهُ الصَّلواتُ الخَمسُ؛

اولین چیزی که از انسانها سؤال می شود، نمازهای پنج گانه است .

کنز العمال،ج 7،حدیث 18859

حدیث (43) امام علی علیه السلام فرمودند:
الصَّلاةُ حِصنٌ مِن سَطَواتِ الشَّیطانِ؛

نماز قلعه و دژ محکمی است که نمازگزار را از حملات شیطان نگاه می دارد.

غررالحکم، ص 56

حدیث(44) حضرت زهرا (س):
فَجَعلَ اللهُ الایمانَ تَطهیراً لَکم مِنَ الشِّرکِ ، وَ الصَّلاةَ تَنزیهاً لَکم عَن الکِبرِ؛

خدای تعالی ایمان را برای پاکیزگی از شرک قرار داد ، و نماز را برای دوری از تکبر و خودخواهی.

احتجاج طبرسی، ج1، ص258

حدیث (45) پیامبراکرم صلی الله علیه و آله:
اَحَبُّ الاعمالِ اِلَی اللهِ الصَّلاةُ لِوَقتِها ثُمَّ بِرُّ الوالِدَین ثُمَّ الجِهادُ فی سَبیلِ اللهِ؛بهترین کارها در نزد خدا نماز به وقت است ، آنگاه نیکی به پدر و مادر ، آنگاه جنگ در راه خدا.

کنز العمال، ج7، ص285، ح 18897